روز دوم اعتکاف 📿
آقای حق پناه از آینده اومدن 🛸و باهامون صحبت کردن
انرژی بچه ها، فوووول☄
بحث، داغ♨️
اعصاب حاج خانوما، ضعیف😬
ویدیئو پرژکتور فرهنگسرا، خراب🥴
🎤زمان سخنرانی، کم 😵💫
و مربیمون که اومد و گفت وقت تمامه...(هیچ وقت از اومدنش تا این حد ناراحت نشده بودیم)😩
🍀 و این آقای حق پناه بود که دوباره رفت🚀 و به آیندگان پیوست و امیدواریم دوباره سری به گذشتگان بزنن...
(ببینید آقای حق پناه یه کاری کردید
نوجوون مردم حرف زدنشو یادش رفت.... الان ما آینده ایم 🙄، آینده ما ایم😧، من کی بودم اصلا؟🤪
قبول نیست استاد باید دوباره بیاند، 🕹دنده ها جا بیافته...)
پ.ن: انقدر تکون خوردید که در راه رضای خدا هم نتونستیم یه عکس خوب بگیریم😡 استاد هم که ماشاءالله از بس پر انرژی بودند، قرار نداشتند. 📸عکسامون اینجوری شد😕
کنارمون باشید و ما رو به دوستانتون معرفی کنید👇
بله/تلگرام/اینستاگرام
@hasib_ece
خب بریم برای ادامه اتفاقات روز دوم اعتکاف 📿
چون شب شهادت حضرت زینب سلام الله علیها🥀بود، یه هیئت عزاداری داشتیم🖤
روضه که تموم شد، یکی از دخترا رفت جلوی منبر 🕌مسجد وایساد و شروع کرد به سینه زنی
یهو مثل تیکه های پازل 🧩 بقیه دخترا هم اومدن و یه سبکی برای خودشون ایجاد کردن
حال بچه ها هم خوب بود...🥲
البته بهتره که برای دفعات بعد فضای استراحت🛌 از فضای اجرای برنامه ها و🛐 عبادت جدا باشه(مسیولین رسیدگی کنند)
بعدش شام🍛 خوردیم
این بین یکم خوش گذروندیم...🥳
بماند که یه شله زردی🥣 هم اون وسط ریخت و به ما نرسید
ولی ما پشتکار داشتیم و رفتیم برای بقیه رو خوردیم...🤭
آقای حق پناه 🚀 رو که فرستادیم آینده
فکر کردیم همه چی تمومه که گفتند "روایتگری"🎤 داریم راستش اصلا نمی دونستم چیه🥱
که "آقای پارسا" وارد شدند.
🚶حوصله اجرای برنامه رو نداشتم😟اومدم پاشم برم که یه یه دفعه شنیدم
در خدمت جناب آقای پارسا دوست "شهید آرمان علی وردی" 🥀هستیم
اسم شهید آرمان میخکوبم کرد 🔩روی زمین
و شد آنچه که باید میشد...
انقدر شنیدم و لذت بردم 🥹
که حالا دیگه دلم نمیخواست تموم شه...
آخرش با اشک چشمام به شهید قول هایی🤝 دادم...
🌱 و از چهارشنبه قبل تا الان یک هفته ست که بر سر عهدم با آرمان عزیز🥀 ماندم و خدا کمک کنه خواهم ماند👍
کنارمون باشید و ما رو به دوستانتون معرفی کنید👇
بله/تلگرام/اینستاگرام
@hasib_ece