توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
ماتقی گفت که این بیت شنیدن دارد
وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
شبی گفتمش با بیقراری
به غیر از من کسی را دوست داری
چشم های زیبایش از خجالت در هم افتاد
میان گریه هام گفت آری