پدرش را تازه گذاشته بود توی قبر. از همان سوریه همه دیده بودند خبر فوت پدرش، چطور اشک حاج قاسم را جاری کرده است. حالا داشت از جاده ی کرمان بعد از خاکسپاری پدر می آمد بالا. آه بلندی از سینه اش بیرون آمد که ابراهیم، دوست قدیمی اش خواست دلداری اش بدهد.
_ از روی حضرت آقا خجالت می کشم ابراهیم! بعد چهار روز بی خبری از ایشان، چطور می توانم بهشان سلام کنم!
ابراهیم نبود تا ببیند حضرت رهبر از پدر به حاج قاسم نزدیک تر است. قرار بوسه های عاشقانه ی آقا را ندیده بود ابراهیم. آنجا که بین همه ی آنهایی که جمع شده بودند توی حیاط حسینیه تا آقا را ببینند، آقا اول حاجی را صدا می زند:
_ اول تو آقای حاج قاسم بیا، من تو را ببوسم!
این بوسه ها، هر کدام اش که گل می کرد و می نشست بر سر و روی حاجی، از آن طرف تیغ و تیر می شد و می نشست به صورت نحس آلود صهیو_نیستی ها. پر از رمز و رازهای معنوی بود بوسه های پدر بر صورت فرزندش در میانه ی رزم. آنجا که نشان فتح و ذوالفقار را می فشرد بر رگ های قلب حاجی، داشت پرچم توحید را قرص و محکم می کوباند بر خانه ی خدا. همین کعبه ای که قرار است ندای توحید از بام آن بلند شود. و مگر غیر از آن است که قلب مومن حرم خداست؟!
جنگ ادامه دارد. حاجی هست و دارد مثل همیشه، مغناطیس عشق اش را می اندازد روی براده ی قلب هایی که در سینه ی شیعیان علی می تپد. بچه های حاج قاسم، دارند اوج می گیرند با عشق شان به شهادت. در اصل نشانی ما بچه های حاج قاسم همین است. هر زمان شک می کنیم در نسبت مان با حضرت رهبر، به قلب مان برمی گردیم، هر چقدر بریده تر، مهاجر تر، آماده تر؛ سلیمانی تر.
https://eitaa.com/hata03
سید مهدی زین الدین در گیر و دار جنگ آمده بود به خوابش. این را حاج قاسم خودش تعریف کرده بود. سید می گوید که ما هستیم توی جلساتتان. هر بار هم که می آییم، کمک می کنیم بهتان! بعد باز هم با حاج قاسم گپ می زند. تو بگو رنج دلش را می گیرد. آخر سید مهدی باکری تازه شهید شده بود. حاج قاسم خودش با چشم خودش دیده بود چطور خمپاره فرود آمد روی قایقی که تن او را می آورد. باکری پیش چشم او تن اش را داد به آب های هور.
_ مهدی بنویس اینا رو! میخوام بچه های قرارگاه دستخط خودتو ببینن!
سید مهدی قلم می گیرد توی دستش، می نویسد و بعد امضا می زند سید مهدی زین الدین.
_ آقا مهدی، شما که سید نبودی!
لبخند می آید روی صورت شهید.
_ این سیادت رو حضرت زهرا بعد از شهادت به ما عنایت کردن!
تحفه ی رویای صادقه ی حاجی همین شد. حضرت مادر هر کجا ردی از خودش برای فرزندش می گذاشت.
https://eitaa.com/hata03
خبر رسید که بولدوزر نیروهای مقاومت را موشک زده اند. قبل تر حاجی گفته بود حتی الامکان با امریکایی ها داخل خاک سوریه، وارد تنش نشوید. حالا که زده بودند، روس ها و عرب ها می خواستند عقب بکشند. آمریکایی ها، در گذرگاهی به نام تَنَف پایگاه زده بودند. بچه های حاجی دستور داشتند پایگاه را دور بزنند. بروند تا مرز سوریه را وصل کنند به مرز عراق. با اینکار مسیر ورود ایران به سوریه باز می ماند. داعش محاصره می شد.
این وسط، امریکایی ها گفتند تا ۵۵ کیلومتر آن طرف تر از پایگاهشان، مال آنهاست و هر کسی رد شود، می خورد. بولدوزر را آنجا زده بودند. حاجی دستور داده بود عقب نکشند.
توی همین گیر و دار معلوم شد سربازان امریکایی، دو کیلومتر خارج از قوس ۵۵ کیلومتر شان، باز دارند پایگاه می زنند. می خواستند این قدر پایگاه بزنند تا تمام مرز را از دست بچه های حاجی خارج کنند. سوریه می شکست در نبود راه وصلش به ایران.
خبر دادند به حاج قاسم. حاجی گفت یقین کنید پایگاه جدیدشان، خارج از قوس ۵۵ کیلومتری شان است. یقین کرده بودند. حاجی دستور داد بزنند. پهپاد ها بلند شدند و در پی دستور، بی چون و چرا پایگاه جدید امریکایی ها را زدند. تا آن موقع کسی جرات نکرده بود. حاجی پیام اش را داد. اگر ما نمی توانیم وارد مدار ۵۵ درجه شما بشویم، شما هم حق خروج از آن را ندارید. بزنید، می زنیم.
درس شد برای امریکایی ها. دیگر خبری از اخطارهای شان نشد. بچه های حاج قاسم، مرز را از راه بوکمال گرفتند. داعش، سیطره اش تمام شد؛ خف کرد تا دوباره در وقتی دیگر به او نفس بدهند.
https://eitaa.com/hata03
دو هفته بود که حاج قاسم داشت نیروها را آماده می کرد. نُبُل و الزهرا قرار بود بعد از ۴ سال محاصره از دست تکفیری ها دربیاید. چیزی حدود ۲۰ ساعت بود که حاجی یکجا بند نمی شد. تمام منطقه را گشت زنی کرده و بارها آمده بود و رفته بود تا همه چیز به راه باشد. حالا چند دقیقه مانده به عملیات، پلک هایش راه نمی آمد. به مسئول توپخانه گفت چند لحظه ای سر روی زمین میگذارم. قبل از شروع عملیات، حتما تکانم بده، صدا کن.
چند دقیقه ای گذشت. سردار اسدی پشت بیسیم همه را به خط کرد. بعد به مسئول توپخانه گفت تا حاجی را خبر کند. سردار چهارباغی رفت توی اتاق. همینکه خواست شانه ی حاجی را تکان دهد، نگاهش به صورت او میخ شد. بعدا که حاجی با صدای توپخانه از خواب پریده بود، چارباغی توضیح داده بود که دلم نیامد!
به این قسمت از نقل ما مربوط نمی شود که حاجی او را به روش نظامی نوازش کرد، راوی اما می خواست بگوید حاج قاسم، غیرت عجیبی داشت که از لحظه ی صفر عملیات تا پایان آن، کنار نیروهایش در وسط میدان باشد. همین عادتش خواب را از چشمانش دزدیده بود.
بی خوابی را از جبهه ی سال شصت با خودش آورده بود. یکبار خودش گفت آن روزها به جای خواب، بی هوا پشت بیسیم غش می کردیم.
با همین بیدار خوابی ها بود که حاج قاسم، یکی یکی شهرهای شیعه نشین و سنی نشین سوریه و عراق را از دست تکفیری های مذهبی بیرون کشید. دست رزمندگان سنی حماس را پر کرد، از جنگ با سنگ، به جنگ با موشک های دوربرد. رزمندگان شیعه ی حزب الله از جنگ با کلاش به جنگ با موشک های زمین به دریا. شیعه ی یمنی تا حنفی مذهب بوسنی.
https://eitaa.com/hata03
با دوربین اش دید که ۹۰ نفر داعشی دارند نماز می خوانند. جنوب حلب. به حاج قاسم گفت که چند ده نفر داعشی را میبینم یکجا جمع اند؛ اگر بزنیم خوب تلفات میگیریم ازشان. نگفت که نمازشان است.
_ الان وقت نماز است!... ما برای نماز می جنگیم.. اگر بهشان در نماز شلیک کنیم که دیگر آرمان برای ما بی معنی است!
منبع
https://eitaa.com/hata03
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسم همین بود که فقط آن هایی بیایند داخل ضریح امام رضا که عالم باشند و خادم. غبارروبی حرم که می شد، فقط آن ها می توانستند بروند توی ضریح. رسم حقی بود. شهید رییسی هم تبعیت داشت از این رسم. تنها فرقش با بقیه این بود که نگاهش به عالم ها و خادم ها دقیق تر بود. برای همین آن سال وقتی حاج قاسم را دعوت کرده بود برای غبارروبی بیرون ضریح، لحظه ای مکث کرد روی ادب حاجی. آن طور که اشک می ریخت و در حالی که هنوز غبار سفر به بیابان ها روی چشم هایش بود، گرد از روی حرم می گرفت. شهید رئیسی خودش می گوید دیدم این آقایی که ایستاده اشک می ریزد، حرم اهل بیت را زنده کرده است. نه در ایران؛ که در منطقه. او خادم واقعی امام رضاست.
بعد از حاج قاسم می خواهد که قدم توی ضریح بگذارد؛ همانجا هم حکم خادم رسمی آستان را برایش می زند.
حالا اگر ما هم نگاهمان را دقیق تر کنیم، شاید بشود حدس بزنیم حاج قاسم، خسته ی راه، بین آن اشک های غریبانه از امام رضا چه خواست که امام رئوف، رسم ها را در هم شکست و حاجی را کشید توی آغوشش.
منبع
https://eitaa.com/hata03
مرداد سال ۹۷، چند روز بعد از اینکه ترامپ تهدیدمان کرده بود جوری به ما حمله نظامی می کند که در تاریخ سابقه نداشته است، حاج قاسم آخر صحبت هایش در یادواره چند شهید، گفت که ترامپ قمار باز! تو از نحوه ی جنگیدن ما خوب خبر داری؛ شروع جنگ با ما یعنی نابودی تمامی امکانات امریکا در منطقه.
تاریخ در خودش نوشت که رئیس جمهور ارتش برتر دنیا، بعد از آن ماجرا خزید توی لاک خودش و یک سال و نیم بعد، درست وقتی داشت کشور فقیری مثل عراق را از طریق آشوب داخلی به هم می ریخت تا بدون جنگ به چنگش بیاورد، شبی بدون آنکه جرات نبردی رخ به رخ داشته باشد، با پهپادی بی سرنشین به ماشین بی دفاعی در فرودگاه بغداد موشکی پراند و به خیال اش حریف اش را از میدان به در کرد.
خوب نشنیده بود قمار باز عجول.
حاج قاسم وقتی که گفت من حریف تو هستم، پشت بندش این بیت را خواند که
تو مکن تهدیدم از کشتن که من
تشنه ی زارم به خون خویشتن!
شاید دیر، اما در نهایت باورشان آمد که شهید، دم عیسوی دارد برای دل های مرده که هوش مصنوعی شان را به پا گذاشته اند برای پاک کردن اثرش.
آن سال وقتی بزرگترین پایگاه نظامی آمریکا در منطقه بمباران شد، حاجی فقط خواست نشان دهد که این هیولای خودساخته ی توی ذهن بعضی دل نازک ها، سیلی خورش خیلی هم خوب است.
حالا که رد قمارباز این طرف ها پیدا شده، خوب است به او گوشزد کنند که خیلی این سمت زمین تاب نخورد. چند سالی است در سینه ی خیلی از ما قلب شجاع قاسم سلیمانی می تپد که آماده ایم تا هر لحظه به هر قیمتی انتقامش را با اذن رهبرمان بگیریم.
https://eitaa.com/hata03
محرم داشت میرسید. مهر سال ۹۳. داعش، شهر جُرف الصخر را گرفته بود. شهری که زوار کربلا ناچار بودند از آن رد شوند. سخنگوی پنتاگون، پشت میکروفن آمد و در یک جمله گفت که " آمریکا نتوانسته جلوی پیشروی داعش را بگیرد".
قبل تر هم باز خودشان گفته بودند "جنگ با داعش سی سال زمان می برد."
نمی شد. کربلا نزدیک بود و زوار امام حسین، با سر می آمدند. مسیر پیاده روی اربعین افتاده بود دست آن هایی که سر می بریدند.
اسم عملیات را گذاشته بودند عاشورا. قرار بود بعد از ۹ سال از اشغال امریکایی ها، این شهر آزاد شود. هم از تروریست های سابق و هم از داعشی که به تازگی پیدا شده بود.
فرماندهی عملیات عاشورا با خود حاج قاسم بود. عکس های حضورش توی منطقه دست به دست می شد. آن وقت ها به او می گفتند سردار آزادی آمرلی. همان شهری که ۳۶۰ درجه محاصره ی داعش بود و او با هلی کوپتر واردش شد.
عملیات عاشورا تمام شد. شهر آزاد شده بود. حاجی گفت تا کربلا پیاده می رویم. در مسیر، زیارت عاشورا می خواندند. ۶ ساعتی که گذشت به حرم ابالفضل العباس رسیدند. زیارت کردند و اذن دخول گرفتند برای زیارت امامی که سر داده بود تا دین، اسلام اصیل بماند.
منبع
https://eitaa.com/hata03
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ شام برای کیه؟
_ برای شماس!
پورجعفری این را گفت و سینی غذا را با دو تا قرص جلوی حاجی گذاشت. حاج قاسم آمده بود سان ببیند از آن هایی که حرم را تعمیر می کنند. عتبات. اسماعیل از بچه های توپخانه بلند شد که برود.
سینی غذا که آمد، حاجی دیگر نگذاشت اسماعیل برود. دست گذاشت روی دست او.
_ شام شما چیه؟
_ تاس کباب!
_ حسین بگو برا منم همین تاس کباب رو بیارن.
بعد به پورجعفری گفت که سینی برنج و خورشت را به نگهبان دم در بدهد. پورجعفری رفت و با سه پرس تاس کباب برگشت تا سه تایی با هم شام بخورند.
این حساسیت حاجی برای یکدست بودن سفره ی رزمنده هایش سابقه داشت. سال های جبهه ی ۶۰ بچه های کربلای یک خوب یادشان است. آنجا که از زمین و آسمان گلوله می ریخت باز هم غذای گرم و نوشابه سرد رسید به دستشان.
بعدتر، بعد از شهادتش را می گویم، وقتی رهبران فلسطینی گفتند که تلآویو را با موشک هایی بمباران کرده اند که کارخانه اش را حاج قاسم راه انداخته است، حرف هایی هم از اخلاق شخصی او زدند.
یکی از آن ها گفت که او در اوج درگیری ها دائما پیگیر سفره ی رزمنده های حماس هم بود.
توی همین حیدریون عراق یکی شان که انگار به روزگار گله داشت از شهادت حاجی می گفت که حاج قاسم گاهی ظرفش را هم با ما شریک می شد.
جز این اگر بود برایمان عَجب داشت.
حاجی مگر خودش نبود که می گفت فرمانده باید خودش جلو بیفتد و بعد به رزمنده هایش بگوید رد قدم های من را بگیرید و بیایید؟
منبع
https://eitaa.com/hata03
خودش می دانست وقتی هوایی بین کشورهای منطقه سفر می کند، بالگرد یا هواپیمایش در معرض شلیک است. وقت هایی، سفر هوایی اجتناب ناپذیر می شد.
علی خلعتبری، یک زمانی محافظ حاج قاسم بود، یکبار حاجی از او می پرسد: علی! چقدر مهمات همراه ات داری؟
علی یکی دو قلم چیزهایی که همراه خودش می آورده را می گوید.
خلعتبری وقتی داشت این خاطره را می گفت انگار بغض داشت. نمی دانم چرا. گفت که حاجی بعدش می گوید که علی! من همین الان به تو بگویم! اگر دشمن خواست هواپیما یا بالگرد من را بدزدد و مثلا ببرد تلاویو، من به تو بگویم تا آخرین فشنگی که داریم می جنگم؛ خودت را آماده کن، من تسلیم نمی شوم علی!
خلعتبری فقط به سردار قاآنی این را گفته بود. این بغض گلویش را ول نمی کرد. انگار می خواست خود حاج قاسم را ببیند، چنگ بیاندازد به شانه اش، ببارد و بگوید حاجی! چقدر انفجار برازنده ی تن مردهاست!
از اینجا به بعد من فقط حدس خودم را می نویسم. حدس می زنم اگر حاجی رخ در رخ جواب می داد به او، می گفت علی! ازین معرکه تر آن وقتی است که در میانه ی شعله ها، دست رد بزنی به سینه ی ملائکه و آن قدر ناز کنی تا نهایتش تنها یک نفر بیاید به استقبال آتش ات!
مردها رسمشان این است که تنها در آغوش امیر مومنین غدیر آرام بگیرند!
منبع
https://eitaa.com/hata03
آقا داشتند آستین های لباس شان را بعد از وضو پایین می دادند. چشمشان که گرفت به حاج قاسم، پرسیدند شما چیزی می خواستی به من بگی؟
مشهد. اولین جلسه ای که آقا بعد از شروع جنگ سی و سه روزه داشتند؛ سال ۸۴.
حاج قاسم در جواب گفته بود که حرفی ندارد.
قبلش در جلسه گزارش جنگ را به آقا داده بود. خورده بودند به نماز و حالا آقا می خواستند حاجی حرف نگفته ای از جنگ نداشته باشد.
ساعتی بعد از نماز، جلسه ادامه داشت. آقا که گفتند این جنگ، هر چقدر سخت و صعب، اما پیروزی با حزب الله است، حاجی توقع شنیدنش را نداشت. حق هم داشت. دیده بود که جنگنده های اسرائیلی چطور روستاهای جنوب لبنان را با خاک یکسان می کنند. قیامت آن روزهای لبنان را به چشم دیده بود. باورش نمی شد کمتر از یکماه ورق برگردد.
سال ها بعد، چند روز قبل از شهادتش، وقتی آمده بود اولین و آخرین مصاحبه ی تلویزیونی اش را ضبط کند، گفت که خیلی سال است نتیجه ی تقوا را در رفتار و گفتار رهبر دیده است: حکمت.
جور دیگری همین حرف را به علی شیرازی رفیق چهل ساله اش گفته بود. "چیزهایی از آقا دیده ام که نمی توانم از او دست بردارم".
این را با کلمات دیگری توی وصیت نامه اش هم نوشت.
"برادران و خواهران عزیز ایرانی من، مردم پرافتخار و سربلند که جان من و امثال من، هزاران بار فدای شما باد، کما اینکه شما صدها هزار جان را فدای اسلام و ایران کردید؛ از اصول مراقبت کنید، اصول یعنی ولیّ فقیه، خصوصاً این حکیم، مظلوم، وارسته در دین، فقه، عرفان، معرفت؛ خامنهای عزیز را جان خود بدانید، حرمت او را مقدسات بدانید".
منبع
https://eitaa.com/hata03