eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
تصویر زمینه جدیدم را ملاحظه میکنید!؟ اینکه یکدفعه ای تصویر زمینه ات عوض شود برای یک مادر اصلا چیز عجیب و غریبی نیست! ما عادت داریم که یک روز که گوشی مان را به دست گرفتیم عکس رونالدو باشد و یک روز عکس حاج قاسم، یک روز پر از قلب های صورتی باشد و یک روز دختری کارتونی با موهای بافته.... امروز اما با این تصویر زمینه اول حیرت کردم و بعد لذت بردم! از اینکه از حالا پسرم گور اسرائیل را کنده و آتشش هم زده برایم حسی وصف نشدنی داشت.... تفاوت نسل اینها با نسل ما در همین است! این ها خیلی سریعتر دارند راه را طی می‌کنند تا مایی که وقتی در سنِ الان این وروجک ها بودیم فقط توی تلویزیون آدم هایی را می‌دیدیم که داشتند به سمت تانک های رژیم صهیونیستی سنگ پرتاب میکردند و دلمان برایشان می‌سوخت.‌‌... ولی بچه های این عصر خودشان را وسط معرکه حق علیه باطل میبینند.‌‌.‌. نقششان را باور کرده اند و دارند می‌تازند به سمت قله ... منِ مادر حالا باید بروم فکر کنم چطور سرباز آینده ام را به سمت این قله با عظمت، که فتح آن خیلی نزدیکتر از قبل است همراهی کنم.... قطعا من هم نقشی بزرگ دارم! ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
حسین جان! دلم به مهرِ تو صد پاره باد و هر پاره هزار ذرّه و هر ذرّه در هوایِ تو باد...... https://eitaa.com/haninketab
🏴روضه خانگی ✍️ معصومه امین‌رستمی 🏴 خانم مهربانِ همسایه آمده بود تا برای روضه‌اش دعوتم کند. اگرچه نه گفتم که می‌روم و نه نمی‌روم، اما ته دلم می‌دانستم که امکان رفتن را ندارم. به لبخندی مهمانش کردم و پای توفیق داشتن یا نداشتنم را وسط کشیدم. در آخر هم با کلی تشکر و تعارف تکه‌پاره کردن به خدا سپردمش. در را که بستم آهی نشست گوشه دلم. یادم آمد که خیلی وقت است در خانه‌ام روضه خانگی نداشتم. بردن بچه‌ها به روضه‌ها هم برایم خیلی سخت بود. احساس خسارت و بی‌توفیقی کردم. پله‌ها را بالا آمدم. نوزادم داشت گریه می‌کرد و خواهرش داشت با هر ترفندی که می‌توانست ساکتش می‌کرد، اما طفلی نه‌تنها موفق نشد بلکه خسته شد و مستأصل. سریع نوزادم را در بغل گرفتم. حتماً تشنه‌اش بود. همین‌طور که در بغلم بود از آب جوشیده شده کتری توی شیشه شیرش ریختم. بغض گلویم را گرفته بود. یاد طفل شیرخوار کربلا افتادم. شیشه شیر را به سمت دهان نوزادم بردم‌. با همان جرعه اول آرام شد، اما حالا این من بودم که بی‌قرار شده بودم. به درجه روی شیشه شیر نگاه کردم. فقط 20 میلی‌لیتر آب یک نوزاد شش‌ماهه را سیراب می‌کرد. همین فکر اشکم را درآورد. آرام خودم را پشت یکی از کابینت‌ها پنهان کردم و ناله‌ام را خفه کردم که بچه‌هایم نترسند. ناگهان صدای شکستن چیزی به گوشم رسید و بعدش هم صدای گریه دختر پنج ساله‌ام. همان‌طور که اشک‌هایم را پاک می‌کردم، خودم را به او رساندم تا خرده‌شیشه‌هایی را که در پایش رفته بود دربیاورم. اشک‌هایش را که دیدم دوباره قلبم مچاله شد. باز دلم رفت همان‌جا که باید می‌رفت. زیر آفتاب سوزان عصر کربلا. کنار دخترکی که هنگام فرار از دشمن، خار در پاهای کوچکش رفته بود و عمه را صدا می‌زد. و عمه‌ای که نمی‌دانست کدام‌یک از بچه‌ها را دریابد. خار از پای این یکی بکشد یا آتش دامن آن یکی را خاموش کند. خود را در مقابل تازیانه‌ها سپرِ این یکی کند یا گریه آن یکی را آرام کند. به خودم آمدم، غروب شده بود و خانه، تاریک. چشم‌هایم می‌سوختند. 🏴 که گفته که من روضه خانگی ندارم؟! هر لحظه می‌تواند برای من روضه‌ای مجسم باشد. دیگر حس خسران یا بی‌توفیقی نداشتم. این بچه‌ها می‌توانند روضه‌های سوزناکی برایم بخوانند و مرا به فیض برسانند. بلند شدم و زیر کتری را روشن کردم. حالا وقت چای بعد از روضه بود. https://eitaa.com/haninketab
دستت به روی خاک و همه دست میزنند..... در این میان منم که دو دستی به سر زنم.... https://eitaa.com/haninketab
دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش یا رب او را به سلامت برسان از سفرش ماه اگر رفت کواکب همه سرگردانند ماه رفت از حرم و اهل حرم منتظرش 💔
دیشب روضه خوان گفت: عباس علیه السلام که به شریعه فرات رسید، مشک را برداشت و داخل آب رفت. یعنی دستها و پاهای مبارکش در آب فرات قرار گرفت...آب را با چشم های زیبایش دید اما آن را ننوشید.... یعنی در همین حد که چشم هایش آب را دید و دستها و پاهایش لمسش کرد شاید کمی آرامَش کرده باشد.... اما حسین علیه السلام این حس را هم درک نکرد.....‌ شاید عباس علیه السلام بعد از تیر خوردن به چشم ها و بریده شدن دستها و پاهایش در دل گفته باشد: ..‌. حقِّ این چشم و دست و پا همین است.... پسر فاطمه از تشنگی آسمان را تاریک میبیند اما تو.... 💔
هدایت شده از شمیم آشنا
تیتر فعلا این باشه: قربانِ بودنت بِـرَوَم. 🍃🏴🍃🏴🍃🏴🍃 🌐 shamiim.ir 🆔 @Shamimeashena
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از چند روز مانده به محرم، می‌نشینم حساب و کتاب میکنم. نه برای اینکه ببینم چقدر هزینه اش میشود یا چه و چه ! بلکه برای اینکه ببینم شرایط امسالم چطور است برای اربعین! همان یک بار که آمدم و مزه در به دری کشیدن در راه عشقتان را چشیدم و کشان کشان جسم تب دارم را به شما رساندم فهمیدم که دیگر مبتلا شده ام... مبتلای اینکه خود را در بیابانها برای شما به آوارگی بکشانم .... پریشانِ به سختی نفس کشیدن در هوای غبارآلود جاده هایی که به شما ختم میشوند‌‌‌.... بیچاره ی اولین لحظه برخورد چشم ها با دیدن حرم علمدار.... و لرزیدن دل و شنیدن های هایِ گریه ها.... دلتنگِ چایی های به شدت تلخ و شیرینِ عراقی ها و خلق و خوی ِ کریمانه شان..... با قلبی چاک چاک از دلِ زارِ خواهران و دخترانتان.... در سفری که برای وصفش،کلمات را لایق نمیدانم... میدانی که چرا از الان دارم حساب و کتاب میکنم؟ چون میدانم این ترسِ جا ماندنِ امسال خیلی به حقیقت نزدیک است... خدا نصیب هیچ احدی نکند این حال را.... ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
به یاد زلفِ تو دوشینه دیده‌ام خوابی که صد رسالهٔ آشفتگیش تعبیر است
21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺 شبی که ماه کامل شد گاهی کلمات لالند کوچکند و نحیف برای نوشتن یک واقعه... گاهی باید کلماتت را بریزی و پر بکشی که خود سکوت می‌شود بال پرواز... این روایت، روایت یک بهت است، یک تماشا و نظار... در جا و زمانی که اصلا گمانش نمی‌رفت... https://eitaa.com/haninketab