من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تـــو پست مدرنـی و مضامیـن دل آزار
من اهـل دل و چـای هل و لعــل نگارم
تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار
من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم
تو عقلگــرا چون رنـــه و نیچـــه و ادگار
من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز
تو سخت ، پــر از خشتی و مانند بـه دیوار
گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشود
مثل یک قهوه که از تلخی آن کم نشود
روز و شب پیش همه روی لبم لبخند است
تا حواس احدی جمع به بغضم نشود
آرزو میکنم ای کاش دلش چون مویش
پیش چشم کسی آشفته و درهم نشود
من که بیچاره شدم کاش ولی هیچ دلی
گیر لحن بم مردانه ی محکم نشود
شده حتی به دعا دست برآرم که :"خدا!
برود مشهد و برگردد و آدم نشود"
خون دل خوردم و حرفی نزدم تا شاید
مهربان تر بشود ، تازه اگر هم نشود-
با من ساده همین بس که مدارا بکند
عاشقم هم که نشد، خب به جهنم (!) نشود...
یهوقتاییبهشبگو:
‹توقشنگتریندلیلبرایِنشوندادنِمهربونیِ
خداروزمینی›
بذاربدونهکهچقدربراتخوشقلببودنش
باارزشه🥲🤍
اگه فقط یکبار
از چشمای من خودتو میدیدی
میتونستی تصور کنی
چقدر دوست داشتنت شیرینه!:)
اونجا که یاسینی میگه :
اگه به من بود که
دیدنتو ممنوع میکردم فقد خودم ببینمت : )!🫀"🫂