هدایت شده از یه گَنگِ گُنگ.
گُفْتَمْبِهاَذٰانَـمْکِـه 'عَـلیاًوَلْیٖالله'
تٰاکُـورْشَوَدْهَـرْکِـهاَمْـیرَشْتُونَبٰـاشیٓ𓄹𓏲.
حرفِحق با عقل بود اما چه سود ؛ پیشِ دل حقانیت مطرح نبود . .
--
امان از دل
تعریف من از عشق همان بود که گفتم
دربند کسی باش که دربند حسین است
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم...
| فریدون مشیری |
دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سرودهایم جهان کرده از برش
دریا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دریا سکوت کرده و من بغض کردهام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش
عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد
لیلی و مجنون قصه شیرینتری دارد
دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی
هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد
حتی سؤالات کتاب تست کنکورت
عاشق که باشی بیتهای محشری دارد
با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی
هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد
حرف دلت را با غزل حالی کنی سخت است
شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد .
خوب شد آمدی ، از بس که به هم ریخته ام ؛
منطق و عشق و هوس را به هم آمیخته ام !
بغلم کن ، دلِ تنهام ، بغل می خواهد ..
روحِ دیوانه ی من ، شعر و غزل می خواهد
بغلم کن که تنم یخ زده از بی بغلی ،
دهنم تلخ شد از بی شکری ، بی عسلی !
تو شرابی و تویی قندِ مکرر ، جانا !
صنمی ، معجزه ای ! أَسأَلُکَ إِیمانا ..
طاقتِ ماندن و صد حادثه دیدن داری ؟
طاقتِ حرف ، ز دیوانه شنیدن داری ؟!
می توانی همه ی کار و کَست من باشم ؟
همه باشند ولیکن ، نفست من باشم ؟!
نقطه ی عطفِ نگاهِ تو فقط ، من باشم
با نگاهت وسطِ مرزِ شکفتن باشم ؟
خوب شد آمدی اصلا ، تو که باشی حل است
با تو سامانه ی غم های دلم ، منحل است
باش تا شعر ُ غزل از لبِ من نوش کنی ،
غم و بیتابیِ ایام ، فراموش کنی .. (: