شبِ تولدت بود!
خودت نبودی
ما همه
به شمع های کیک تولدت خیره بودیم
و بغض در گلو داشتیم...
و چشم می چرخاندیم تا پیدایت کنیم...
غافل از اینکه
پرده سنگین و سیاهی
روی چشمهایمان کشیده شده بود
ما توانِ کنار زدنش را نداشتیم...
کارِ خودت است!
تا دیر نشده پرده را کنار بزن .... بگذار چشم در چشم فدایت شویم!
تولدت مبارک آقای نیامده ی ما ❤️🩹🌱
#صاحبُنا
#نیمه_شعبان
🌙 استهلال
🔸کلاسْ اولیِ خانهام به زحمت داشت میخوانْد:
« اَست...هَ...لللل...آاااا».
خندهام گرفت:«اِستهلال درسته مامان!»
موهایش را از توی چشمها کنار زد و گفت:« ینی چی؟»
تلویزیون داشت خبر رویت هلال ماه رمضان را پخش میکرد.
لب پنجره رفتم، «آاااخ» بلندی گفتم و در حالیکه اسباببازیِ فرو رفته در پایم را به کناری شوت میکردم و صورتم از درد مچاله شده بود، گفتم: «یعنی چند تا آدم میرن روی بلندی و آسمون رو با دقت نگاه میکنن و دنبال هلال ماه میگردن و به بقیه خبر میدن! مامانجان جمع کن تو رو خدا این اسباببازی ها رو!»
بی توجه به اعتراضم ابروهایش را بالا
داد:« چرا خبر میدن؟» ناامید از همدردی اش با پای زخمیام گفتم:«تا بفهمیم ماه رمضون شده یا نه»
برق توی چشمهایش به وضوح دیده میشد. درد را فراموش کردم. حتماً تلاشهایم برای نقش بستن خاطرههای خوش توی ذهن دخترم از ماه خدا به ثمر نشسته بود.
سریع گفت: «یعنی حتماً باید ماه رو ببینیم؟» وسط حرفش پریدم: «که قاطیِ آدم خوبا بشیم و از مهمونی خدا جا نمونیم». لبخندی زد و لیلیکنان توی خانه دوید: « آخ جووون! من عاشق ماه رمضونم...»
دوباره به آسمان پشت پنجره خیره شدم. هلال را پیدا نکردم.
😔یادِ «او» افتادم. همان کسی که به تازگی جشن تولد ۱۱۹۲ سالگیاش را جشن گرفتیم.
کاش برای دیدنِ روی ماهش همینقدر آسمان و زمین را میگشتیم.
پاهایمان را میکردیم توی یک کفش که خدایا نه فقط هلال ماه جهان مادیات، بلکه ما در جستوجوی دیدن روی ماه ولیّ تو هستیم. تا نبینیمش، تا نفسمان عطر حضورش را به خود نگیرد، تا در این مهمانی در کنار او سر سفرهات ننشینیم، روزههایمان را افطار نمیکنیم.
اصلاً بدون او هیچ جرعه آبی، عطش طولانیمان را رفع نخواهد کرد. چشم از آسمان برداشتم.
صدای تلویزیون آمد:« ماه بندگی خدا آغاز شد...».
دستم را از روی زخم پایم برداشتم و به علامت دعا بلند کردم:« خدایا کاری کن نه فقط پاهامون، حتی اگه همه وجودمون در راه ظهور ولّی تو زخمی و مجروح شد، بازم از استهلال روی ماهِش دست نکشیم»
دخترم با صدای بلند گفت:« الهی آمییییین».
خندیدم:« تو کی اینجا وایسادی وروجک؟!» چشمهایش را از سقف خانه برداشت و به من زل زد:« حالا این دعایی که خوندی ینی چی؟»
✍️ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
به رغم سیلی امواج صخرهوار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست
خلاف گوشه نشینان و عافیت طلبان
تو در میانهی میدان کارزار بایست
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت
#سید_علی_خامنه_ای
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا گریه میکنم؟!
آرزوی رجعتتو دارم
دلم برات تنگ شده....
ابلیس زادگان پلید
ما زنده ایم مثل امید
این چند روزه را بروید
بر کشتن افتخار کنید
#سید_علی_خامنه_ای
#رهبر_شهیدم
#مرگ_بر_آمریکا
هنوز زبانم لال
و قلمم حیران است...
غمی عظیم گلوله شده
و در قلبم فرو رفته است...
از سینه بیرون میکِشمش....
به فریاد تبدیلش خواهم کرد...
و بر سر اشرارِ جهان میکوبانمش....