eitaa logo
حرف‌ِدل ؛
360 دنبال‌کننده
2هزار عکس
404 ویدیو
60 فایل
-دلتنگ که باشی قلمت سخن می گوید >>>>>> شروعمون ؟ ¹⁴⁰²/³/²²
مشاهده در ایتا
دانلود
‌دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی؟
هرچه می‌خواهمت از یاد برم، ممکن نیست من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری!
مثل کوری که به زیبایی دنیا دل بست دل من پیش کسی مانده که مال من نیست
آنقدر دربغل‌گرم‌ تو ماندم‌که‌ هنوز بوی‌ آغوش‌ تو را میدهد این‌ پیرهنم
از من‌ رمیده‌ای‌ و منِ‌ ساده‌ دل‌هنوز بی‌مهری‌ و جفایِ‌ تو باور نمی‌کنم
شدم با چت اسیر و مبتلایش، شبا پیغام میدادم از برایش. به من می گفت هیجده ساله هستم، تو اسمت را بگو، من هاله هستم. بگفتم اسم من هم هست فرهاد، ز دست عاشقی صد داد و بیداد. بگفت هاله ز موهای كمندش، كمان ِابرو و قد بلندش. بگفت چشمان من خیلی فریباست، ز صورت هم نگو البته زیباست. ندیده عاشق زارش شدم من، اسیرش گشته بیمارش شدم من، ز بس هر شب به او چت می نمودم، به او من كم كم عادت می نمودم. در او دیدم تمام آرزوهام، كه باشد همسر و امید فردام. برای دیدنش بی تاب بودم، ز فكرش بی خور و بی خواب بودم. به خود گفتم كه وقت آن رسیده، كه بینم چهره ی آن نور دیده. به او گفتم كه قصدم دیدن توست، زمان دیدن و بوییدن توست. ز رویارویی ام او طفره می رفت، هراسان بود او از دیدنم سخت. خلاصه راضی اش كردم به اجبار، گرفتم روز بعدش وقت دیدار. رسید از راه، وقت و روز موعود، زدم از خانه بیرون اندكی زود. چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت، تو گویی اژدهایی بر من آویخت. به جای هاله ی ناز و فریبا، بدیدم زشت رویی بود آنجا. ندیدم من اثر از قد رعنا، كمان ِابرو و چشم فریبا. مسن تر بود او از مادر من، بشد صد خاك عالم بر سر من. ز ترس و وحشتم از هوش رفتم، از آن ماتم كده مدهوش رفتم. به خود چون آمدم، دیدم كه او نیست، دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست. به خود لعنت فرستادم كه دیگر، نیابم با چت از بهر خود همسر. بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» ، به شعر آورد او هم آنچه بشنید. كه تا گیرند از آن درس عبرت، سرانجامی ندارد قصّه ی چت.
نفسش سخت گرفته، به آغوش بکش نوکر خسته ی رنجورِ بهم ریخته را - شبتون بخیر "
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟ گره در روح و روانت به جهانت بزند؟
وقتی کتاب‌ها هم عاشق می‌شوند :
چیزی نمانده که قلبم بترکد. اما خودم را خاموش احساس می‌کنم؛ بی‌صدا، همچون گور. اگر دهانم را باز کنم، همه‌چیز می‌پرد .. - ‏از نامه های آلبر کامو به ماریا کاسارس
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود .