در قلبم هستي در چشمم نه
در سرم هستي و در آغوشم نه
به راستی که سالهاست دلتنگِ تو
و آن چشم سیاهت همراه با گرمایِ التیام بخشِ آغوشت هستم...
دل من خواست که یکبارِ دگر برگردی
دیگر از جانب من نیست ولی اصراری
همه گفتند که تو خنده کنان میرفتی
خسته ام از تو و این ماضی استمراری…
اول روضه میرسد از راه
قد بلند است و پردهها کوتاه
آه از آنشب که چشم من افتاد
پشت پرده به تکه ای از ماه