eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از روایت قم
سیاهی لشکر قرارِ طریق المهدیِ سه‌شنبه‌ها، شده‌بود دلخوشیِ شیرینِ هر هفته‌اش‌. زاده‌ی طبیعت بود؛ اما حالا عشق، کارش را به جایی رسانده بود که تمام ریگ‌های بیابانِ منتهی به جمکران را می‌شناخت. می‌گفت مصمم است که هر سه کودکِ قد و نیم قَدَش را با این راه آشنا کند. با اینکه عادت نمی‌کرد به نبودن‌های همسری که در سر رؤیاهای آسمانی داشت؛ اما حالا نمی‌خواست با این همه‌ دستْ‌تنهایی‌، آخرین فرصت خداحافظی با رهبر شهید را از دست بدهد. محمدِ پنج ماهه‌اش را در کالسکه نشاند و در دل شب، مسیرِ طریق المهدی، که حالا مسیر تشییع امام شهید شده‌ بود را، در پیش گرفت. امید داشت که صبح زود توفیق نماز بر پیکر رهبر شهید را از دست ندهد. هر بار که می‌خواست زیر لب غرولند کند با خودش می‌گفت هر چه باشد باز هم راضی‌ام به اینکه حتی سیاهیِ لشکرِ آقایی باشم که تمام زندگی‌ام را مدیونِ او هستم. گرما، سنگ، کلوخ‌های ریز و درشت و کالسکه‌ی قدیمی، سر ناسازگاری داشتند. با دست‌های زنانه‌، به تنهایی زیرِ یک خَمِ سختی‌های مسیر را گرفته‌ بود. دلش به این قرص بود که سال‌ها بعد به خاطر بدرقه‌ی بزرگترین مردِ معاصرَش، وجدانی آسوده خواهد داشت. می‌گفت :«تمام دلتنگی‌ام برای آقا را در نماز باریدم!» بعد از نماز، محمد را دید که با همه‌ی تکان‌های کالسکه و صدای بلندگوها، آرام به خواب رفته‌‌ و لبخند می‌زد. یادِ حرف مادربزرگ افتاد که می‌گفت: « لبخند نوزاد توی خواب یعنی بچه امام زمانش رو دیده!» خم شد و چشم‌های محمد را بوسید. انگار این سیاهی‌لشکر بودن را از او پذیرفته بودند. معصومه امین‌رستمی شنبه | ۱۶ تیر ۱۴۰۵ | 📌 📌 @revayat_qom
🇮🇷
«اشک یتیم» درست است که ما چیزی را از سر گذرانده‌ایم که دل کوه را می‌لرزاند و بند دل را پاره می‌کند، درست است که ما یتیمیِ دسته‌جمعی را تجربه کرده‌ایم. اما همچون یتیمانی که پیامبر (ص) درباره‌شان فرمود: « وقتی یتیم گریه می‌كند عرش خدای رحمن به لرزه درمی‌آید! » با گریه‌هایمان نه فقط عرش بلکه فَرش را نیز به لرزه انداخته‌ایم! اکنون دیگر حال ما همان است که حاج قاسمِ عزیزمان گفت : هیچ شبی نیست که بخوابیم و به دشمنانمان فکر نکنیم و در سر رویای انتقام نپرورانیم! ✍ معصومه امین‌رستمی
پشت شیشه‌ی ماشینش نوشته‌بود: « پدر شناسنامه‌ی آدمه » راست می‌گفت! تو محتوای تمامِ صفحاتِ دفترچه‌ی هویتِ مایی!
به سربلندیِ سَرویم و استواریِ کوه.... به رود های جهان رفته بی‌قراریِ ما :)
اتفاقاً تو روزایی که قربون‌صدقه‌ی هیکل سربازهای آمریکایی می‌رفتین رو همین و نگه داشتن:)
آقای مهدی رسولی میگه :« گفتم که از غم تو بمیرم توان نبود...» ولی بذار بگم: لیاقت نبود، دلبستگی بود، غفلت بود.... امان از این بود و نبود!
« خاطره » رَدّ اشک خشک شده‌بود روی صورتش. به هر جان‌کندنی بود خودش را به خانه رساند. هنوز پاهایش می‌لرزیدند. نفس نفس زنان داشت ماجرا را برای بابا تعریف می‌کرد و من شنونده بودم:« هر چی جیغ زدم فایده نداشت، یکی نیومد به دادم برسه، موبایل رو از دستم کشید اما چون سفت گرفته‌بودمش چند متر باهاش روی زمین کشیده‌شدم. تمامِ چادرم و لباسام خاکی شد! بابا ببین سر زانوهام کبوده، نامردِ بی‌رحم نگفت دخترم، نگفت ضعیفم...» هق هق گریه اجازه نداد بیشتر بگوید. غصه‌دار و ترسان به بابا نگاه کردم. صورتش ترکیبی از خشم و غم و غیرت و عاطفه را در خود جای داده‌بود. بلند شد و رفت به سمت خواهرم. او می‌دانست آغوشَش همه این ها را جبران می‌کند. هق هق و لرزش پاهایش تمام شد. خدا را شکر کردیم که اتفاق بدتری نیفتاده.... این فقط یک خاطره بود. خواهرم خردسال نبود! چندین کیلومتر را با پای پیاده و در غل و زنجیر طی نکرده‌بود! بعد از آن تجربه تلخ، گوشه‌ی خرابه جایَش نداده‌بودند! گرسنه و تشنه نبود! به جای سَر بابایی که دیگر شبیه بابایِ زیبایش نبود، سایه‌ی بابا روی سرَش بود که بعد از گله و شکایت از آن دزد بی‌رحم، آغوش امنی آرامَش کند.این فقط یک خاطره بود. چرا گریه می‌کنی؟ ✍ معصومه امین‌رستمی
❤️
« شباهت » حسین جان! این مردم را ببین! مثل شما تکه هایِ فرزندانِ اِرباً اِربا شده‌شان را از روی زمین جمع می‌کنند، و همچون کسی که پاره های قرآن را از روی زمین بردارد، آن‌ها را می‌بوسند و به دامن خاک می‌سپارند...! آقا چقدر مردم ایران شبیه شما شده‌اند. مگر نه که عمری در روضه‌هایتان قد کشیدند؟ مگر نه اینکه سنگِ غمِ شما را بر سینه زدند؟ مگر نه اینکه غم و مهرِ شما را با شیر از مادر گرفتند؟ و چه زیباست که عاشق شبیهِ معشوق خویش شود! جگرش بسوزد، پاره‌‌های تکه تکه‌ی تنَش را به خاک بسپارد و چیزی جز زیبایی نبیند! دیگر نخوانَش که حالا کربلای این قرن جدید است. ✍ معصومه امین‌رستمی
حَنین
«هیچ چیز و همه چیز» به چشم‌های پدر نگاه می‌کنم. پلک‌هایش نایِ باز شدن ندارند. از گریه، بی‌خوابی یا شاید هم از شدتِ غم! عکسی را در دست دارد که وقتی خودش آن را عکاسی می‌کرد هرگز گمان نمی‌برد همان بشود عکسِ چاپ شده‌ی روی مزارِ جگرگوشه‌اش! دنیا را ببین! می‌چرخد و می‌چرخد، بعد با تو همان کاری را می‌کند که یک عمر تَرسش را داشته‌ای. با لهجه‌ی شیرین و آرامَش انگار دارد اعتراف می‌کند عُمری در این فکر بوده که چگونه راه امام حسین (ع) را به محمدطاهایش یاد بدهد و حالا خودِ او شده دانش‌آموزِ پسر! حسرت می‌خورَد که چطور باقیِ راه را طی کند که به او برسد؟ یک نفر نیست به او بگوید تو هم حالا شهید شده‌ای؟! تو دیگر یک انسان معمولی نیستی! حالا فقط پاهایَت روی زمینِ خدا راه می‌روند، اما روحَت همسایه‌ی بی‌قراریِ ابر هاست. تو دیگر از همه مردمِ شهر یک سر و گردن بالاتری، حتی اگر بارِ غمِ روی شانه‌هایَت کمرَت را خَم و پلک هایَت را مجروح کرده‌باشد. قسم جلاله بر زبان می‌آورَد :« نمیخواهم هیچ چیز از پسرم برگردد! که اگر برگردد یعنی خدا همان تکه را از من نپذیرفته‌است! » انگار همه عواطفِ پدرانه‌ی عالم را به سُخره گرفته‌است. بدجور دارد عظمتِ روحِ خود را توی صورتِ ما دل‌بَستگانِ قفل شده به دنیا می‌کوبد! او پا جای پای أُمِّ وَهبِ نصرانی گذاشته و دارد توی گوشِ عالم فریاد می‌زند:« در مرامِ ما نیست آنچه در راه خدا داده‌ایم باز پَس سِتانیم!» چقدر آرام است! مگر نه اینکه هر پدری سر و سامان گرفتنِ فرزند خویش را می‌خواهد؟ محمدطاها دیگر سر و سامان گرفت، با همه‌ی ۱۶۷ رفیقِ دیگرَش! ✍ معصومه امین‌رستمی