نگران نباشید اون پارتی که قولش و دادم رو هم تا چند دقیقه دیگه میفرستم براتوننننن
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکیمم نداریم کشمو بندازه تو دستش✨😭
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #103 ⊱ ──────────────────────── ⊰ چشماش و باز کرد و با حرس سا
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #104
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان آرشام
دستم روی پیویش لغزید و به سرعت ویس گرفتم_کاری که میخواستی و کردم برات پریا.
هستی تو راه اون ویلای مسخرتونه.
دیگه حق نداری کاری با سمیه داشته باشی .
نه تو نه اون مشکی لعنتی .
بمون رو قولت تا منم بمونم .
ویس و فرستادم و گوشی و روی صندلی شاگرد پرت کردم .
سرم و کلافه روی فرمون گذاشتم .
بعد از چند دقیقه جنون وار شروع به عربده زدن و مشت کوبیدن به فرمون کردم.
یکی دو دقیقه بعد با نفس نفس سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی .
معلوم نبود چه بلایی سرش میاد.
سمیه بفهمه ازم متنفر میشه ...متنفر.
زیر لب در حالی که خودم و مخاطب قرار میدادم با لحن زاری نالیدم_چه غلطی کردی تو؟
از زبان هستی
انقد تو راه تکرار کرده بودم که من گندم رادمهرم که دیگه واقعا داشت باورم میشد هستی نیستم .
تو اون جلد مغرور و به قول سارا پسر کشم فرو رفته بودم .
بعد از طی کردن حیاط سر سبز و استخر وسطش کارتم و رو به روی دستگاه اسکنی که دم در ورودی ویلا بود گرفتم که در باز شد .
اولین قدم و که به داخل گذاشتم با یک سالن نیمه تاریک و پر سر و صدا مواجه شدم.
نگاه گذرایی به دکوراسیون ویلا که با نور کم رقص نور قابل دیدن بود کردم .
وسط سالن دو دست مبل چِیس توسی رنگ قرار داشت و وسطشون یه میر دایره ای شکل .
سمت راست چند دست صندلی و میز مشکی
و سمت چپ هم یه جایی شبیه به کافه قرار داشت که اونجا هم چند تا صندلی مشکی و میز مشکی یک دست بود .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_تومگهچیدارهچشمات؟!
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_دلمنهواتوکرده:)
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شدم دلم برات تنگ :)
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
429.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیوی اسمتو سند کن جمله بگم باهاش✨
My: @Tiixam
چنل:
TG: https://eitaa.com/joinchat/3561031322C12e2e3c498