eitaa logo
دانلود
این شدید شبیه بته مادر ادوارد
این مکالمه پایان یافت لیکن عطر خوشش را در ذهن مارگارت جوان حکاکی کرد کلمه دوست در وجود او چیز ثقیلی بود و پس از ویولت که به جان مارگارت وصل بود کریس اولین فردی بود که با کلمه دوست قصد داشت در قلب اورا باز کند مرد جوان با محبت و آرام در میزد و صبورانه منتظر لغزشی بود که حکم ورود اورا تایید کند. ........ صبح روز یکشنبه بود و ادینبورگ مثل همیشه صبح هایش را با طراوت و بوی نم باران شروع میکرد امروز از آن صبح هایی بود که آفتاب نیز با او سر میز صبحانه نشسته بود و کمی خودش را روی خیابان کش و قوس میداد اما امروز چیزی با او سر رقابت داشت و آن چشمان منتظر و مشتاق دختر جوان بود یکشنبه ها برای او رنگ دیگری داشت گویا همه یک گیتی سراسر از گل های رز اماس بود زیرا یکشنبه برای مارگارت زنگ آشنایی را طنین انداز میشد با بی قراری لباسی انتخاب می‌کرد و از آن مافین های معروفش میپخت و منتظر زنگ در میماند و برای کنترل خودش کتاب میخواند اما هنوز به سمت آن کتاب شیطانی قدم بر نداشته بود در همین تب و تاب سعی می‌کرد غرق در خواندن شود اما چشمانش میخواندند و قبلش در جای دیگری میتپید صدای زنگ در که آمد از جا کنده شد و کمی با لکه و جست و خیز به سمت در دوید پسرکی آرام و خجل سر به زیر پشت در انتظار میکشید و چند ثانیه یکبار دور و بر را وارسی میکرد تا در باز شد چشمانش پر از اشک و محبت شد و خود در بغل خواهر غرق کرد مارتین کوچک حالا به مدرسه راهنمایی می‌رفت و چند هفته یکباری یکشنبه ها ادوارد پیر را راضی میکرد که با رفقایش میخواهد بیرون برود اما تنها همدم او خواهر عزیز تر از جانش بود مارگارت اورا در حالی که شانه هایش آویزان بود با سختی و شوق در خانه کشید و گفت منم از دیدنت خوشحالم مارتین حالا بیا پایین و با لبخند پشتش را نوازش کرد مارتین با کمی ناراحتی از او جدا و شد تا چشمانش به مافین ها افتاد دوباره به سمت مارگارت پرید و گفت عاشقتم مالگا
هدایت شده از Airy˚。𖦹🇮🇷
خوشگذشتلیلیلیلل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Haru🇮🇷🏴
من در حال خوندن عربی
اسم عربی میاد یاد این گیفه میوفتم-
Haru🇮🇷🏴
چقدر شبیه معلممو-