⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #105
⊱ ──────────────────────── ⊰
نزدیک بیست بیست و پنج تا دختر پسر جوون ام وسط تو هم میلولیدن .
دود قلیون و چرت و پرتایی که میکشیدن تو هوا پخش شده بود و باعث شد شدید به سرفه بیوفتم .
خودم میتونستم حس کنم چهرم زیر اون گریم رو به سرخی داره میره .
نفسم بالا نمیومد .
بعد از چند دقیقه که کمی آروم شدم به طور نا محسوس دستم رو جلوی دهن و بینیم گرفتم که کمتر این دود لعنتی ریه هام رو پر کنه .
نگاهی به اطراف انداختم.
گشتن به دنبال اون در آبی تو این شلوغی کار راحتی نبود به هیچ وجه.
صدای آهنگ ام به صورت سرسام آوری زیاد بود .
پوفففف.
خوبه کَر نمیشن حالا .
تو حال و هوای خودم بودم که دستی رو شونم قرار گرفت .
آروم به سمت صاحب دست برگشتم که با دختر عینکی زیبایی مواجه شدم .
لبخندی که روی لبش بود باعث شد منم لبخند بزنم .
کت و شلوار سبز یشمی تنش بود .
با صدای کمی بلندی که سعی داشت جوری باشه تو اون سر و صداها بشنوم گفت _دنبال چیزی میگردی عزیزم؟
خونسرد صدام و بلند کردم _بله . دنبال اتاق بازی میگردم .
سریع منظورم و گرفت و متعجب شده نگام کرد .
بعد چند ثانیه با حالت متفکری گفت_منم دارم میرم همونجا ...
ندیدمت قبلا.
اوووو پس جزو اصل کاریاس.
با غرور گفتم _خریدار جدید هستم . گندم رادمهر .
و دستم و به سمتش دراز کردم که با خوش رویی بهم دست داد _یلدام.
با خنده دستم و گرفت و به دنبال خودش کشید _تو بلد نیستی ولی من این خونه فساد و مثل فرق سر پریا بلدم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #106
⊱ ──────────────────────── ⊰
از پله ها بالا رفتیم .
دکورش تقریبا مثل پایین بود.
یه راهروی کوچیک سمت چپش قرار داشت .
یلدا داخل اون راهرو رفت و به تنها در اونجا که آبی رنگ بود تقه ای زد.
بعد به سمتم برگشت و دستش رو روی بینیش گذاشت و هیسی گفت.
و بلافاصله در و به آرومی باز کرد و اشاره کرد دنبالش برم.
وارد سالن بزرگی شدیم .
چند نفر پشت میزی نشسته بودن و پوکر بازی میکردن.
یلدا سمتشون رفت و دم گوش یه پسر مو مشکی قد بلند چیزی گفت که پسره پوکر فیس نگاش کرد.
پسره دستی به ته ریشش کشید _اوکی..بشین هنوز شروع نکردیم .
تو این دو ماه انقد از طریق آرشام ازشون اطلاعات گرفته داشتم که لازم نبود کسی بهم بگه چرا پوکر بازی میکنن .
بازیِ چرتِ مسخره ...
یلدا رو صندلی ای که کنار همون پسره قرار داشت جای گرفت .
بعد خیره شد به من و با لبخند به صندلی کنارش اشاره کرد که برم پیشش بشینم .
بی حرف کیفم و به دست خدمتکاری که منتظر کنارم ایستاده بود سپردم و سمت میز رفتم .
سه روز بعد
پوزخندی زدم.
سومین دست که آخرین مرحله این بازی بود رو هم بردم.
از بچگی همین بودم .
یه چیزی رو سریع یاد میگرفتم مخصوصا اگه هدفی داشتم مثل الان که دو ماه تمرینام به ثمر نشست .
همه بهت زده نگاهم میکردن .
حتما براشون تازه واردی که همشون و برده بود خیلی مجهول بود .
سعی کردم پوزخندی که رو لبم نقش بسته بود و کمی شبیه به لبخند کنم.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #105 ⊱ ──────────────────────── ⊰ نزدیک بیست بیست و پنج تا دخ
اینجا من اومدماااا منننن با عشق بخونیددددد
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
اصن انگار من اومدم رمان یه حال و هوای دیگه گرفف
اااا....ارهه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 اره واقعااا یه حال و هوای بددد🤣🤣🤣