eitaa logo
دانلود
سلامسلام خبخب به مناسبت ۲۵۰ تایی تقدیمی داریم✨ ☆شما این بنر رو تو کانالتون فور میدید و اوسیتون رو زیرش میفرستید بعدش لینک چنلتون رو داخل ناشناس قرار بدید ☆اگه چنل هم ندارید اشکالی نداره بیاید پیوی (اگه چنل دارید پیوی نیاید لطفا) ☆ظرفیت:تا ساعت ۱۳ فردا وقت دارید بفرستید و من از بین اوسیاتون از طریق چرخونه ۵ نفر رو انتخاب میکنم(به خاطر امتحانا بیشتر از این نمیتونم) ☆دوباره از شرایطش اینه که اوسیتون دختر باشه_(تا حالا با این سبک پسر نکشیدم) وقتی همرو کشیدم همشون رو با هم میزارم احتمالش هست ظرفیت بیشتر هم بشه انگور نشم صلوات
Haru🇮🇷
استادی🥱
جولیا اگه میشه🙏😭
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
پرنده ای کوچک در دست داشتم.زیبا،ظریف و شکننده. یکی از بال‌هایش شکسته بود و در دستم بی قراری می کرد. شاید می ترسید هیکل ظریفش را له کنم. دست نوازشی آرام بر سر کوچکش کشیدم. می لرزید. پرنده ی کوچک،در ضعیف ترین حالت خود در دست شکارچی فرضی قرار داشت. -پس آنجا بودی! صدای برادرم بود.نفس نفس می‌زد و کمی عصبی به نظر می رسید.از اینکه او را بی دلیل دنبال خودم بکشانم متنفر بودم، اما طبیعت ماجراجوی من هر بار این اتفاق را رقم می‌زد. در حالی که پرنده کوچک را در دست داشتم به طرفش برگشتم،تمام سعیم را کردم که لبخند پوزش‌طلبانه ای بزنم که او را آرام کند،هرچند که از همان اول بی فایده بودن این عمل مشخص بود. -متاسفم که غیبم زد. در حالی که هر دو دستش روی زانوهایش بود،کمی به جلو خم گشته بود و سعی در آرام کردن تنفس سریع و نامنظمش داشت. چشم غره کوچکی به من رفت و صاف شد. «باز هم آن کار را کردی.» -معذرت می خواهم. شنیدن عذرخواهی ساده‌ام تنها باعث شد دستی لا‌به‌لای موهای بهم ریخته اش بکشد و حالتشان را از قبل هم بهم ریخته تر کند. چشم‌هایش از رو صورتم پایین آمدند و بر آن پرنده کوچک متمرکز گشتند. -این دیگه چیه؟ نگاهم به پرنده کوچک لرزان در دستم افتاد،او را جلوی برادرم گرفتم. -مرغ مقلد. برادرم ابرویی بالا انداخت و کمی خم شد تا بهتر آن را ببیند. -چرا مرغ مقلد؟ خندیدم و پرنده را آرام روی دامنم گذاشتم.با تکه چوب کوچکی و یک تکه پارچه مشغول بستن بال شکسته اش شدم. -جالبه نه؟ انسان ها مسئول نام گذاری تمام موجودات هستند،تنها به دلیل اینکه این پرنده صدای پرندگان دیگر را تقلید می کند،آن را مرغ مقلد نامیدند. این در حالیه که موجودی تقلیدگر تر از خود انسان نمی‌شناسم. کافی است یکی کاری را انجام دهد و روز بعد تمام آدمیان دنبال او راه می افتند،درست مانند بز زنگوله دار که بقیه گوسفندان پشت سرش راه می افتند. برادرم نیم‌نگاهی به من انداخت، لبخندی زد و کنارم نشست. دستش را به آرامی روی شانه ام کشید. دیگر خبری از آن عصبانیتِ اولیه نبود. همان‌طور که به پرنده نگاه می‌کرد، زیر لب گفت: «حداقل این پرنده خوش‌شانس است که تو قرار نیست ادای کسی را در بیاوری.» لبخند کوچکی زدم و به برادرم که بلند شد و آرام آرام از دیدم دور می گشت،نگریستم.پرنده در دستم ناله ای خفیف سر داد. گویی او نیز با حرف برادرم موفق بود. -My writings
هدایت شده از 𝕷𝖞𝖈𝖔𝖗𝖎𝖘
هروقت متنای شاهکار وریتاسو میخونم دلم میخواد خودمو دار بزنم انقدر قشنگن و قشنگ توصیف میکنه😭😭😭😭
هدایت شده از بهشت جهنمی.
تو یه اردک دانشمند و همینطور یه گیاه شناس بودی، از دوستای جایرو و همینطور خانواده داک بودی و بیشتر از همه با دلا صمیمی بودی. توی چند تا از ماجراجویی های اسکروج و خانوادش حضور داشتی و حتی بعضیاش برمیگرده به قبل اینکه سه قلو ها بیان خونه اسکروج خاطره کوچیک: خیلی سال پیش اسکروج میخواست به یه ماجراجویی بره، اما باید از جنگلی رد میشد که گر از گیاهانی جادویی و عجیب غریب بود که اسکروج باهاشون آشنا نبود، پس تو رو بهش معرفی کردن و باهاش همراه شدی. بعد از اون ماجراجویی باهم دوست شدید و حتی چند تا ماجراجویی دیگه هم با هم رفتید. برای هارو 🦆
نه اولی که اشتباهه😂 intp ام و یه چند روز دیگه وارد ۱۸ میشم درسته
من جدی شاید یکم احساسی باشم ولی مرتب....
تقدیم به ایشون