مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود، اما هیچ کس باور نداشت!
خوب می دانم که تنهایی مرا دق می دهد
عشق هم در چَنته اش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر ترسیدم از بی رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانیّ شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو بر نداشت!
حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچ کس حالی شبیه من -به جز "قیصر"- نداشت!
-قیصر امین پور
حسین جان!
گریه هایم فقط برای خودِ نازنینِ توست!
من درد هایم را به تو نمیگویم....
تو خودت خیلی درد کشیدی...
#در_اوجِ_حیرانی
.
پدر را باب الحوائج
پسر را باب المراد نامیدند
تا هیچ آرزویی پشت در نماند🌱
میلاد امام جواد (ع) مبارک 🤍
#جواد_الائمه_علیه_السلام
شدهام پر از تحیّر
زِ نشاط این تصوّر
تو به کعبه تکیه کردی
همهی جهان نجف شد...
سید حمیدرضا برقعی
#میلاد_امام_علی مبارکـــــــ🌱
« شاهزادهٔ رویاها »
نمیدانم دفعه چندم بود که پشیمان میشدم از اینکه این روسری را با چادر بدون کِش سر میکنم. روسری برای خودش اینور و آن ور میرفت و مشغول سرسره بازی بود. چادرم هم سر ناسازگاری داشت. انگار در حال اعتراض به من بود که چرا با این روسریِ بازیگوش دَمخور شده است. هر کدام سازِ خودشان را میزدند و من سعی میکردم با آرامش تحملشان کنم. آنها تقصیری نداشتند، این من بودم که با کنار هم قرار دادنِ این دو مقاومت خودم را محک میزدم. بچه به بغل، گوشه چادر را به دندان گرفتم و سَر خَم کنان خودم را توی ماشین جا کردم. وقتی در را بستم متوجه شدم چادر به پر و پایم پیچیده و مجبورم تا رسیدن به مقصد با کج و کولگی اش کنار بیایم. صدایی توی مغزم ناله کنان گفت:« آخ که چقدر سخته خدایااا»
نفس عمیقی کشیدم و به مناظر پشت پنجره خیره شدم. دخترم پلک هایش داشت سنگین میشد. همین را کم داشتم. الان که بخوابد سنگین تر هم میشود. آن وقت با سختیِ دو برابر باید پیاده شوم. چاره ای نبود. پاساژ ها یکی پس از دیگری از پشت شیشه رد میشدند. برقِ جواهراتِ کار شده روی آستینِ مانتوهای بلندِ پشت ویترین ها چشمانم را گرفت. حتما خیلی گران بودند ولی هر چه که بود رفت و آمد و نشست و برخواست را آسان میکرد. خودم را در آن ها تصور کردم. فکر کردم حتما پوشیدن این #عبا های بلند و مجلّل به آدم حس شاهزاده بودن میدهد. از فکر بچه گانه ام خنده ام گرفت. با صدای راننده تاکسی به خودم آمدم:
« خواهر اینجا ایستگاه صلواتیه! اگه عجله ندارید من یه چایی بگیرم! برای شما هم میارم!» زیر لب گفتم:«خواهش میکنم!» به پارچه سیاهِ نصب شده در بالای ایستگاه صلواتی نگاه کردم. با خط نستعلیق نوشته شده بود:« زینب همان کسی است که در راه عفّتش، عباس میدهد نخ معجر نمیدهد. » دورتادور آن هم مدافعان حرم از توی قابهای سفید به من لبخند میزدند. انگار داشتند با همان لبخندهای دلنشینشان میگفتند:« خواهرِ من! بیخیالِ تمامِ عبا ها و مانتوهای بلندِ شاهزاده وار! بیخیالِ همه سنگ دوزی ها و ملیله کاری ها! اینها رنگ و بوی آن چادری که عقیله بنی هاشم از مادر به ارث برده بود را ندارند ها! از ما گفتن بود! » انگار واقعا صدایشان را میشنیدم. خجالت کشیدم.
صدایم را صاف کردم که بلند و رَسا بگویم:« راست میگین! حق با شماست» که راننده تاکسی در حالیکه چای را به طرفم گرفته بود گفت :«بفرمایید آبجی!»
فرصت نشد چیزی بگویم اما مطمئن بودم شهدا جوابم را شنیدند. چشمهایم به عکس هایشان خیره مانده بود که راننده ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. و من به #چادری فکر میکردم که این روزها به مظلومیتی عجیب دچار شده بود.
✍ معصومه امین رستمی
قانونِ عقل و عشقِ جهان را به هم زَنَد
وقتی ﻋﻘﻴﻠﮥ العرب از عشق دم زَنَد
از چشمِ یار، قامت دلدار، دیدنی است
نام حسین، از لب زینب، شنیدنی است..
[این که عقل ذاتی
مقدارش در آدم ها متفاوت است
و اینکه
" بزرگی به عقل است نه به سال "
بسیار ملموس است؛
کما اینکه یک جوان
از یک سالخورده عاقل تر است
یا یک کودک رفتاری عاقلانه تر
از یک میانسال دارد
البته عقل زیاد یک عیب بزرگ دارد
و آن اینکه بیشتر از دیگران
غصه خواهید خورد!]
_ هرچیزی را زکاتی است،
و زکات عقل، اندوهی است طویل.
[تذکره الاولیاء]