دل من خواست که یکبارِ دگر برگردی
دیگر از جانب من نیست ولی اصراری
همه گفتند که تو خنده کنان میرفتی
خسته ام از تو و این ماضی استمراری…
اول روضه میرسد از راه
قد بلند است و پردهها کوتاه
آه از آنشب که چشم من افتاد
پشت پرده به تکه ای از ماه
برایت قهوه میریزم، تو از من آب میخواهی
به چَشمت شعر میکارم ولیکن خواب میخواهی
کنارت هستم و عاشق، نفسهایم همه اُمّید
مرا رفته، مرا مُرده، مرا در قاب میخواهی