خدایا
بخاطر اینکه در انتهای روضههایمان هنوز میتوانیم دست بلند کنیم و به آسمانت چشم بدوزیم و زمزمهی :« اللهم احفظ قائدنا الخامنهای »
بر لب جاری کنیم،
شکرت!
هدایت شده از ریحانه
🌱 #دل_آرام_خانه | گدازههایی که شمع شدند
🔰 روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 کابینت آشپزخانه پر شده بود از قرص، شربت و قطرهچکان. پلکهایم داشتند روی هم میافتادند. دخترم بعد از یک شب مبارزه با تب، تازه خواب رفته بود. من اما با اضطراب آن تب، شب را صبح کرده و انگار یک کوه را از جایش تکان داده بودم. نمیتوانستم بخوابم. پس کارهای خانه چه میشد؟ فکر ناهار روز جدید، شستن رختهای چرک تلنبار شده، مرتبکردن خانه و هزار کار ریز و درشت دیگر عصبانی و کلافهام میکردند. وضویی گرفتم. نماز خواندم و از خدا صبر خواستم.
❤️ انگار تجدیدقوا کرده باشم، مشغول کارهای آشپزخانه شدم. اهل خانه یکییکی از خواب بیدار شدند. حواسم هم به تبسنج دخترم بود هم به ریختن بهموقع پیاز و روغن توی ماهیتابه. پیازها که طلایی و نرم شدند، صدایی توی گوشم غرغرکنان گفت: «مامان پس این روسری زرشکی من کو؟» بعد توی آن یکی گوشم صدا پیچید: «برای چی بهش نمیگین به وسایل من دست نزنه؟» و از توی راهرو شنیدم: «این سوییچ منو ندیدی؟!»
🧡 از درون، کوه آتشفشانی شدم. چیزی نمانده بود گدازههای آتش از درونم فوران کند. لبهایم را از هم باز کردم تا فریاد بزنم، اما برای لحظهای چشمم افتاد به قاب عکس رهبر شهید. قابی سفیدرنگ، آرامش صورتشان را احاطه کرده بود و تکثیر میکرد. قابعکس جانی گرفت و صدای آقا توی سرم پخش شد: «زن در خانه هوایی است که بدون او تنفس ممکن نیست!»
❤️ آتشفشان درونم، شمعی شد که توانستم آرامآرام فوت و خاموشش کنم. آقا داشت پدری میکرد برایم. مگر همیشه حسرت سربازیاش را نداشتم؟ فریاد در گلویم شکست و آهی بلند شد. کفگیر را توی قابلمه چرخاندم. ادویه و زردچوبه زدم و جواب هرکدام را دادم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که هم سوئیچ پیدا شد و هم بچهها آرام گرفتند.
✍🏻 معصومه امین رستمی
💬 مجموعهروایت «دلآرام خانه»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
«قاری»
صبح تا ظهر نشستهبود توی اتاقِ در بسته.
قبلش هم خط و نشان هایش را کشیدهبود که نگذارم خواهر کوچکش وارد اتاق شود. قرآن سنگین و درشتخطِ توی خانه که به زور میتوانست بلندش کند را باز کرده و درحالیکه دست هایش را کنار گوش گذاشتهبود با صدای بلند ادای قاری های قرآن را در میآورد. از شنیدن صدای قرآن خواندنش دلم غنج میرفت اما نباید ابرازش میکردم چون نباید تمرکز این خانمِ قاری به هم میخورد. به او وعده داده بودم که بخاطر قرائت زیبایش جایزهای خوب آماده میکنم.
شب سوم محرم رسید. چادر عربیِ کوچکش را سر کردهو کنارم نشستهبود.
روضهخوان دم گرفتهبود:« آخر مگر به قاری قرآن صله نمیدهند....» توجهش جلب شد. از وقتی به کلاس قرائت قرآن میرفت، به قاری های قرآن توجه نشان میداد. چادرش را که به تقلید از من روی صورت کشیدهبود کنار زد و پرسید:« مامان چرا به قاری قرآنِ کربلا جایزه ندادن؟ مگه نگفتی هر کی قرآن بخونه جایزه میگیره؟»
هاج و واج ماندم که چه بگویم؟ اگر راستش را میگفتم طاقت میآورْد؟
اصلا باورش میشد؟ نکند قلب کوچکش تاب جوابم را نداشته باشد. با گفتنِ جملهی «چون اون آدم بدها دشمن قرآن بودن» خودم را خلاص کردم.
روضهخوان اما قصد خلاص شدن نداشت. رفت سراغ خرابه شام. صدای ناله مردم قلب آسمان را به درد آوردهبود. هوایِ باریدن داشت. و من در این حسرت بودم که ای کاش آن وقت که نازدانه ارباب، بیتاب بابا شد همینطور سر سری جوابی میدادند و رد میشدند. آخر دختر است....طاقت نمیآورَد....دق میکند....
✍ معصومه امینرستمی
چون علیاکبر
مرا هم در عبایت جمع کن
زخمهای مختلف را این پریشانی بس است!
صلیاللهعلیکیااباعبدالله
«حَریب»
سنگ لحد را که برداشت انگار سینهاش سنگین شد. آهی از عمق جان کشید، سنگ را روی پیکر گذاشت و زمزمه کرد: «فَلَيْسَ حَرِيباً مَنْ أُصِيبَ بِمَالِهِ وَ لَكِنَّ مَنْ وَارَى أَخَاهُ حَرِيْبٌ»
«غارتزده آن نیست که مالش را برده باشند؛ غارتزده کسی است که برادری چون تو را به خاک میسپارد.»
اشک ها نوبت را رعایت نمیکردند. آخر کسیکه داشت روی پیکرش لحد میگذاشت نه فقط همبازی و رفیق همپای کودکیهایش، نه فقط همدرد و همگریه غمهایش، نه فقط برادرش و برادرِ خواهر هایش، بلکه امام و پیشوایش بود.
دربارهی کلمه حَریب نوشتهاند: عرب به کسیکه مالش ربوده شده و بیچیز ماندهاست حَریب میگوید، همان کلمه غارتزده در زبان فارسی!
یعنی عدهای راهزنِ خدانشناسِ حراملقمه
روی سرت بریزند، هر چه داری بردارند و ببرند و تو را بگذارند بی چیز و دست خالی!
او آن روز که برادر و امامش را به خاک سپرد، حال غارتزدهای را داشت اینچنین!
حالا اما یک دهه از آن روز گذشته بود و او داشت معنای دیگری از غارتزدهشدن را میچشید.
گوشه گودال با چشمهایی نیمهباز از هوش میرفت و به هوش میآمد.
هر که میآمد دور و برش محال بود دستِ خالی برگردد:
یکی با تکه های پیرهن
یکی انگشت با انگشتر
یک هم با سَر!
#گریهکافینیستجانبدهید
✍ معصومه امینرستمی