#تصور_کن
پلک های ظریفش روی هم اند.
معلوم است که شیرش را خورده و خوابش عمیق شده.
مادر دست از تاب دادن گهواره برمی دارد.
رقیه میخواهد با علی بازی کند.
اما مادر انگشت اشاره اش را روی لب هایش میگذارد و میگوید: «هیس! بگذار کمی بخوابد عزیزم»
لحظه ای بعد پدر پرده خیمه را کنار میزند:« رباب جان! باید حرکت کنیم، علی را در آغوش بگیر، دور نیست که به مقصد برسیم.»
و ناگهان دلهره به قلب بانو رباب هجوم میآورد.
علی همچنان در خوابِ ناز است...
دخترها داشتند توی هیات سینه میزدند.
آمد و گفت :« مامان! دیگه خسته شدم، میشه همونجا بشینم؟»
گفتم:« آره مامان جان همونجا بشین!»
ناگهان دلم لرزید.
نکند توی شلوغیِ آخر هیأت زیر دست و پا بماند این خاله ریزه....
فوراً دلِ بهانه گیرم روضه خوان شد.
رقیه جان!
نکند زیر دست و پا مانده بودی....
_ شده تا حالا نتونی به نوزادت نگاه کنی؟
_ آره! وقتیکه بردمش همایش شیرخوارگان حسینی....لباس سبز تنش کردم....و روی دستم خوابید...و سرش افتاد ....و سفیدی گلوش پیدا شد....
#آه_یا_رباب
هدایت شده از شمیم آشنا
#اشک
🔸سلاح زن
▫️وقتی گزارش نماز جمعه خشم و نصر را دیدم، با مفهوم جدیدی آشنا شدم؛ یا شاید بهتر است بگویم با یک مدل جدید از «اشک»!
خانمی که به پهنای صورت اشک میریخت و از رشادتهای دلیرمردان ایران تشکر میکرد، به خبرنگار گفت: «اینا اشکِ افتخاره...»
چند بار فیلم را به عقب بردم تا واضحتر بشنوم، خودش بود:«اشک افتخار!». اسمی دوستداشتنی داشت. شاید اشک افتخار، نوعی گریه باشد که در آن سرت را بالا میگیری و از شدت حماسههایی که به چشم دیدهای، زبانت بند آمده از وصف خوشحالیات! به خاطر به جا آوردنِ شُکرِ زندگی در سرزمینی که مردمانی بسیار غیور دارد و وطنی که حاضری جانفدایش باشی و حالا اشکهایت میریزند تا جوشش احساساتت را نشان بدهند. از آن اشکها که زنانهترین حسها را در خود دارند.
همانطور که با خانمی که در تصویر میدیدم، اشک میریختم فکر کردم که نکند بچههایم اشکهایم را ببینند و ته دلشان تَرَک بردارد، اما همین که خواستم اشکهایم را پاک کنم، صدایی توی سَرم گفت: «نه! دست نگهدار! نباید پاکشان کنی! بگذار بچهها اشکهایت را ببینند، آخر اینها اشک افتخارند.... بچههایت باید ببینند که از شکوه و اقتدار این سرزمین گاهی باید اشک ریخت، همانطور که باید گاهی فریاد شادی سر داد».
«اشک افتخار» نصیب هر زن و مردی نمیشود؛ اشکی که نشانه عظمت و قدرت و صلابت است را نباید مخفی کرد!
اشکی که بعد از آن قویتر از قبل شدهای را نباید پاک کرد! باید آن را با قدرت به همه نشان بدهی و توی صورت دشمنت بکوبانیاش! تا بداند تو زنی هستی که در اوج احساس هم میتوانی نابودکننده قدرت پوشالیاش باشی!
شاید باید مفهوم جدیدی برای این جمله عامیانه که میگوید:« گریه، سلاح زن است» نوشت: « گریه سلاح زن است اما از نوع اشک افتخارش! گریهای که تیر میشود و توی گلوی دشمن فرو میرود و راه نفسش را میبندد! گریهای که از سر ترس و پریشانی نیست و غیرت مردان را به جوش میآورد. از جنس همان گریههای حماسیِ بانوی قهرمان کربلا ....».
✍️ معصومه امین رستمی
🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃
🌐 shamiim.ir
🆔 @Shamimeashena
(آرزو)
محرم که میشود پسرم را در هیبتِ (قاسم ابن الحسن) فرض میکنم،
مثل سالهای قبل که (علی اصغرم) بود.
هی به قربان زور بازویش میروم و مردِ خانه صدایش میزنم.
قد و بالایش را نگاه میکنم...
و او را در حال جنگ با دشمنان خدا تصور میکنم.
لحظه ای را میبینم که دارد تیر های تفنگش را یکی یکی به قلب صهیونیست ها فرو میبرد
و نفسشان را قطع میکند.
بعد در صحنه ای دیگر
بزرگ شدنش را،
(علی اکبر شدنش) را
به تصویر میکشم.
وقتی که
موهای سر و صورتش درآمده و مردی کامل شده است.
دارد توی جلسه ای مهم و امنیتی
حفاظت از جانِ موعودِ عالم را
با همرزمانش بررسی میکند
و یادش می آید که
مادرش از کودکی (سردارِ سپاهِ امام زمان) خطابش میکرد...
و بعد چهره ای از پیری اش توی ذهنم مجسم میکنم.
قلبم تیر میکشد اما آرامم....
زیرا محاسن پسرم در راه ولیِّ خدا سفید شده...
دیگر آرزویی ندارم...
حالا دیگر به او اجازه می دهم (شهادت) را آرزو کند...
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
میشود
فقط سه سالت باشد و
گریه هایت
بشود کابوس دشمن...
و کاخ ظلمش را روی سرش خراب کند...
آنقدر که هزاران سال بعد هم صدایش شنیده شود...
#رقیه_خاتون
(آخرین فدایی)
دستش را محکم از توی دستم بیرون کشید و تا آمدم به خودم بیایم و نگذارم توی شلوغیِ جمعیت از من دور شود، رفت به سمت مداحِ مورد علاقه اش که همه شعر هایش را حفظ بود...
مداح هم با مهربانی دستی به سرش کشید و بوسه ای بر روی موهایش نشاند.
لحظه ای خیره ماندم.
ناگهان آسمان غبارآلود شد.
باد داغی مثل شلاق خورد به صورتم...
پشتِ سرِ خانمی بودم که دستِ پسری که هم قد و قواره پسرم بود را در دست داشت....
چشمهایم پر شد از گرد و غبار زیر پایمان...
یکدفعه پسرک، دستش را از توی دست زن بیرون کشید و هراسان به سمت جلو دوید....
زن حیرت زده شد...
چند قدمی به جلو دوید....
من هم بی اختیار پشت سرش دویدم....
زن ایستاد...
ایستادم...
دستهایش را روی سرش گذاشت...
به هق هق افتادم...
روی زانوهایش نشست ...
ماتم برده بود...
رَدّ نگاهش را دنبال کردم....
پسرک دویده بود به سمت یک گودال ...
یک گودالِ شلوغ و پر ازدحام....
یک گودال پر از نور و خون....
صدای بچه گانه پسرک پیچید توی صحرا :« به خدا قسم که از عمویم جدا نمیشوم...»*
ناله های زن آبم کرد....
داشتند خورشید را ذبح میکردند....
پسرک رفته بود تا جلویشان را بگیرد...
*«وللّه لا اُفارِقُ عَمّی»
#عبداللّه_ابن_حسن
#پسرِ_شیرِ_جَمل
#آخرین_فدایی
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
#تصور_کن
اشکِ مانده گوشه چشمِ شیرخواره ای که دیگر ساکت شده...
دستهایش که دیگر این سو و آن سو نمیرود و محاسن پدر را رها کرده و به سمت پایین افتاده....
صدای گرفته از شدت گریه اش را که تا چند لحظه پیش قلب پدر و مادرش را خون کرده بود....
قنداق خونینش را ....
موهای کوتاهِ روی پیشانی ریخته اش را....
دستهای مشت شده اش را که دیگر باز شده....
گهواره ای که هنوز تاب میخورد را....
آه....
آه....
#علی_اصغر
#آخرین_لبیک
( نوزادم برایم شده روضه مجسم....الهی که خدا صبرم ندهد....)
تصویر زمینه جدیدم را ملاحظه میکنید!؟
اینکه یکدفعه ای تصویر زمینه ات عوض شود برای یک مادر اصلا چیز عجیب و غریبی نیست!
ما عادت داریم که یک روز که گوشی مان را به دست گرفتیم عکس رونالدو باشد و یک روز عکس حاج قاسم، یک روز پر از قلب های صورتی باشد و یک روز دختری کارتونی با موهای بافته....
امروز اما با این تصویر زمینه اول حیرت کردم و بعد لذت بردم!
از اینکه از حالا پسرم گور اسرائیل را کنده و آتشش هم زده برایم حسی وصف نشدنی داشت....
تفاوت نسل اینها با نسل ما در همین است!
این ها خیلی سریعتر دارند راه را طی میکنند تا مایی که وقتی در سنِ الان این وروجک ها بودیم فقط توی تلویزیون آدم هایی را میدیدیم که داشتند به سمت تانک های رژیم صهیونیستی سنگ پرتاب میکردند و دلمان برایشان میسوخت....
ولی بچه های این عصر خودشان را وسط معرکه حق علیه باطل میبینند... نقششان را باور کرده اند و دارند میتازند به سمت قله ...
منِ مادر حالا باید بروم فکر کنم چطور سرباز آینده ام را به سمت این قله با عظمت، که فتح آن خیلی نزدیکتر از قبل است همراهی کنم....
قطعا من هم نقشی بزرگ دارم!
#وعده_صادق
#مرگ_بر_اسرائیل
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
حسین جان!
دلم
به مهرِ تو
صد پاره باد
و هر پاره
هزار ذرّه
و هر ذرّه
در هوایِ تو باد......
#امام_حسین
#وعده_صادق
https://eitaa.com/haninketab