eitaa logo
حرف‌ِدل ؛
360 دنبال‌کننده
2هزار عکس
402 ویدیو
60 فایل
-دلتنگ که باشی قلمت سخن می گوید >>>>>> شروعمون ؟ ¹⁴⁰²/³/²²
مشاهده در ایتا
دانلود
از کیمیایِ مهر تو زر گشت روی من آری، به یُمنِ لطفِ شما خاک زر شود حافظ.
از حال و دل و دیده مپرسید که چون شد؟ خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد ما بی خبران، چون خبر از خویش نداریم حال دل آواره چه دانیم که چون شد؟ دل خون شد و از دست هنوزش نگذاری بگذار، خدا را، که دل از دست تو خون شد تا باد صبا در شکن زلف تو ره یافت بهر دل ما سلسله جنبان جنون شد کردیم بامید وفا صبر، ولیکن هر چند که کردیم جفای تو فزون شد هر قصر امیدی، که برافراخته بودیم از سیل فراق تو بیک بار نگون شد در عشق تو گویند: بشد کار هلالی کاری که مراد دل او بود کنون شد شاعر/ هلالی جغتایی.
- سیل دریا دیده هرگز برنمی‌گردد به جوی نیست ممکن هرکه مجنون شد، دگر عاقل شود . .
«بر آستان امید باطل،خِجِل مکن انتظار خود را...» بیدل دهلوی.
صائب دلم سیاه شد از کثرت گناه این ابر تیره پرده‌ی ماه کسی مباد صائب تبریزی.
«گاهی اوقات چنان است که تمامِ وجودت گریه می کند، جز چشمانت.» غادة السمان.
دیگر نه جوانم که جوانی کنم، ای دوست؛ یا قصه از آن «افتد و دانی» کنم، ای دوست. هنگام سبک خیزی یِ آهوی جوان است؛ پیرانه سر، آن بِه، که گرانی کنم، ای دوست. غم بُرد چنان تاب و توانم که عجب نیست نتوانم اگر آنچه توانی کنم، ای دوست. در مرگ عزیزان جوان فرصت آن کو تا کار به جز مرثیه خوانی کنم، ای دوست؟ دل مُرد و در او شعله ی رقصان غزل مُرد، حیف است تغزل که زبانی کنم، ای دوست. در باغ نه آن گلبن سرسبز بهارم تا بار دگر عطرفشانی کنم، ای دوست. با برف زمستانیِ سنگین چه توان کرد گر حوصله ی باد خزانی کنم، ای دوست؟ درسینه هوس بود و کنون غیر نفس نیست؛ جز این به نمردن چه نشانی کنم، ای دوست؟ آن است که خود را چو غباری بزدایم می باید اگر خانه تکانی کنم، ای دوست... شاعر/ سیمین بهبهانی.
جهان بـه مجلس مستان بی خرد ماند که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است ... صائب تبریزی.
در فراقِ دوستان آخر زِ ما چیزی نمانْد هر که رفت از هستیِ ما، پاره‌ای با خویش بُرد ... مُلّاغروری‌.
به یادِ یار و دیار آن‌چنان بگریم زار که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم... حافظ.
باشد که روزگار بچرخد به کام ِدل باشد که غم خجل شود از صبر قلب ما. معصومه صابر.
مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم کاین نیست متاعی که به بازار فروشند.  صائب تبریزی.