دارم فکر میکنم به اون دختر کوچولویی که حتما توی این گرونی چند ماه منتظر مونده تا بابا براش کفش تَق تَقیِ اکلیلی بخره تا شب عروسی به دوستاش نشون بده که چه پرنسسی شده، اما حالا مثل سیندرلا یه لنگه از اون کفشهای پرنسسیِ نازِش گم شده و اون یکی با لکههای خون، زشت و بیریخت و بدبو!
گوشاش سوت میکشن و لای موهای بافته شدهاش پر از خاکه. عجب عروسی ای....! حالا که مامان دائم گریه میکنه و بابا خودخوری، حق داره دیگه تا آخر عمرش عروسی نره، مگه نه؟
فکر میکنم به اون عروس، اون دوماد!
به اون همه امید و آرزو که دود شد رفت هوا. به اون پردههای نارنجی و قرمز و زرد که مثلا قرار بود جایگاه عروس و دوماد رو خوشگل موشگل کنن. به اون گلای پر پر شدهی افتاده کفِ حیاطِ پر از خون و آوار. به اون لباسهای مجلسیِ خونی! به اون موهای یک شبه سفید شدهی بابای عروس!
من بیش از حد فکر میکنم به اون عروسیِ عزا شده با سه تا موشک!
به تک تک شهیداش! به همهی آدماش!
به همهی خاطراتِ تلخِ مونده توی ذهنِ مهموناش.
#دلمشغولیها
حَنین
بالاخره منم اومدم آقاجون!
اومدم فاتحه خوندم برات.
خاک بر سرم فاتحه برای تو؟
خاک به دهنم!
ولی خوندم.
با بدبختی خوندم.
روز اول اومدم دارالذکر، روز دوم اومدم. و خب روز سوم دیگه با خودم گفتم :
« لامصب قبول کن رفت دیگه، میخواست بره، حتما بچههای خوبی براش نبودیم که گذاشتمون و رفت! شایدم خوب بودیم. فقط رفت که دیگه روی پای خودمون وایسیم!»
باید خودمو دلداری میدادم.
اصلا شما خودت بیا دلداریم بده.
#دیدار_رهبری
(همسایه)
یادتان هست آن روز که غم هایم را آوردم و کنار ضریحِ شبستانِ نجمه خاتون (س) دفن کردم؟ همانجا که شنیدم به قبر شما نزدیکتر است!
یا آن شب که دسته عزاداریِ شب شهادت پدرتان را نگاه میکردم و شفای پدرم را میخواستم؟
آن صبح را که تنها از بیمارستان دویدم به سمتتان را چه؟
حتما یادتان هست که چه ها گفتم وقتی بین زمین و آسمان معلّق بودم و داشتم از خادمی زائرانتان جا میماندم....
همان روز که حواله ام دادید به تنها شهید خادمِ مدافعِ حرم، مهدی ایمانی....
توی همان اتاقکِ گوشه صحنِ امام رضا (ع)....
مگر میشود یادتان رفته باشد؟!....
بعید است و محال....
شنیده ام که حرمِ شما، اندرونیِ خانه امام رضاست... و دارم به این فکر میکنم که چگونه لایقِ این همجواری بشوم....
و اینکه از کدامین یک از مهربانی هایتان بگویم و بنویسم تا حقّتان را ادا کرده باشم....
کلمات را حقیر تر از این میدانم که این عشق را توصیف کنند....
برای این کار باید زبانِ دیگری اختراع شود....
ما با شما بزرگ شده ایم بانو!
همان عکسِ توی آلبوم که بابا پشتش نوشته است: « ۱۸ روزگیِ معصومه خانم در حرم حضرت معصومه (س)» شاهد است!
بچه هایمان هم زیر سایه شما قد کشیده اند.... ما را به کسِ دیگری واگذار نکن!
#تنها_دلیلِ_اینکه_من_اینجایی_ام_تویی
#حضرت_معصومه
#سالروز_ورود_حضرت_معصومه_به_قم
✍ معصومه امین رستمی
هدایت شده از موسسه قرآنی شمیم کوثر وحی 🏴
«خانه»
خسته و کوفته رسیده بودیم به خانهمان. خانه، همان اسمِ امنِ آسودگی بخش! نه الان که کفش هایمان را درآوردیم، از در آپارتمان تو آمدیم و چمدان هایمان را کشان کشان آوردیم داخل. نه! ما دقیقاً همان لحظهای که چشمهایمان خورد به تابلوی (به شهر مقدس قم، حرم اهل بیت علیهم السلام خوش آمدید) حس کردیم توی خانه خودمان هستیم. عطر چادر شما همه جای شهرمان را پر کرده، شاید به خاطر همین است که اینجا بهتر تنفس میکنیم. همان هفده روز کافی بود تا در و دیوارِ این شهر دیگر نخواهند هوای شما را از سر بیرون کنند. این را فقط من نمیگویم. همهی آن گلبرگ های صورتی که در لحظهی ورود، قمیها بر سرتان میریختند هم گواهی خواهند داد که آن لحظه این مردم، خود را خوشاقبال ترین خلقِ خدا میدیدند. این زمین خشک و سوزان با حضور شما، خانه شد وگرنه صحرایی بود سرگردان و تشنه! قدم های شما سیرابش کرد و قابلِ سکونت! نفسهایی که شما در هوای این شهر کشیدید، شد دلیلِ امنیت این خانه و سایهی چادرتان، همان سقف امنِ همیشگی. حالا به شکرانهی این اقبالِ بلند، ما مهمانِ شماییم و بر سر خوانِ کریمانهی شما نشستهایم. باشد که آن شأن و مرتبتی که در نزد خدا دارید شفیعمان باشد و همسایگیمان در بهشت را نویدمان دهد.
#همسایه_سایهات_به_سَرم_مستدام_باد
✍ معصومه امینرستمی
#موسسهشمیمکوثروحی
🆔@shamimkosarvahy
حَنین
آقایی که ندیده عاشقت هستیم!
آقایی که خدا معجزه وار برایمان حفظتان کرده!
آقایِ دلتنگِ مقتدر!
آقای خار شده در گلوی مستکبران!
آقای «علی الاصول» های قاطع!
آقایی که بوی رهبر شهیدمان را از شما استشمام میکنیم!
میلادت بر تمامِ حق جویانِ جهان مبارک!
آرزو کن باباجان!
روز تولد توست!
آرزو کن چشم های ما آن روز را ببینند که پردههای آبی کنار میروند و دیدهها به قامت شما دوخته میشوند و این ندیدنها و محرومیتها را میبارند.
میلادت مبارک!
هر کجا که هستی
سایهات مستدام!
گاهی وقتا -دور از جون شما- لال میشم.
یه جوری که انگار مادرزادی صدا نداشتم!
خوشحال شم ساکتم، غصه بخورم ساکتم، حرف میزنن من ساکتم، میرن و میان من ساکتم. میشم یه تماشاچیِ بیآزار وسط همهمهی یه عالمه هوادار که دارن تیم مورد علاقهشونو تشویق میکنن. ماتِ کارای آدما میشم. بهشون فکر میکنم. توی خودم مچاله میشم. میرم توی غار. تا یه روزی که دوباره از این لالی دربیام.
درمیام! :)
«کدام لاله؟ کدام مرزبان؟ »
خوش به حالتان !
چقدر سر خوشید و بی عار!
کاش آن بغضِ ساختگی و مضحک، همانجا توی گلویتان بماند و حُنّاق شود!
خانمِ لالهی مرزبان!
خانمِ ریمای رامینفر!
کاش دنیا بداند که شما نمایندهی منِ زنِ ایرانیِ مسلمان نیستید!
کاش شما از رنج ایران نگویید!
رنج این روزهای ایران میناب و لامرد و
مردانِ ناوچهی دناست.
رنج این روزهای ایران، پر کشیدن پدرِ امّت است به همراه زنان و کودکان خانوادهاش! خانههای آوار شده و زیرساختهای ویران است. تفاهم نامه ها و علیالاصول هاست!
اما خانمِ لالهی مرزبان!!
خدا را شکر مرزبانانِ ما، لاله هایی گلگون و جاودانند که ریشه در خاک این سرزمین دارند و بینیاز از آنکه نامِ مبارکشان بر زبان همچون شمایی آورده شود!
حیف از آن اسم و فامیلی!
حیف از آن نسبِ ایرانی که دنبال خود میکشید!
✍معصومه امینرستمی