هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
این جمله که "هرکی داره با غمی میجنگه
که ما ازش خبر نداریم" واقعاً آدمو مهربونتر
میکنه.
هَنین|Hanin
-لهجههای غزهای💔- #کتاب
-خانوادت کجان؟
+خداروشکر خیالم ازشون راحته، قبل از اینکه آواره بشم دفنشون کردم :))
هَنین|Hanin
-لهجههای غزهای💔- #کتاب
-اما یه تانک اونجا راهو بسته، چطوری ازش رد شدی؟
+یه تانک نیست، چندتاست! کلی هم جسد اونجاست، خیلیه، دارن تجزیه میشن، هیچکس جرعت نداره برشون داره!
هَنین|Hanin
-لهجههای غزهای💔- #کتاب
عزیزم! میدانی؛ آنها نانواییهایی را که مردم برای یک بسته نان مقابلشان صف میکشیدند بمباران کردند. یک بسته نان که حتی برای یک وعده ناهار این همه دهانی که قابلیت رشدی سریعتر از خود جنگ را هم دارد کفایت نمیکند؛ آنهم صفهایی حوصله سربر، تحریککننده، خندهدار، و در عینحال ستیزهجویانه و بغضآلود. دستهایی که برای رسیدن به یک بستهنانی که متعلق به او بود، یا پس زدن دستان دیگری که نوبت را رعایت نمیکردند دائم درگیر بودند.
برای همین هم بود که یکباره دیدنِ زنانی که خمیر نازک شده و چانه شده را روی بالش حمل میکنند زیاد شد؛ خمیرهایی که با تکهای پارچه که معمولاً همان روسری نماز است رویش را میپوشانند. همان روسریای که احتمالاً بدون آنکه بشویند دوباره استفاده میکنند، حالا اگه بوی خمیر هم داد عیبی که ندارد :)))
از نهنگان حوادث چه هراسی دارم؟
من که از روز اَزَل ماهیِ بَحرالنَجفم:)
دل من یک صدف خالیِ بیگوهر بود،
علی انداخت شبی دُرِّ نجف در صدفم..
عوضِ کوهِ طلاهای معاویه اگر
خاکِ نعلینِ علی را بدهم بیشرفم.
همهی عالم اگر دشمنِ مولا باشد؛
به خداوند قسم، با همه عالم طرفم!