کاروان که رسید، انگار زمین نفسش را حبس کرد. کسی نمیدانست چند روز دیگر، خورشید این سرزمین با خون حسین(ع) غروب خواهد کرد. اینجا کربلاست، سرزمینی که قرار بود داغش تا قیامت بر دل عاشقان بماند :))
بعضی داغها را نمیشود نوشت، باید با اشک خواند. سه سال بیشتر نداشت، اما آنقدر برای پدر گریست که خرابههای شام هنوز صدای «بابا» گفتنش را به یاد دارند:))
همیشه هروقت هرجا کم میاوردم یا نیاز به کمک کسی داشتم حضرت رقیه دستمو گرفت، دورت بگردم خانوم سهساله، خاکتم:)))
هَنین|Hanin
یا رقیه(س) من شفاعتمو از خودت گرفتم، کربلامم از خودت میخوام..
برای اربعین خودمو به در و دیوار زدم، نشد؛
اومدم از خودت مدد خواستم دقیقاً فرداش جور شد و اومدم پا بوسیِ امام حسین🥲