از اول تابستون تا الان ذهنم درگیر اینه که درس بخونم، درحالی که الان تعطیلاته. همش حس میکنم دارم وقتم رو هدر میدم، انگار هنوز تو فاز کنکورم مونده باشم. دوسال دیگه ازمون دارم و از حالا به فکر منابع و خریدشون افتادم، اونقدرام زود نیست ولی، از یه کاراموز وکالت شنیدم که میگفت حقوق مثل یه اقیانوس بیانتهاست هروقت شروع کنی بازم دیره. جدیدا کشف کردم حس درس خوندم وقتی میاد که هوا گرمه، اصلا وقتی هوا گرم باشه بیشتر حس زندگی دارم، زمانی که هوا سرد میشه انگار با گل و درختا یچیزی درون منم خشک میشه و افسردگی میگیرم. در کل فعلا که کاری نکردم، نصف تابستون رفته و حوصله چیزی رو ندارم. این روزا کمی غمگینم، از پا گذاشتن تو مکانهای پر جمعیت حالم بد میشه، نگرانی شدیدی میگیرم. نمیدونم کِی قراره واقعا با جامعه سازگار بشم فعلا که دلم میخواد برم تو اتاقم و در رو ببندم و بیرون نیام.
شدیدا حس میکنم با ادمای بیرون فرق دارم، نه که خاص باشم. فقط شبیهشون نیستم. همه انگار بروز شدن از تیپ و استایل گرفته تا طرز فکر، اینجوری حساب کنیم من در مقایسه با اونا برای دهه پنجاه یا شصت به حساب میام، وقتی بینشون قرار میگیرم اون حس «فرق داشتن» باعث میشه از سادهترین ارتباطات عاجز بشم. اینجور مواقع دلم میخواد همونجا بذارم و فرار کنم، کاش ریاضیم خوب بود میتونستم دکتر بشم فقط به این خاطر که تو یه اتاق نشستن و پول در میارن، وکیلِ بدبخت باید ازین اداره به اون اداره بدوئه کار موکل رو راه بندازه، از فکر به این موضوع هم سردرد میگیرم. مردم، ارتباط، وای خدای من.