شب ها با خودم به جمله رو تکرار میکنم" فردا باز هم زندم" و آره واقعا ، فردا باز هم زنده میمونم. هر فردایی که میاد تکراریه ، تو خونه رو تخت لم دادم اسکرول ، کتاب ، دفترم. دوستامو نمیبینم تا باهم مسخره بازی دربیاریم و تا خود دم خونه بخندیم. همینجوری بی دلیل تنها میرم بیرون تا شاید بهتر بشم اما بدتر میشم همش بدتر میشم. شب کذایی هم که میرسه فقط فکر میکنم و یکم به سرم میرسه که تمام افراد رو شکنجه بدم ولی بعد، از خواب بیدار میشم و باز هم فرداست مثل همه فردا های مزخرفی که گفتم آره خوب پیش میره ولی نرفت.