این را زنی تعریف می کند که می گویند اولین زن ایرانی است که توانسته روسری اش را دربیاورد و با آب و تاید و وایتکس قاطی کند و بکشد به زمین های توالت های اطراف حرم. عراق. حرم اباعبدالله حسین. همان سال های ۸۵ و ۸۶.
دستمال نداشته اند. چادر را میپیچد به سر و گردنش و مینشیند روی زمین؛ وجب به وجب می شوید. مثل چند تا زن دیگری که همراهش بوده اند. اصلش این بوده که خانم ها داشته اند داخل حرم را تمیز می کرده اند، یکی از آقایان می کشد کنار و می گوید اگر می شود زحمت توالت ها با خانم ها!
زن می گوید برای ما توفیق بود. به روی چشم گذاشتیم. داشتیم روی زمین چپ و راست می شدیم که در باز شد و چند تا آقا آمدند تو. یکی شان همانجا ایستاد و رو به من گفت چرا شما اینجا را تمیز می کنید؟ مگر آقایان کجا هستند؟
زن نفس می کشد و می گوید که رنجی نیست. کار حرم هر چه باشد توفیق است. بعدتر از همراهان اسم مرد را می پرسد.
شب می شود. زن ها توی اتاقشان کمر صاف کرده بودند که صدای در می آید. می گوید در را باز کردم، مردی ایستاده بود و می گفت تشریف بیاورید کنار ضریح آقا امام حسین. حاج قاسم کارتان دارد. زن آماده می شود، وقتی میرسد میبیند در ضریح امام حسین باز است. صدای حاج قاسم می آید.
_ بقیه خانم ها کجا هستند؟ بگویید بیایند!
زن مات مانده نگاه می کند. حاجی با اشاره دست به سمت داخل ضریح می گوید:
_ تشریف بیاورید به همراه خانم ها داخل ضریح را تمیز کنید!
بعدش دیگر قابل حدس است. زن ها گریه می کرده اند.
منبع
https://eitaa.com/hata03
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خجالت زده شان می کرد وقتی می گفت دستتان را می بوسم!
این بار هم همین جمله را گفت. گفت دستتان را می بوسم؛ نخوابید، بروید، بیایید، کار کنید، زحمت بدهید به جانتان؛ نگذارید حکومت سوریه سقوط کند!
گفت این ها هدف اصلیشان بشار نیست؛ برای تمام محور مقاومت آمده اند. برای ایران آمده اند.
اینها را حاج قاسم به چهار پنج نفر از فرماندهان نزدیک اش گفته بود.
https://eitaa.com/hata03
اسفند سال ۹۷، رفت بابل. پشت تریبون، وقتی داشت از جوانمردی مازندرانی ها حرف می زد، عرق صورتش را با چفیه گرفت و گفت من اولش فکر کردم به نوجوان شما گفته شده که با حریف اسرائیلی مسابقه ندهد. آرین غلامی، استاد بزرگ شطرنج را می گفت.
آرین، سال ۱۴۰۰، دو سال بعد از شهادت حاجی مصاحبه کرد. گفت که ۲ دقیقه وقت داشتم تصمیم بگیرم با حریف اسرائیلی مسابقه بدهم یا نه. حریفی که صد پله از من پایین تر بود و به راحتی می توانستم کیش و مات اش کنم.
تصمیم را خودش می گیرد. می گوید من با اسرائیلی ها پشت یک میز نمی نشینم.
بعد که حاج قاسم این را می شنود، در سفر بابل به او انگشتر هدیه می کند.
در مصاحبه ی دو سال بعدش، او گفت که بعد از آن، انگشتر را در همه ی مسابقات دست داشتم. گفت در مسابقات هندوستان، وقتی دوباره به حریف اسرائیلی خوردم، دیگر همان دو دقیقه را هم برایش نگذاشتم. بدون مکث، در لحظه انصراف دادم.
آرین گفت که انگار حاج قاسم آنجا بود.
منبع
https://eitaa.com/hata03
وقتی خیابان های منتهی به حرم حضرت زینب هم محاصره شد، به آن ها که آمده بودند بجنگند گفتند وصیت کنید. ۹۵ درصد سوریه را داعشی ها گرفته بودند. یکی از رزمنده ها یکی یکی وصیت ها را می نوشت. همه می گفتند: شهادت.
به خالقیان که رسید زبانش به حرف دیگری چرخید. گفت من ملاقات با حاج قاسم را می خواهم. جای تعجب هم داشت. روزهای اول جنگ در سوریه ای که سر تا پا سیاهِ داعشی شده بود، برای فرمانده روزهای شلوغی بود. محاصره شکست. عصر روز بعد، صدایش کردند تا بیاید. باورش نمی شد. روزهای اول حضورش بود خالقیان. هنوز مانده بود تا با دو تا چشم خودش ببیند حاج قاسم ترک موتور می تازد به سمت خط مقدم. اتاقی که فرمانده نمازش را خوانده بود نشانش دادند و گفتند این تو و خواسته ات.
رفت تو. حاج قاسم سلام نمازش را داده بود. از سجده برخاست. احوال پرسی شان که تمام شد نشستند.
_ نمی خوای شهید بشی؟
خبرها زود رسیده بود.
_ دلیل دارم!
حاجی گوش می داد.
_ دلیلم اینه که می خوام از شما که می دونم صد در صد شهید هستید شفاعت بگیرم!
برای ملاقات خصوصی زرنگی کرده بود دیگر. بعد که از حاجی خواسته بود دعا کند برای شهادتش، حاج قاسم گفته بود پشت ولایت باش، به مردم خدمت کن. شهید می شوی!
منبع
https://eitaa.com/hata03
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخبار ساعت دو اعلام کرده بود که ابراهیم حاتمی کیا می خواهد درباره ی سردار سلیمانی فیلم بسازد. خبر که به حاج قاسم رسید، نگذاشت. آقا ابراهیم گله اش را به رهبری برد. کارش راه نیفتاد.
نمی گذاشت از خودش بگویند. لوح و تقدیرنامه نمی گرفت. خاطره که می گفت، به گردن این و آن می انداخت. از او بنر می زدند، مراسم را به هم می زد.
این سال آخری که آقا گفته بودند بیا و مدال ذوالفقارت را بگیر، اشکش درآمد. دستور رهبرش بود می خواست با التماس، امتناع کند. آقا که پافشاری کردند، با عوامل دیدار شرط گذاشت که ماجرایش رسانه ای نشود.
شهید شد.
سه سال بعد، دانشگاه استکهلم سوئد، به یکی از دانشجوهای دکترایش اخطار داد که نمی تواند از قاسم سلیمانی در ابتدای پایان نامه اش تقدیر کند. وحید سعادت طلب، همان دانشجوی دکترای شیمی گفته بود این مخالف ادعای آزادی بیان شماست. هرگز دفاع نمی کنم اگر نشود از او نام ببرم. بماند که وحید علت اصرارش را چه گفته بود به خبرنگار ها.
سخن اینجاست؛ آن وقتی که فرمانده ما اصرار داشت بی نام بماند، دشمنانش اسم او را به جا و بی جا روی سکوها بالا می بردند. بدنام اش می خواستند.
بعد از شهادتش اما همه چیز برعکس شد. قهرمان ما دل ها را یکی یکی فتح می کند، دشمنانش به پا شده اند بی نام اش کنند! زنهار!
منبع اینجا و اینجا
https://eitaa.com/hata03
هفت هشت ماه قبل از شهادتش، بین افسران دانشگاه امام حسین حرف از کتاب خواندن زد. بحث تاریخ چهارساله ی حکومت آقا امیرالمومنین بود. حواله کرد به خواندن کتاب پسر علامه دوانی. کوفه.
علامه دوانی همان تاریخ نگاری است که آقا درباره اش گفتند این مرد شجره ی طیبه است. گفتند تمام فرزندان او هم اهل خیر و تقوا و علم اند. بعد درباره ی همین کتاب کوفه ی محمد حسین رجبی دوانی گفتند مثل یک دوره تاریخ معاصر امیرالمؤمنین و سیدالشهداست و انتظار ما از بیت آقای دوانی همین است.
حاج قاسم به این کتاب حواله داده بود آن موقع.
علی شیرازی رفیق چهل ساله اش یک سال بعد از آن سخنرانی نوشت او از همان جبهه سال های شصت، شبانه روز کتاب می خواند. انگار که یک محقق داشت می جنگید. نشان به نشان آن جلسه ای که تا سه نیمه شب طول کشید؛ فرمانده رفت که تا ساعتی استراحت کند، پورجعفری گفته بود حاجی نخوابید! کتاب خواند!
آخرین باری هم که می خواسته از اتاق کارش در تهران خارج بشود؛ به سمت پرواز برود، لیست چند تا کتاب را روی میز کارش می گذارد و می گوید اگر برگشتم این چند قلم برنامه ی مطالعاتی ام هستند.
حالا که چند ماه قبل از شهادتش دارد کتاب آقای دوانی را معرفی می کند، من می گویم این کتاب خواندن دارد!
#کوفه_و_نقش_آن_در_قرون_نخستین_اسلامی
منبع اینجا و اینجا
https://eitaa.com/hata03
سید علی وقتی داشت در مصاحبه اش می گفت پنج تایمان رفتند سوریه، ذهن ما را می خواند انگار. هی می گفت وضع مالی مان خوب بود؛ برای پول نرفتیم.
داشت برای برادرش سید احمد حرف می زد. از پسرهایی که نمی گذاشته آب توی دل مادرش تکان بخورد. بعد اینکه خبرش می آید که حرم عمه زینب اش را می خواهند خراب کنند هی می خواسته مادرش را ول کند برود سوریه. سه چهار سال می نشیند زیر پای او. ماجرای خوابش دل مادر را نرم می کند. احمد در عملیات بوکمال بین مرز عراق و سوریه، تیر می خورد به صورتاش. به قول فک و فامیل اش آبرومند می شود. مثل همان خوابی که دیده و گفته بوده عمه زینب ام را دیدم، باید بروم آبرویمان پیش ایشان نرود.
حالا سید مجتبا، برادر دیگرش می خواست مصاحبه کند. خاطره ناهار مخصوصی که در مرز بوکمال خورده بود را تعریف کرد. می گوید گیر کرده بودیم تا پشتیبانی برسد. خسته شده بودیم از انتحاری های داعشی. یک روز دیدیم سردار سلیمانی سرزده آمده خط. با تک تک مان دیده بوسی کرد. انگار که سال های سال می شناختیم اش. می گفت قبلا شنیده بودیم صورتش، و صدایش، خدایی است. حلقه زدیم دورش. حرف زدیم. آرام شدیم.
می شناختمان؛ به اسمصدایمان می زد. ناهار، روی خاک و خول ها نشستیم، هم لقمه با حاج قاسم نیمرو خوردیم. عکس یادگاری گرفتیم.
و رفت.
سید علی، سید احمد، سید مجتبا و سه برادر مدافع حرم شان افغانی اند.
منبع
https://eitaa.com/hata03
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رد صدا را گرفت و رسید به جاکفشی. بعد چند هفته آمده بود خانه. بچه ها قند آب می کردند توی دلشان. بین هیاهوی نوه ها، رد صدا را گرفت و دید از توی جاکفشی می آید. چند تا گربه گیر افتاده بودند. دست انداخت و دوتایشان را سالم در آورد. صدای ناله ی یکی دیگر هنوز می آمد. پای گربه زخم شده بود. حاج قاسم جاکفشی را شکست؛ پای حیوان را نکِشد.
صبح، آفتاب نزده، می زد بیرون که گربه ها و مادرشان سبز شدند جلوی پایش. ایستاد. عجله داشت. زنگ زد به دخترش که بیاید و گربه ی زخمی را ببرد بیمارستان.
گربه این دعوت به اهلی شدن را روی هوا زده بود. حاجی آورده بودش توی خانه و تا وقتی خوب شد، پرستاری اش را می کرد.
#امیر_بی_گزندی_تو
منبع
https://eitaa.com/hata03
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت خطرناک اینطور است که شما آن فرمانده ای باشی که سر تا پای نقشه امریکایی ها را در منطقه به هم زده باشی، بعد وسط میدان، بیسیم بگیری دستت با نیروهایت حرف بزنی.
بیسیم ها شنود می شوند. ابوباران در خاطراتش نوشت که بچه های اطلاعات می گفتند " همینکه پشت بیسیم یک کلمه از زبان حاج قاسم شنیده می شود سریع ساختمان شناسایی می شود و چهار پهپاد امریکایی همزمان بالای سر همان ساختمان می آیند" . پهپادهای امریکایی، به بهانه زدن داعش، هر کجا که می خواستند را می زدند.
بیخ خِر بابایِ جولانی را گرفته باشی، با دست پرتوان ات پرچم عراق و سوریه را بالا برده باشی، در لبنان به تو بگویند "توان نظامی حزب الله"، حواست به انبار کارخانه های تسلیحات یمن باشد، زیر و بالای غزه را دست پر نگه داشته باشی، در افغانستان، ماندن امریکایی ها را به قیمت جان شان کنی، آن وقت معنای هوش امنیتی آن شخص واحد را درک می کنی. از قول سید حسن می گویم که می گفت دشمن به هر کجا نگاه می کرد، با یک شخص واحد مواجه می شد: قاسم سلیمانی.
برویم وسط بیابان های سوریه. یکی از بچه ها، عکس اش با حاج قاسم را فرستاده توی پیجاش. اصلا همینکه راه میافتی و میروی جلو و رویشان را برای عکس یادگاری زمین نمیزنی و بعد اما دست جاسوس های هوایی را میگذاری در پوست گردو، خودش از حرف زدن بی نیازمان می کند.
حالا مستقیم از مناطق عملیاتی برویم مشهد امام رضا جان. همان موقعی که خادم ها می گویند آخرین زیارت حاج قاسم قبل از شهادتش بوده. همان خادمی که می گوید حاجی مرا کشید کنار و گفت به امام رضا بگو برات شهادت من را بدهد؛ دیر شده!
منبع و اینجا
https://eitaa.com/hata03
36.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجلس یادواره شهید حسن شاطری، فرمانده اش حاج قاسم حوالی یک ساعت از او گفت. بین حرف هاش، مثل همیشه گریزی به آن هشت سال زد.
این کلمه ها مال آنجاست: اگر روحانیت شیعه بخواهد حاصل بیش از هزار سال جهاد خود را به یکباره و یکجا نشان بدهد، آن نمایشگاه، دوره ی هشت سال دفاع مقدس است.
https://eitaa.com/hata03
29.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل ماجرای شهادتش را حاجی هر وقت میرفته حرم امام رضا، آنجا می خواسته. نه فقط به خود حضرت رضا، به خادم ها هم می گفته که برای شهادتش پیش امام رضا رو بزنند. بچه شهیدهای مشهدی هم شاهدند. حاج قاسم رسما از آن ها می خواسته این دعای مخصوص اش را.
دختر او، زینب اش هم همین را گفت. گفت بابا شهادتش را از امام رضا گرفت.
تا این جا که حرفی نیست. ولی نعمت، شهادت هم میدهد.
ماجرا از آنجا قشنگ تر می شود که امام رضا تشریفات مخصوص تری برای خاص های درگاهش اجرا می کند.
آنجا که مزد یک عمر عاشقی حاجی را با دستان خواهرش فاطمه ی معصومه، می گذارد توی دست او.
انگار برای دریافت همین پاداش است که سه روز قبل از شهادتش، خودش را می رساند به حضرت معصومه.
همین قشنگ تر است. دستان فاطمه وار دختر پیغمبر و آن شهادتی که از عسل گوارا تر است.
منبع و اینجا
https://eitaa.com/hata03
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوهر خواهر حاج قاسم که اسمش حیدر است، یکجا حرفی می زند که دل آدم به حالش می سوزد. توی این خاطره حیدر می گوید با حاجی از یک عملیاتی برگشتیم به کرمان. حاجی بساط کتاب های کارشناسی اش را پهن کرد و بعدش که خسته شد، گفت که من کمی استراحت می کنم، کسی آمد دم در، بگو بعدا بیاید.
حیدر چه بگوید بنده خدا. روی چشم می گذارد و چند لحظه بعد، در می زنند. دم در، خانواده شهید طیاری آمده بودند. فرماندهِ لشکرِ مردِ شهیدشان بوده حاج قاسم. حیدر چه بگوید خوب است؟! دروغ می گوید!
_ ببخشید حاجی نیست!
بر می گردد تو. حاجی چشمانش را باز می کند.
_ کی بود؟
_ خانواده شهید طیاری!
حاج قاسم از جا می پرد.
_ شما نمیدونی خانواده شهید آمده؟ خانواده شهید رو از دم در بر می گردونی؟
حیدر می زند بیرون. تا میدان می دود. اهل شهید را پیدا می کند و یک دروغ دیگر می گوید!
_ عذر خواهی می کنم! حاج آقا از آن در آمدند داخل، تشریف بیاورید!
این برای جوانی حاجی. از این اواخر هم یکی بگویم تا حق مطلب شاید به اندازه ی ارزنی ادا شود.
دختر شهید محمد شیخ شعاعی، غواص دست بسته ی کربلای ۴ می گوید: عمو قاسم این قدر برای ما بچه های شهدا وقت می گذاشت که برای بچه های خودش وقت نمی گذاشت. ما بچه های شهید بعد از رفتن او دوباره یتیم شدیم!
راست می گوید. حاج قاسم توی وصیت نامه اش هم برای آن ها نوشت:
در این عالم، صوتی که روزانه من میشنیدم و همچون صوت قرآن به من آرامش میداد صدای فرزندان شهدا بود که روزانه با آن مأنوس بودم!
منبع و اینجا
https://eitaa.com/hata03