Haru🇮🇷
برای دتیز هارو خوشگله😦✨ #نقاشی #دتیز https://eitaa.com/Mooo00ooonlight
چقدررررر خفنههههههه😭😭😭😭
هدایت شده از Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
تاریک بود و نمناک.معلوم نبود چند سال اینگونه دست نخورده باقی مانده بود.تارهای عنکبوت،دیوارهای نمخورده و آهن ها و تجهیزات زنگ زده و محفظه ای شیشه ای در وسط. محفظه شیشه ای حتی معلوم نبود چندین سال تمیز نشده است که نمیشد داخلش را دید.ترک های ریز و بزرگ روی شیشه به چشم می آمد اما بیشتر پیچک های مارپیچی که روی آن رشد کرده بودند و شیشه را پوشانده بودند به چشم می آمدند.
*
تپ...تپ...تپ...
صدای قدم هایی از راهرو،صدای آژیر کهنه ای که به زور صدایش در می آمد و صدای زمزمه ای از دور سکوت اتاق را میشکست...صدای شلیک گلوله و فریاد و پاشیده شدن خون نگهبانان با بی رحمی تمام بر زمین.
با دستکش هایش لبه ی کتش را مرتب کرد.یک انسان بود؟ نه. شیطان؟ نمی دانم. صورت یک خرگوش را داشت و بدن یک مرد را.لباس هایش به مردان بریتانیایی در قرن 19 می مانست.
صدای آن موجود،صدای آژیر کهنه را از هم می درید. صدایی ترسناک،آرام و فریبنده.تن صدایش ظریف اما شوم بودو لحنش بین آرام و تهدیدآمیز در نوسان.
-عجب دردسری.انسان ها...همیشه همه چیز رو خراب می کنن.
چندین قدم به طرف محفظه شیشه ای برداشت و ادامه داد:
-موافق نیستی؟
چند قدم دیگر...اکنون اگر دستش را دراز می کرد می توانست محفظه شیشه ای را لمس کند.
-وقتشه بیدار شی،دوست من.
با لمسی به ظاهر ظریف،شیشه در زیر دست او به هزاران تکه تقسیم شد و فرو ریخت و درون محفظه شیشه ای نمایان شد.
درون محفظه زنی مانند کالایی گرانبها برای سال ها نگهداری شده بود.موهایش به رنگ قهوه ای سوخته بود و مشخصا در طول سال هایی که در محفظه قرار داشت،رشد کرده بودند و به زیر زانو هایش میرسیدند.پوستش رنگپریده بود،شاید مانند یک خون آشام...احتمالا به دلیل سرمای درون محفظه بود.سرمایی که او را برای سال ها به خوابی طولانی فرو برده بود.
هنوز تجهیزاتی به او متصل بودند که با وجود شکستن محفظه او را در جای خود و در خواب نگهداشته بودند.
آن موجود،خرگوش سفید، سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد.شمشیر فورس ادج(Force Edge)،شمشیر شوالیه افسانه ای اسپاردا را که به تازگی از یک موزه تاریخی کلیسا برداشته بود، را از روی شانه اش برداشت و با ظرافتی که از او انتظار نمی رفت،تجهیزاتی که آن زن را نگهداشته بودند پاره نمود.
*
با پاره شدن بند های ماسک اکسیژنی که روی صورتش قرار داشت،توانست بعد از مدت ها هوای محیط را به درون ریههایش بکشد.بوی تلخ زنگ آهن و نم محیط. پلک هایش جهیدند و به آرامی چشم هایش باز شدند.چشم هایش درست مانند رنگشان،یعنی آبی یخی،سرد و بی روح بودند.
بعد از چند پلک کوتاه از محفظه بیرون آمد و به خرگوش سفید که به او لبخندی موذیانه میزد خیره شد.
-Welcome back to the world, Jeanette Kross
#story_parts | #Chapter_One
هدایت شده از 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕
سلاام
چنل moonlight میخواد تقدیمی بده
حالا قرارع چیکار کنیم؟ قراره که شما ها اوسیتون یا کارکتر موردعلاقتون(ترجیحا دختر چون پسر زشت میکشم) رو برام بفرستید و این پست رو اگه چنل دارید فور بزنید
ظرفیتمون هم فعلا ۱۰ نفره بعدش ببینم چی میشه😂👍
@noone_m
https://eitaa.com/Mooo00ooonlight
عکس تصویر مرد در چشمش همه چیز را تغییر میداد
کی ادامه داد
طرز فکر بی نظیرتون منو به اینجا کشانده در اصل من موافق شیوه قضاوت شمام این شک بی نهایت و تعلل در قضاوت این بی نظیره
تردید در وجود مارگارت میپیچید و نگرانی در دلش جوانه میزد و قد میکشید
ولی... ولی این یک ضعفه، یک ضعفی که
کی ، خنده ای سر داد و با لحنی نرم گفت
متوجهم طبیعیه که اینطور فکر کنی کاملا ولی بزار بهت بگم چرا رفتارت رو درست میدونم
کلامش در عین رسمی بودن گاهی بر میگشت و خودمانی میشد گویا برایش سخت بود که رسمی باشد
نیم نگاهی به دستان مارگارت انداخت و گفت
اون.. اون کتاب ویلسون چس از آلیس کامبرجه درسته؟؟
کتاب بی نظیریه مخصوصا برای حوضه شما
چشم های مارگارت برقی زد و با هیجان حرفش را قطع کرد
واقعا همین طوره شماهم این کتاب رو قبلا خوندید؟
البته کتابیه که نباید از دستش داد
لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت
گویا مارگارت طعمه را به دهان گرفته بود و با هیجان شروع حرف زدن با پسری شد که نمیدانست از کجا آمده و کیست حتی اسم اورا نیز دقیق نمیدانست
ولی گفت و گو با او گویی قلبش را گرم میکرد
شب با فکر به گفت گویشان به خواب رفت صبح با آن فکر بلند شد و موقع ناهار با فکر آن مرد و آن صحبت عمیق و دلنشین به زیر درختش رفت اما هر چه صبر کرد او دگر نیامد
لحظه ها در ذهنش ورق میخوردند و آنگونه دلش میخواست آنها را مرور میکرد چون واقعیت داشت بی رحمانه مینوشت
پایاهایش در دلش جمع کرد و در سکوت کتابش را ورق زد و شروع به خواندنش کرد
شیطان واژه ای بود که من برای مردی همچون ویلسون به کار میبردم با اینکه در سکوت متوجه کارهایش بودم در انتظار چیزی نا معلوم تماشایش میکردم
تماشای او که در میان آتش بنزین میریخت و خودش میان آن راه میرفت و مانند مسیح خودش را ناجی صدا میزد
جهان را میسوزاند برای دلیلی نامعلوم و به من لبخند میزد و آن دست های نجسش را بر روی سرم میکشید
من نیز با ناتوانی هایم تنها نگاه تنفرم را رویش میکشیدم
دست هایم را نسبته بودند اما خودم را از اعماق بالا نمیکشیدم آن چیزی که مرا غرق میکرد قلبم بود آن چیزی که از اسمیم نیز سنگین تر میگماشت من حتی قادر به پا نهادن روی پل نبودم چه برسد به عبور از آن
آن مرد آنگونه که باید مرا غل و زنجیر کرده بود و من روحم را در گروی شیطان گذاشته بودم اما شاید من همان شیطان بودم....
دستی که شونه اش را لمس میکرد اورا از دنیای کتاب بیرون کشید
#چپتر_سوم