عباس معروفی یه تعبیری به همین منوال داره که: “مگر نمی شود آدم سال های بعد را بیاد آورد و برای خودش گریه کند؟”
ارامش اونجا تموم میشه
که ما فقط میدونیم داریم از چی فرار میکنیم
در این حین نمیدونیم میخوایم سمت چی بریم و داریم دنباله چی میگردیم
هشتاد و چند سالگی
ی دلتنگی واگیر دار:)
بعضی وقتا بهونه گیر میشم
دوست دارم به هرکسی که کنارمه بگم
میشه با من حرف نزنی؟میشه به من نزدیک نشی؟
من دلتنگم....!
میترسم واگیر دار باشه
خِر تو رم بگیره
تاصب خوابت نبره
مثه من شی صب تا شب،گالریتو بالا پایین کنی:)
من دلتنگم:)میفهمی؟!