eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
690 دنبال‌کننده
66 عکس
37 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ دستش و سمتش پرت کردم و قدمی عقب رفتم . چشمام که دوباره لبریز از تنفر شده بودن و به چشمای بیخیالش دوختم _اومده بودم که ناکام... مکثی کردم و پوزخند زنان گفتم_البته اگه با هشت میلیارد آدم که تو چیزت بودن بازم بشه بهت گفت ناکام. خلاصه که اومده بودم بدم عزرائیل ببزتت آخرین طبقه جهنم چوب بُکنه تو... با حواس پرتی ساختگی دستم و به پیشونیم کوبیدم . لحظه ای پلک هام رو نمادین روی هم فشار دادم و باز کردم. سری تکون دادم _ببخشید اشتباه شد ... بدم عزرائیل ببره جهنم لالات کنه ولی حیف....نشد. جدی خیرش شدم و تهدیدوار گفتم _از خون کثیفت گذشتم ولی نه بخاطر تو ...بخاطر خودم که میدونم طاقت کشتن کسیو ندارم . ولی فقط کافیه یه بار دیگه یکی از دور و بریات و دور و بر خودم و خانوادم و رفیقام ببینم ... اون موقع دیگه انقد مهربون رفتار نمیکنم . البته که شاید اون حس کینه هه بخاطر ابجیم باز فوران کنه و مزاحمت بشم ولی به هر حال تا اون روز...سی یوووو. نگاهی به سرتاپاش انداختم و گرد کردم برم سمت در که یهو تو یه حرکت با دست چپش که زخمی نبود دست چپم و گرفت . دستم و به عقب پیچوند و با شکم کوبوندم به دیوار که آخ ریزی گفتم. سمت راست صورت و بدنم کاملا به دیوار چسبیده بود و دستم از پشت تو دست پر قدرت مشکی در حال فشرده شدن بود . توانایی هیچ حرکتی نداشتم . صدای سرشار از آرامش و تمسخرش رو بغل گوشم باعث شد از شدت حرس دندون رو هم بسابم_اگه تهدید کردنم انقد راحت بود که الان به قول یه جوجه ای باید تو جهنم با شیطون چاق سلامتی میکردم . خواستم برگردم که فشار بیشتری به دستم وارد کرد و مجبورم کرد تو همون حالت بمونم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ دم گوشم پچ زد_من مشکی ام اینو همیشه یادت باشه ....در ضمن..شما هیچ جا نمیری . مکث کوتاهی کرد . بعد ادامه داد_مگه اینکه بخوای بیای بغل من دلبر زبون دراز من. بهت زده داد زدم _عمرا... هیچوقت همچین حماقتی نمیکنم . صدای پوزخندش و شنیدم _ چرا خوشگلم . بخاطر آبجی جونت می‌کنی . رفتم تو شوک.... بخاطر ماهلی ؟!؟؟!؟!؟؟ مگه ماهلی....آره ....خودم دیدم خاکش کردن... در صدم ثانیه صحنه هایی که جلوی چشمم نقش بستن باعث خاموش شدن افکارم شدن . گم شدن ماهلی توی پارک... گزارش دادن مامان اینا به پلیس ... و چند روز بعدش جنازه دختری که تو دره پیدا شده بود و درصد سوختگیش زیاد بود .. همون دختری که به ما گفتن ماهلیه و نیاز به آزمایش دی ان ای نیست . وای...خدای من .. من چجوری نفهمیدم؟ مشکی وقتی دید سست شدم دستم و آروم ول کرد . برگشتم سمتش و کنار دیوار سر خوردم و رو زمین نشستم . به یکی زنگ زد . اصلا نفهمیدم محتوای حرفش چی بود چون مات و مبهوت از حرفاش مونده بودم. چند دقیقه بعد جلو پام زانو زد . من بی تاب شده در حالی که هنوز شک داشتم گفتم_یعنی چی؟ مثل اینکه خوب میدونست ذهنم و درگیر چی کرده چون لبخندی به قیافه بی حال شدم زد _یعنی تبادل عزیزم ...معامله خوبیه نه؟ اون و میدم جاش تورو میبرم . اشکام روی گونه هام روون شدن . جیغ زنان جنون وار حمله کردم سمتش و مشتای بی جونم رو به سینش میکوبیدم ولی یک میلی متر هم تکون نمی‌خورد . در همون حین با جیغ حرف میزدم _بیشرف...هق...نامرد...عوضی ....هق. بزار ماهلی...هق...بره....میدونستم دروغ میگ..ین...میدونستم. با قرار گرفتن دستش روی دهنم تکونی خوردم . جیغایی که میکشیدم پشت دستش خفه میشد . سعی کردم دستش و از روی دهنم بردارم ولی محکم گرفته بود . همون لحظه صداش و شنیدم_همه چی به خودت بستگی داره .... بعد با ضربه ای که به شقیقم خورد دیگه نفهمیدم چیشد و بیهوش شدم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
292K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبول دارین اهنگای شایان یو بهترین ورژن اهنگای نسل جدیده ؟
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از زبان مشکی جسم کوچیکِ بی هوشش که تو بغلم بود رو کامل از نظر گذروندم و روی صورتش ثابت موندم. هزار مدل گریم مگه میتونست چشماش و تغییر بده که نشناسمش؟ چه برسه الان که کلا ارایشش خراب شده بود . قرار نبود امشب بیاد اینجا . قرار بود آرشام فقط بهش اطلاعات بده و آمادش کنه تا خودم بگم کِی بیارتش پیشم . ولی الان... با این کار احمقانش همه نقشه هام و خراب کرد. دیدن جسم بیهوشش باعث میشد جنونی که چند سالی بود کنترلش میکردم دوباره سراغم بیاد . مجبور شدم برای خراب نشدن نقشه هام بیهوشش کنم. دست دستمال پیچ شدم ناخواسته از شدت حرس و غیض مشت شد . به درد طاقت فرساش اهمیتی ندادم و از بین دندونای چفت شدم غریدم_گور خودت و کندی آرشام . با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم دست زخمیم و انداختم زیر زانوهاش . اون یکی دستم هم که پشت کمرش بود پس به راحتی تو بغلم کشیدمش و بلند شدم . به سمت مبل راحتی دونفره ای که توی اتاق بود رفتم و هستی و روش خوابوندم . صاف وایسادم و مجدد نگاهی به چشمای بستش کردم . بعد کلافه به سمت در تراس که رو به حیاط پشتی ویلا بود و هیچ کس حق رفتن بهش نداشت رفتم . بعد از خارج شدن از اتاق در و پشت سرم بستم . تو یه حرکت ناگهانی و خشن نقاب و از روی صورتم برداشته و روی زمین پرت کردم . بعد از چند ثانیه چنگی به موهام زدم . جعبه سیگار برگ گورکامو از تو جیبم در آوردم . یکیش و بیرون کشیدم و بین لبام گذاشتم. جعبه رو روی زمین پرت کردم و فندک خاصی که طرح نقابم و روش داشت رو از جیبم در آوردم. دستم و جلوش گرفتم که کوچیک ترین بادی مانع روشن شدنش نشه . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بلافاصله بعد از روشن شدنش کام عمیقی ازش گرفتم . در حالی که سیگار بین انگشتام بود سرم و کمی کج کردم و دودش و بیرون هدایت کردم. دو سه تا پوک بیشتر نزده بودم که عصبی شده سیگار که کوچیک شده بود رو از تراس پایین پرت کردم . به سرعت به داخل رفتم . گوشیم و از روی میز چنگ زدم و شماره رفیق بدترین روزام و گرفتم. تا جواب داد آروم گفتم_ببرینش شمال تا خودم بیام . از زبان مارال چهار ساعت بعد ساعت دو شب مضطرب با دستم روی فرمون ماشین ضرب گرفته بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد . با فکر به اینکه ایلیا یا آرشام در حال زنگ زدنه سریع پریدم روی گوشی ولی با دیدن اسم " دلقکِ من " حرسی جیغ خفه ای کشیدم . هر چی فوش بلد بودم در صدم ثانیه کنار هم چیدم که بارش کنم . با توپ پر وصل کردم ولی یلدا مهلت نداد و در صدم ثانیه بدون هیچ گونه سلام و علیکی شروع به حرف زدن کرد _پری ...پریا ..ماتو جاده شمالیم . با شنیدن این حرف کلا یادم رفت تا دو ثانیه پیش میخواستم فوش بارونش کنم . متعجب و کنجکاو گفتم _چییی؟ چرا؟ بی توجه به سوالم گفت_وایییی این دختره که گفتم سه شب پیش اومده بود سر میز بازی ...همون هستی بودااااا. انقد گریمش خفن بود نفهمیدم اصلا . دم آرایشگرش گرممممم اصلا عالی دبششششش. وای ... پس بلاخره فهمیدن. تو دلم گفتم کجای کاری یلدا خانم .... من نویسنده این بازیِ مضحک بودم . تا دهن باز کردم سوالی که منتظر بودم ایلیا اینا جوابش و برام بیارن رو ازش بپرسم مثل گاو البته بلا نسبت گاو .. شروع کرد ماما کردن_واییی نمیدونی که. آوید میگه مشکی خیلی وحشی شده بوده . فکر کنننن... بعد از ثانیه ای مکث با حیرت ادامه بگذارد _فکر کن مشکی ای که اصلا حرف نمیزنه و کلا به هیچی عکس العمل نشون نمی‌ده انقد قاطی کرده بوده عربده میزده. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰