eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
(وداعاً یا أباهادی) از پیکرت پرسیدم گفتند:« سالمِ سالم است،جای نگرانی نیست» آرام شدم... اهل روضه میدانند اینجور وقت ها دل کجا سیر می‌کند... خدارا شکر تابوتی هست و اعضای مقطعه ای نیست.... ما که می‌دانستیم شهادت حق مسلم شما بود ... اما فکری به حال دلتنگی مان کن. ✍ معصومه امین رستمی
نشانی ات را گم کردم از مادرت پرسیدم گفت قطعه 62، ردیف اول آمدم و یادم آمد می گفتی: قطعه همان غزل است,اگر سر نداشته باشد. تو هم غزل بودی قطعه قطعه..‌‌‌‌.... ( علی زارعان)
( کانون) هر وقت که برای کتاب خواندن فرصت کافی ندارم یا بهتر است بگویم خودم را به سستی میزنم، حس میکنم گمشده ای دارم. شاید حالا و در این عصر کسی یا کسانی باشند که مسخره ام کنند و به این فکرم بخندند اما من از همان روز که مادرم دستم را گرفت و مرا به کانون پرورش فکری کودکان محله مان برد روحم را میان کتاب ها جا گذاشتم. دلم پر میکشید که روزهای زوج از راه برسند و نوبت دختر ها بشود تا من بتوانم به آنجا بروم. فضای کتابخانه ، تک تک مربی ها، مربی خوشنویسی، مربی شعر، حتی آبدارچی همیشه آرام و سر به زیرش را خوب به خاطر دارم. آنجا پنجره هایی بزرگ داشت و در زیر قاب همه پنجره ها قفسه های کتاب قرار داشت که بچه ها راحت دستشان برسد که کتاب بردارند. فضای ( کانون ) پر بود از میز ها و صندلی های رنگارنگ که آن موقع ها روی آنها جا میشدم. انقدر به آنجا میرفتم و کتاب امانت می‌گرفتم که نامم را در بین نامهای کتاب خوان ترین ها روی بنر نوشتند و همیشه (حتی حالا) همین موضوع از بزرگترین افتخاراتم محسوب می‌شود. یک روز که به محله قدیمی مان رفته بودیم ( کانون ) را دیدم. درش بسته بود و لامپ ها خاموش. سرم را به شیشه چسباندم تا داخلش را ببینم. هنوز همان میز و صندلی ها بودند. همان کتاب های رنگارنگ، مرتب کنار هم چیده شده بودند. دلم پر کشید به کودکی هایم. حس کردم چقدر صندلی ها کوچک شده اند...‌ نگو که من بزرگ شده ام. غمی بزرگ روی دلم نشست. من برعکس همه بچه ها که آن روزها دوست داشتند بزرگ شوند، چنین آرزویی نداشتم. از همان لحظه ای که در آن بودم راضی و خوشحال بودم چون کودکی ام در میان کتابها ( همان جایی که به آن تعلق داشتم) می‌گذشت. این روز ها اما فکر میکنم باید خودم را بیرون بکشم از اینهمه حواشیِ بزرگ شدن. باید بروم بغل کتاب های دوست داشتنی ام. باید کودکی کنم.... ✍ معصومه امین رستمی
آنچه مهم است این است که تاب بیاوریم و صبر کنیم تا به چشم خود ببینیم که استعداد بی همتای انسان در اوج تلاش و کوشش چگونه یک پایان غم انگیز را به پیروزی عظیم و یک وضعیت بحرانی را به فتحی پیروزمندانه بدل می کند.... 📚انسان در جستجوی معنا 🖋ویکتور فرانکل
چندبار گفته‌ام شما خوشبخت باشید ولی نگذارید دیگران چیزی بدانند، خوشبخت‌ها باید در سوراخ‌ها بخزند و خودشان را جمع و جور کنند آدم‌های خوشبخت هم باید مانند تبهکارها پنهان باشند شما مثل کرم شب‌تاب هستید، اگر زیاد بدرخشید، زودتر پا بر سرتان می‌گذارند. 📚مردی که میخندد 🖋ویکتور هوگو
کمر خم کرد هرکس بُرد بارِ عشق را بر دوش «جوان» شد پیر، «گل» شد سربه زانو، «بید» شد مجنون...
برنامه وعده هایِ غذاییِ خانه ما : ۱-سحری ۲- صبحونه ی اونی که هنوز کوچیکه و روزه نمیگیره ۳- ناهارِ اونی که روزه کله گنجشکی گرفته و صبحونه نخورده و نالان از مدرسه برگشته ۴- عصرونه ی اونی که ناهارشو کامل نخورده ۵-افطاری:) ۶-شامِ اونی که با بقیه افطاری نخورده و طلبکارم هست🤨 ۷- مامان حالا که قصه مو شنیدم باید بگم که من شکمم خالی باشه خوابم نمیبره :)))))) و این چرخه ادامه دارد تااااا پایان ماه مهمانی خدا...... خدای مهربان ما رو ببخش که خونه ما کمی آداب مهمانی شما را به هم زده اما در عوضش کلی فرشته هایت را خندانده ایم با این برنامه غذایی مان... ✍ معصومه امین رستمی 🤲
قلت لله: لماذا أتيت بي إلى حافة عمري؟ قال: "اعتقدت أن لديك القدرة على الطيران" به خدا گفتم: چرا من را به لب پرتگاه زندگیم رساندی؟ او گفت: “من باور داشتم که تو قدرت پرواز داری...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"اگر در دنیا یک چیز باشد که بتواند عشق مرا در یک لحظه نیست و نابود کند آن چیز ناسپاسی‌ست و این خصلت، یعنی قدرشناسی، خصوصیتِ نیک آدم‌های پخته، جهان‌دیده و رنج‌کشیده است."
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا