eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
521 دنبال‌کننده
46 عکس
29 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
هستی مشکیو می‌کشه مشکی هستیو می‌کشه؟ _ اینارو دیگه نمی‌دونمممم در واقع نمیتونم جواب بدممم
چرا یه دفعه کل روانو نمیزاری _ ببخشید دیگه 😐😐😐😐😐😐
هستی میشه عکستو بزاری _ ......
آیا مشکی قبلا عاشق یکی بوده که شبیه هستی بوده و برای همین دنبال هستیه؟ _ نچ نچ عزیزممم ولی یه کوشولو نزدیک شدی
ناشناسو بزار تا فردا باشع _ حله گلم
مشکی هستی رو دوست داشته که اونده سراغش؟ _ قشنگای من نمیتونم این سوالارو جواب بدم بخدا اسپویل میشه رمان 😭😭
پارترو که قول دادی نمیزاری؟؟😢😭 _ نمی‌دونم بزارم یعنی؟
یه سوال درسته که مشکی دستور داده ماهلی رو بکشن اما دقیقا کدوم آدم بوقی ماهلی رو کشته؟ _ آدم بوق زیاد پیدا میشه متاسفانهههه
خواهش پارترو بزار🙏🙏 _ دلم نمیاد بیشتر از این تو خماری بزارمتون چشم الان می‌فرستم پارتو عزیزم
پایان ناشناس پیاما تا فردا میمونه
و بریم سراغهههه پارتتتت
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #110 ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب..
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با لذت چشم بسته بودم ولی یهو عذاب وجدان وحشتناکی به قلبم هجوم آورد و لذتم در صدم ثانیه پر کشید. همون لحظه نوری از پشت پلکام حس کردم . باز کردن چشمم همانا و پاشیده شدن آب سردی تو صورتم همانا. شوکه دسته چاقو رو ول کردم که با صدای بدی رو زمین افتاد . نگاه مضطرب و گریون و بهت زدم به دست مرد نقاب پوش جلوم بود که خون ازش می‌چکید ولی اون بی توجه به دستش به صورتم خیره بود . با پاشیدن آبه تو صورتم حتما گریمم بهم ریخته بود که اینجوری داشت نگاهم میکرد . بهت زده قدمی عقب رفتم و بی حواس دست خونیم و جلوی دهنم گرفتم . مردمکای لرزونم روی قطرات خونی که از دستش روون بودن بالا پایین میشد. اگه....اگه چاقو رو با دستش نگرفته بود و این ضربه به گردنش میخورد چی؟ یعنی من ...قاتل میشدم؟ گیر کرده بودم بین ناراحت بودن برای اینکه به هدفی که این همه وقت با فکر بهش زنده مونده بودم نرسیده بودم و خوشحال بودن برای اینکه قاتل نشده بودم . به طور عجیب غریبی همه اون آتیشی که توی وجودم شعله میکشید الان فروکش کرده بود و شده بودم همون هستی قبل . همون هستی نازنازویی که دل دیدن یه جوجه مرده رم نداشت از بس مهربون بود. برای لحظه ای کلا فراموش کردم این مرد نقاب دارِ مشکی پوش قاتل روحمه و ناخواسته قدمای لرزونی سمتش برداشتم . بی حرف حرکاتم و دنبال میکرد . بهش که رسیدم دستش رو با مکث توی دستم گرفتم . پاشنه دست دیگم و روی زخم کف دستش گذاشتم و محکم فشار دادم . گرفتن دست یه مرد غریبه که از قضا چنین جنایتی ام در حقم کرده بود برای منی که حتی به مردا نگاهم نمیکردم و بهشون محل نمی‌دادم خیلی عجیب و غیر قابل درک بود ولی دست خودم نبود . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰