eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
(آرزو) محرم که میشود پسرم را در هیبتِ (قاسم ابن الحسن) فرض میکنم، مثل سالهای قبل که (علی اصغرم) بود. هی به قربان زور بازویش میروم و مردِ خانه صدایش میزنم. قد و بالایش را نگاه میکنم... و او را در حال جنگ با دشمنان خدا تصور می‌کنم‌. لحظه ای را میبینم که دارد تیر های تفنگش را یکی یکی به قلب صهیونیست ها فرو می‌برد و نفسشان را قطع می‌کند. بعد در صحنه ای دیگر بزرگ شدنش را، (علی اکبر شدنش) را به تصویر میکشم. وقتی که موهای سر و صورتش درآمده و مردی کامل شده است. دارد توی جلسه ای مهم و امنیتی حفاظت از جانِ موعودِ عالم را با همرزمانش بررسی می‌کند و یادش می آید که مادرش از کودکی (سردارِ سپاهِ امام زمان) خطابش میکرد... و بعد چهره ای از پیری اش توی ذهنم مجسم می‌کنم‌‌. قلبم تیر میکشد اما آرامم.... زیرا محاسن پسرم در راه ولیِّ خدا سفید شده‌... دیگر آرزویی ندارم... حالا دیگر به او اجازه می دهم (شهادت) را آرزو کند... ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
میشود فقط سه سالت باشد و گریه هایت بشود کابوس دشمن... و کاخ ظلمش را روی سرش خراب کند... آنقدر که هزاران سال بعد هم صدایش شنیده شود.‌‌..
روی شانه عمو نشسته.... دست هایش را محکم دور گلوی عمو جان حلقه کرده تا نیفتد.... قد عمو تا آسمانهاست... انگار تمام دشت زیر پاهایش قرار گرفتند.... سر خوشانه میخندد... دلش قرص است... .... چقدر عمر خوشی هایش کوتاه بود....
(آخرین فدایی) دستش را محکم از توی دستم بیرون کشید و تا آمدم به خودم بیایم و نگذارم توی شلوغیِ جمعیت از من دور شود، رفت به سمت مداحِ مورد علاقه اش که همه شعر هایش را حفظ بود... مداح هم با مهربانی دستی به سرش کشید و بوسه ای بر روی موهایش نشاند. لحظه ای خیره ماندم‌. ناگهان آسمان غبارآلود شد. باد داغی مثل شلاق خورد به صورتم... پشتِ سرِ خانمی بودم که دستِ پسری که هم قد و قواره پسرم بود را در دست داشت.... چشمهایم پر شد از گرد و غبار زیر پایمان... یکدفعه پسرک، دستش را از توی دست زن بیرون کشید و هراسان به سمت جلو دوید.... زن حیرت زده شد.‌.. چند قدمی به جلو دوید.... من هم بی اختیار پشت سرش دویدم.... زن ایستاد... ایستادم... دستهایش را روی سرش گذاشت.‌‌.. به هق هق افتادم... روی زانوهایش نشست ... ماتم برده بود..‌‌. رَدّ نگاهش را دنبال کردم.... پسرک دویده بود به سمت یک گودال ... یک گودالِ شلوغ و پر ازدحام.... یک گودال پر از نور و خون.... صدای بچه گانه پسرک پیچید توی صحرا :« به خدا قسم که از عمویم جدا نمی‌شوم...»* ناله های زن آبم کرد.... داشتند خورشید را ذبح میکردند.... پسرک رفته بود تا جلویشان را بگیرد‌‌... *«وللّه لا اُفارِقُ عَمّی» ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
اشکِ مانده گوشه چشمِ شیرخواره ای که دیگر ساکت شده... دستهایش که دیگر این سو و آن سو نمی‌رود و محاسن پدر را رها کرده و به سمت پایین افتاده.... صدای گرفته از شدت گریه اش را که تا چند لحظه پیش قلب پدر و مادرش را خون کرده بود.... قنداق خونینش را .... موهای کوتاهِ روی پیشانی ریخته اش را.... دستهای مشت شده اش را که دیگر باز شده.... گهواره ای که هنوز تاب میخورد را.... آه.... آه.... ( نوزادم برایم شده روضه مجسم....الهی که خدا صبرم ندهد....)
تصویر زمینه جدیدم را ملاحظه میکنید!؟ اینکه یکدفعه ای تصویر زمینه ات عوض شود برای یک مادر اصلا چیز عجیب و غریبی نیست! ما عادت داریم که یک روز که گوشی مان را به دست گرفتیم عکس رونالدو باشد و یک روز عکس حاج قاسم، یک روز پر از قلب های صورتی باشد و یک روز دختری کارتونی با موهای بافته.... امروز اما با این تصویر زمینه اول حیرت کردم و بعد لذت بردم! از اینکه از حالا پسرم گور اسرائیل را کنده و آتشش هم زده برایم حسی وصف نشدنی داشت.... تفاوت نسل اینها با نسل ما در همین است! این ها خیلی سریعتر دارند راه را طی می‌کنند تا مایی که وقتی در سنِ الان این وروجک ها بودیم فقط توی تلویزیون آدم هایی را می‌دیدیم که داشتند به سمت تانک های رژیم صهیونیستی سنگ پرتاب میکردند و دلمان برایشان می‌سوخت.‌‌... ولی بچه های این عصر خودشان را وسط معرکه حق علیه باطل میبینند.‌‌.‌. نقششان را باور کرده اند و دارند می‌تازند به سمت قله ... منِ مادر حالا باید بروم فکر کنم چطور سرباز آینده ام را به سمت این قله با عظمت، که فتح آن خیلی نزدیکتر از قبل است همراهی کنم.... قطعا من هم نقشی بزرگ دارم! ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
حسین جان! دلم به مهرِ تو صد پاره باد و هر پاره هزار ذرّه و هر ذرّه در هوایِ تو باد...... https://eitaa.com/haninketab
🏴روضه خانگی ✍️ معصومه امین‌رستمی 🏴 خانم مهربانِ همسایه آمده بود تا برای روضه‌اش دعوتم کند. اگرچه نه گفتم که می‌روم و نه نمی‌روم، اما ته دلم می‌دانستم که امکان رفتن را ندارم. به لبخندی مهمانش کردم و پای توفیق داشتن یا نداشتنم را وسط کشیدم. در آخر هم با کلی تشکر و تعارف تکه‌پاره کردن به خدا سپردمش. در را که بستم آهی نشست گوشه دلم. یادم آمد که خیلی وقت است در خانه‌ام روضه خانگی نداشتم. بردن بچه‌ها به روضه‌ها هم برایم خیلی سخت بود. احساس خسارت و بی‌توفیقی کردم. پله‌ها را بالا آمدم. نوزادم داشت گریه می‌کرد و خواهرش داشت با هر ترفندی که می‌توانست ساکتش می‌کرد، اما طفلی نه‌تنها موفق نشد بلکه خسته شد و مستأصل. سریع نوزادم را در بغل گرفتم. حتماً تشنه‌اش بود. همین‌طور که در بغلم بود از آب جوشیده شده کتری توی شیشه شیرش ریختم. بغض گلویم را گرفته بود. یاد طفل شیرخوار کربلا افتادم. شیشه شیر را به سمت دهان نوزادم بردم‌. با همان جرعه اول آرام شد، اما حالا این من بودم که بی‌قرار شده بودم. به درجه روی شیشه شیر نگاه کردم. فقط 20 میلی‌لیتر آب یک نوزاد شش‌ماهه را سیراب می‌کرد. همین فکر اشکم را درآورد. آرام خودم را پشت یکی از کابینت‌ها پنهان کردم و ناله‌ام را خفه کردم که بچه‌هایم نترسند. ناگهان صدای شکستن چیزی به گوشم رسید و بعدش هم صدای گریه دختر پنج ساله‌ام. همان‌طور که اشک‌هایم را پاک می‌کردم، خودم را به او رساندم تا خرده‌شیشه‌هایی را که در پایش رفته بود دربیاورم. اشک‌هایش را که دیدم دوباره قلبم مچاله شد. باز دلم رفت همان‌جا که باید می‌رفت. زیر آفتاب سوزان عصر کربلا. کنار دخترکی که هنگام فرار از دشمن، خار در پاهای کوچکش رفته بود و عمه را صدا می‌زد. و عمه‌ای که نمی‌دانست کدام‌یک از بچه‌ها را دریابد. خار از پای این یکی بکشد یا آتش دامن آن یکی را خاموش کند. خود را در مقابل تازیانه‌ها سپرِ این یکی کند یا گریه آن یکی را آرام کند. به خودم آمدم، غروب شده بود و خانه، تاریک. چشم‌هایم می‌سوختند. 🏴 که گفته که من روضه خانگی ندارم؟! هر لحظه می‌تواند برای من روضه‌ای مجسم باشد. دیگر حس خسران یا بی‌توفیقی نداشتم. این بچه‌ها می‌توانند روضه‌های سوزناکی برایم بخوانند و مرا به فیض برسانند. بلند شدم و زیر کتری را روشن کردم. حالا وقت چای بعد از روضه بود. https://eitaa.com/haninketab
دستت به روی خاک و همه دست میزنند..... در این میان منم که دو دستی به سر زنم.... https://eitaa.com/haninketab
دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش یا رب او را به سلامت برسان از سفرش ماه اگر رفت کواکب همه سرگردانند ماه رفت از حرم و اهل حرم منتظرش 💔