حَنین
امروز تولد توست و فردا روز دخترانت کجایی بابا؟💔 مگر نمیدانی دختران بابایی اند؟....
سلام بر روزی که زاده شدی
و
سلام بر روزی که با شهادتت
یک ملت را مبعوث کردی...
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکهی سیاست به دنیا میآیند؛ اما زنان، بر این میدان منت میگذارند که پا در آن مینهند.
هر جا زنی هست که به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم...
کتاب آتش بدون دود
(نادر ابراهیمی)
حَنین
چشمان پر از خون شده مادری در جنوب لبنان که چهار فرزند خود را در حمله رژیم شیطانی صهیونیستی از دست دا
تیله های خونین
دست هایش را پشتش قایم کرده بود. بو بردم که یک کاسه ای زیر نیم کاسه است. از چشمهایش خواندم که میخواهد رضایتم را بگیرد: «مامان میشه یه چیزی بگم نگی نه؟» به معصومیت چشمهایش نگاه کردم:« بازم تیله ؟» اصرار کرد :« بخدا دیگه نمیذارم خواهر کوچولو بهشون دست بزنه چه برسه به اینکه بذاره توی دهنش! ببین چقدر خوشرنگن! مثل دونه های انار سُرخَن!» انگشت کوچک دستش را گرفت سمتم و گفت:« قول!» انگشتش را بوسیدم. با شوق دوید و خواهر و برادر دیگرش را صدا زد. تیله های سرخ این طرف و آن طرف میرفتند. صدای خنده هایشان توی خانه پیچیده بود. سرشان حسابی گرمِ تیله ها بود. روسری و چادرم را برداشتم. لحظه ای بعد در حیاط خانه همسایه نشسته بودم و روضه خوان روضه صبرِ ام البنین برایمان میخوانْد.
یعنی چطور هر چهار پسرش را خدا یک جا از او گرفته بود و هنوز بیقرار امام زمانش بود؟ در بهت و اشک فرو رفته بودم. لحظه ای بعد صدایی مهیب آمد. بوی دود و خاک توی سرم پیچید. دیگر چیز زیادی در خاطرم نیست. نمیدانم آن قسمت از حافظه ام کجا گم شد، اما همه میگویند من دیگر فرزندی ندارم! هر چه میگویم بچه هایم دارند توی خانه با آن تیله های سرخ بازی میکنند کسی حرفم را باور نمیکند. دائم اشک هایی گرم و مزاحم روی صورتم میریزند و مهلتم نمیدهند راه خانه را پیدا کنم. می گویند خانه ای هم برایم نمانده! اصلا حالا خانه بدون پاره های جانم دیگر به چه کارم می آید؟
امروز آن تیله ها را در آینه پیدا کردم!
آن هم در چشمانِ زنی که روزگاری «من» بود و حالا نمیشناسمش! این تیله های سرخ که آخرین یادگاریِ شهیدانِ کوچکِ منند، حالا در چشمانِ من جا خوش کرده بودند.
هر کس طوری میخواهد دلداری ام دهد.
مثلا دیشب در عالم خواب خانمی بلند قد آمد و کنارم نشست. چشم هایم را نوازش کرد و گفت:« بی تابی بس است دخترم! من همدردِ تو ام البنینم! چهار فرزند شهید من هر چهار فرزند تو را با خود به آسمان ها نزد من آوردند. نگرانشان نباش! جایشان امن است، دیگر صدای انفجار ها دنیای کودکانه شان را آشفته نمیکند. قول میدهم در بهشت برایشان مادری کنم...»
حالا میدانم حتماً ام البنین از من مادر بهتری است برای فرزندان شهیدم.
او به من قول داده است.
میدانم سر قولش میماند!
درست مثل پسرش!
✍ معصومه امین رستمی
نباید دلم به حال دخترک یک سال و نیمه ام بسوزد؟
او فقط یک سال و نیم در هوایی نفس کشید که شما آن را تنفس میکردید....
آقای شهیدِ عزیزم ....
ایستاده در وسط این میدان....
زیر پُلی که تهدید شده به بمباران،
بدون هیچ اثری از خوف
نیشخند زده به هر چه مرگ و خطر!
با یک دست، علمدارِ ایران
با دست دیگر، پدری مهربان!
با یک دست، در حال به اهتزاز درآوردنِ علامتِ اقتدار ایران!
با دست دیگر، روی دست گرفتنِ معصومیتِ کوچکترین سربازانِ صاحب الزمان....
زیر لب زمزمه: خدا بزرگتر است از تمامِ ابرقدرت های جهان!
در یک کلام:
تمام اعضا و جوارح و روح و جان در خدمتِ الله!
.
.
.
چه خوب است هم وطن بودن با تو ای مرد!
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
عزیزکم
سالها بعد برای فرزندانت این روزهای تاریخ را تعریف کن.
بگو ما پاهایمان را روی گلوی مستکبران گذاشتیم و برنداشتیم.
آنقدر ابهت پوشالی شان را لگدمال کردیم که دستِ آخر نفس هایشان به شماره افتاد و به قعر دوزخ نازل شدند.
آنگاه پا روی تابوتشان گذاشتیم و
سرود فتح زمزمه کردیم و
چای نوشیدیم!
#افسانه_نیست
✍ معصومه امین رستمی
همیشه از تنهایی و تنها بودن بد شنیدیم
اما من فکر میکنم شاید تنها بودن خیلی هم بد نباشه، اصلا شاید خیلی هم قشنگ باشه...نه اینکه منزوی بشیما...نه!
اتفاقاً گاهی اوقات هر چی تلاش میکنی برای بزرگ کردن دایره معاشرت هات باز میبینی اونی که میخوای نمیشه و یه تعداد آدم محدود باهاتن.
بیا اینجوری بهش نگاه کن: بعضی تنها موندنا یه جورایی در امان موندنه...یعنی انگار خدا دور و بَرِتو خلوت کرده که کمتر آسیب ببینی،بیشتر یاد خودش بیفتی و درونتو واکاوی کنی....این نگاه به تنهایی خیلی آرامش بخشه!
✍معصومه امین رستمی