انسانها عجیب و غریب اند.
در خانه نشسته، دلش هوای گشت و گذار میکند و دچار پوسیدگی در چهاردیواری میشود ...
از خانه پایش را بیرون بگذارد هوای خانه به سرش میزند و معتقد است هیچ جای دنیا خانه خود آدم نمیشود...
خانه ندارد فکر میکند تمام غصه دنیا همین دو کلمه است: مستاجر بودن!
ماشین که دارد از ترافیک و همیشه دنبال جای پارک گشتن و رانندگی بد مردم می نالد و حسرت پیاده روی کردن دارد... ماشین ندارد از کرایه تاکسی و انتظار برای اتوبوس و پیاده روی های طولانی شکایت دارد...
بیمار که میشود، تنها سلامتی میخواهد و بس! شفا که یافت طوری یادش میرود که چطور به درگاه خدا عجز و ناله میکرده و سلامتی میخواسته که انگار دچار آلزایمر شده است...
سلامت باشد سلامتی را حق مسلم خود میداند و این نعمت برایش عادی میشود...
فرزند دارد از سر و صدا و در خانه ماندن و دردسر های والد بودن سرسام گرفته...
فرزند نداشته باشد دنیا را تمام شده میپندارد....
خدا جان !
ما خودمان نمیدانیم چه میخواهیم!
ما آدم ها خیلی سردرگمیم!
خودت سرمان را توی دست بگیر و یک جوری محکم بچرخان به همان سمت که باید، که دیگر به این طرف و آن طرف چشم ندوزیم.( همین اندازه جدی و خشن)
کاش جز همان که تو می خواهی نخواهیم...برای هر چه که اراده تو بر آن نیست کور و کر و لال باشیم...
ما نمیدانیم!
خراب میکنیم...
روی دست خودمان باد کرده ایم!
خودت درستش کن عزیزم:)
✍همان معصومه امین رستمیِ قبلی!
https://eitaa.com/haninketab
ای قالی های خوشبخت!
از جانب ما
خاک پای زائرانش را
بوسه زنید!
https://eitaa.com/haninketab
حَنین
#یادآوری به تو حسادت میکنند تو مکن تو راتکذیب میکنند آرام باش تو را میستایند فریب مخور تو ران
#یادآوری
لازم نیست همه چیز رو ڪنترل ڪنے
لازم نیست دربـاره همه چیز اطلاع داشته باشے
لارم نیست سر خودت رو شلوغ ڪنی
لازم نیست خودت رو خسته ڪنی
احساس مسئولیتِ بیش از حد
زندگے رو ازت میگیره
حَنین
کجاست گوشۀ آسودهای که چون نَعلین خیال پوچ دو عالم برونِ در مانَد؟ (صائب تبریزی)
.
.
هر گوشه سجاده ات را بیندازی دستور میرسد: فاخلع نعلیک....
#رفیق_نوشت
ای پسر مکه و منا!
ای پسر زمزم و صفا!
ای فرزند آنکه
با ملائکه آسمان نماز گزارْد...
ای فرزند آنکه
بینی گردنکشان را
به خاک مالید
تا به کلمه توحید اقرار کردند...
ای پسر کسی که
به اندازه چشم بر هم زدنی
به خدا کفر نورزید...
ای فرزند صالح مؤمنان
و وارث انبیا
و از بین برنده مشرکان ....
ای زینت عبادت کنندگان
و افتخار گریه کنندگان...
ای فرزند آن کس که
پرده حریمِ حُرمت او را دریدند...
و اموال او را به غارت بردند....
و افراد خانواده او را
به زنجیر اسارت کشیدند...
ای فرزند آن کس که
او را با قتلِ صبر (۱) کشتند....
جانِ تمام عاشقانتان
به قربانِ آن سلام
و فرستنده اش
که شما مأمور به ابلاغ آن شُدید!(۲)
https://eitaa.com/haninketab
(۱)بماند که قتل صبر چیست.....
فقط خدا کند دروغ باشد!
(۲) امام حسین علیه السلام خطاب به فرزندشان علی ابن حسین علیه السلام ،ساعاتی پیش از شهادت:
« فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.»
#عالم_شده_سجاده_و_افتاده_به_پایت
توی اون لحظات غریبی
اونجا که دیگه آخرِ همه غمای عالم بود
اونجا که آخر دنیا بود
یاد ما بودی....
به ما سلام رسوندی....
میدونستی ما قراره یه روز به دنیا بیایم
و بیقرار تو باشیم....
#عزیزم_حسین
( ایلاف)
مثلاً الان میرود دم در خانه دوستش تا فوتبال بازی کنند. خواهرش ایلاف هم دارد جلوی خانه روی زیر اندازی که پهن کرده، توی فنجان پلاستیکیِ خاله بازی اش برای دخترک همسایه چایِ نامرئی میریزد و از شیرینی های مرباییِ مصنوعی اش به او تعارف میکند. مثلا مادرش همین موقع ها در حال پختن شام امشب است تا وقتی پدر میرسد خوب مقلوبه اش دَم شده باشد و زود سفره غذایشان پهن باشد. خوب نیست با آن همه خستگی کار منتظر غذا بماند.
مثلاً بعد از فوتبال با دوستش یک سر به بقالیِ سر کوچه میروند و دو تا یخمک آلبالویی میخرند و بعد آن را روی گونه هایشان میگذارند و با خنکایش خودشان را خنک میکنند....
اما الان او توی یک صف شلوغ و خسته ایستاده و قابلمه ای در دست دارد. از وقتی پدر رفته حالا او باید خواهر و مادرش را سیر کند. توی دلش هی صلوات میفرستد که قابلمه اش خالی برنگردد. اگر قابلمه اش پر شود شاید امشب مادر دیگر توان داشته باشد محکم بغلش کند و از شدت ضعف نمازش را نشسته نخواند. شاید امشب ایلاف دوباره بتواند بخندد و بساط خاله بازی را به راه بیندازد.
توی همین فکر ها بود که صف از هم پاشید. گرد و خاک شد و همهمه. یکی گریه میکرد و دیگری فریاد میزد. یکی دعا میکرد و یکی نفرین...یکی از حال میرفت و دیگری توی سرش میزد....او اما سکوت کرده بود... دیگر نمیدانست برای این حجم از غم چطور واکنش نشان داد....صدای ایلاف پیچید توی سرش:« داداش دعا میکنم با غذا برگردی...»
آرزو کرد که ای کاش خودش را جایی گم و گور میکرد تا دوباره با قابلمه خالی پیش ایلاف و مادر برنگردد.... پاهای بی رمقش را کشاند به سمت چادرشان. مادر جلوی چادر نشسته بود و چشمهایش به جایی نامعلوم توی آسمان خیره شده بود. ایلاف روی پای مادر به خواب رفته و گوشه روسری مادر، صورتش را پوشانده بود....
تمام تنش از شدت درد لرزید. قابلمه از توی دستهایش روی زمین افتاد.
ایلاف دیگر گرسنه نبود!
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
حَنین
( ایلاف) مثلاً الان میرود دم در خانه دوستش تا فوتبال بازی کنند. خواهرش ایلاف هم دارد جلوی خانه روی
.
.
.
ایلاف یعنی خو گرفتن...
مثلاً خو گرفتن با غم...
با گرسنگی...
با ...
#غزه