eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
561 دنبال‌کننده
41 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارتای امشب
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ آوید با فشار دادن کُلتش روی کمرم به جلو هولم داد . به ناچار وارد اون اتاق وحشتناک شدم . واقعا الان کسی اینجاست؟ ترسی که از بچگی نسبت به جاهای تاریک داشتم ، داشت خودش و نشون میداد . صدای آوید و از پشت سرم شنیدم _آقا ...این دختر بیشتر از اونی که باید می‌دونه ... آوردمش شما دستور بدین چیکارش کنیم. همون لحظه صدای مردونه وحشتناکی توی اتاق طنین انداخت_برو. بلافاصله آوید از اتاق خارج شد . در و به هم کوبید و من و با این هیولای تاریکی تنها گذاشت . از شدت وحشتی که به دلم چنگ میزد حالت تهوع گرفته بودم . سرگردون به اطرافم نگاه میکردم ولی نمیتونستم چیزی ببینم . فقط سیاهی بود و سیاهی ... قلبم تو سینم با شدت میکوبید . سعی کردم آروم باشم. دستم رو درون جیب کتم فرو کردم. چاقوی خاصی که محض اطمینان خریده بودم و توی جیبم گذاشته بودم و لمس کردم . همون لحظه خیلی ناگهانی از پشت کشیده شدم و تو بغل گرمی فرو رفتم . چشمام و محکم بستم و چاقو رو تو مشتم فشردم که تفنگی رو شقیقم نشست . صدای دو رگه و زمختی رو کنار گوشم زمزمه وار شنیدم_اونی که بهت گفته بیای اینجا نگفته فضولی تو کارای من چه عواقبی داره کوچولو؟ سعی کردم قوی بمونم . با صدایی که تموم تلاشم رو میکردم تا نلرزه گفتم_اومدنم اینجا خودش عواقب یه سری چیزاس. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب...میگم ترسیدم دلت نشکنه. سکوت کردم . منتظر یه فرصت مناسب بودم که صداش رو برای همیشه خفه کنم که دم عمیقی از گردنم گرفت . بعد از چند ثانیه نفسش و تو گردنم خالی کرد . مورمورم شد و شونم و جمع کردم. انگار حواسش نبود و تو یه عالم دیگه ای بود که زمزمه کرد_بوی اون و میدی.. متعجب خواستم خودم و کنار بکشم ولی سریع به خودش اومد و محکم نگهم داشت _او او کجا با این عجله؟ اینجا راه برگشتی نداره بیب. بعد از این حرفش تفنگ و روی شقیقم جا به جا کرد و منو با خودش به جلو کشید . که با داد و بیداد خواستم خودم و ازش جدا کنم_ولم کن عوضی...ولم کننن... چشمام پره اشک شد_آبجی کوچولومم انقد اذیت کردی؟...چقد تو پستی....چقددد. یهو وایساد . بعد مکث کوتاهی گفت_تو کی هستی؟ با گریه خودم و از بغلش کشیدم بیرون و با جیغ مشتم و روی قفسه سینم کوبیدم_من همونیم که بدبختش کردی...همونی که همه چیزش و ازش گرفتی...کل زندگیش و با غم یکی کردی ... با نفس نفس درحالی که فین فین میکردم صدای پر نفرتم بلند شد _آرههه...من همونیم که آبجیش و کشتی . با حس دستش روی بازوم چاقو رو محکم تر درون دستم فشردم . تو یک حرکت از جیبم کشیدمش بیرون و شتاب زده به قصد زدن بهش دستم و جلو بردم و جیغی زدم که تو جایی فرو رفت. با خوشحالی از اینکه آرزوم برآورده شد اشکام سرازیر شدن و هیستیریک وار شروع به خندیدن کردم . گرمی خونش و روی دستم حس میکردم . با لذت چشم بسته بودم ولی یهو.. ... .. ... ‌‌.... .. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
امشب ساعت یازده به پیامای ناشناستون جواب میدم ( اگه حسابی بترکونید ناشناسو امشب دوباره پارت میدمممم 😘 )
بریم ناشناسارو جواب بدیم
رمانت رو کتاب کن خیلی قشنگه _ قربونت عزیزم ولی چون رمان عامیانه هست نمیشه به احتمال زیاد رمان بعدیمو کتاب میکنم
مشکی فامیل هستیه؟ _ نه باباااا
هستی دیگه کلا ستیا و سمیه و سارا رو نمیبینه؟ _ تا مدت طولانی نچ نمیبینه سمیه و سارارو ستیا ام که کلا رفیق نیمه راه بود بنده خدا هستی و ول کرد رفت🤣
به غیر از آرشام و مارال بقیه ی بچه های اکیپشون جزو گروه مشکی هستند یا نه؟ _ جزو اون هفت نفر اصلی نیستن به جز ایلیا بقیشون جزو اصلیا نیستن یعنی اونقد ردشون بالا نیس