#به_هوای_سیل
#سفر_به_پلدختر
نوشته اسماعیل واقفی
قسمت سی ام
او که رفت ادامه کارمان رابا جدیت انجام دادیم. وحید داشت برای عباس توضیح میداد که اینها کاغذ دیواری نیست. عباس هم گفت نه کاغذدیورایه. دوباره توضیحات وحید شروع شد که ببین روی پریز هم رنگ شده. رنگه... عباس سریع قانع شد. سجاد کارواش را گرفته بود به دیوار سنگی و داشت میلیمتر به میلیمتر گِل های روی دیوار را محو میکرد.
راهرو تاریک تر از هال بود. عباس صبرش تمام شد و گفت وقت نداریم زودی بزن بریم. بعد طاقت نیاورد و کارواش را از سجاد گرفت. همان جایی که سجاد شسته بود را دوباره شروع کرد به شستن. وحید گفت: الان نظرش عوض میشه میگه تا صبح اینجاییم. سجاد دوبار کارواش را گرفت. دیوار را شستیم و بچه های طی به دست آمدند زمانی و مجتبی. سجاد که کارواش میزد دوباره عباس گفت وقت نداریم. دوباره من و وحید خندیدیم. عباس هم خنده اش گرفته بود. رفت و در کمال ناباوری دوباره کارواش را از سجاد ستاند. شروع کرد به شستن. دقیقا همان جاهایی که سجاد شسته بود. دوباره و دوباره و من و وحید از بس خندیده بودیم به کارعباس اشک توی چشم هامان جمع شده بود.
بچه هایی که زمین را طی میزدند همه مان را بیرون کردند. صاحبخانه کنار ماست. اتاق اش را نشانمان میدهد. تمام گچ هایش ریخته. میگوید عیبی ندارد ولی ای کاش زمین هایم خسارت نمیدیدند. میگوید زمین هایش خسارت میلیاردی دیده است. یعنی این خسارت های خانه اش در برابر زمین هیچ چیز نیست. دلم میسوزد برای کشاورزان این منطقه. که اکثرشان کشاروز بوده اند. وسایل را جمع میکنیم. خیلی دیر وقت است. به زمانی میگویم چه خبر؟ میگوید: شما که رفتید ازشان پرسیدم به غیر از لر هم دختر میدهند یا نه که گفتند اگر پسر خوبی باشد آره. من و وحید گفتیم:
- پس مبارکه
- نه جدی میگم
- ما هم جدی میگیم
و دوباره میخندیم. زمانی مظلومانه میخندد و ادامه میدهد که ولی گفتند که اگر یک دختر دوتا خواستگار داشته باشد اولویت با لر است. میگوییم خب پس خیلی پیگیر نباش. میگوید: جدی پرسیدم خودم. ما هم میگوییم: ما هم جدی میگیم شانسی نداری ها.
میرسیم مسجد و سریع خوابمان میگیرد. شام میگیریم. شام پلو است با مقداری مرغ کمرنگ بین برنجها. حرمزه را میفرستیم تن ماهی بگیرد. میگیرد. از وقتی آمده ایم یک باکس دلستر بدجوری روی اعصابم است. به طلبه مسئول بچه های مدرسه عشق میگویم. اینها مال ماست. میگوید نه اینا برای مردم سیل زده است. چیزی نمیگویم به این سرنوشت محتوم رضایت میدهم.
داریم شام میخوریم. فکر سرقت دلستر را مطرح میکنم. اینسپشن این فکر خبیث با من است. به وحید میگویم یک دلستر برامون بگیر پسر. وحید میگوید:
- یک مسلمون پیدا نمیشه این دلستر و برامون بدزده.
یک عاقله مردی چهل و پنج ساله میگوید، مسلمون که دزدی نمیکنه و خم میشود روی دلسترها و یک سوپر دلوکس فرد اعلایش را میکشد بیرون برایمان.
ما هنوز چشمانمان را میمالیم که لیوان های یک بار مصرف را ردیف میکند و در چشم به هم زدنی گروه شش نفره صاحب دلستر شده. من که مرددم بخورم یا نه... شهوت نفس کورم کرده. آه... نه.... دلم میخواهد بخورم... نمیتوانم .... نمیتوانم جلوی نفس کوفتی ام را بگیرم.....هوس کرده ام توی این بّر بیابان... مهدی باقری خدا بگم چه کارت نکنه... دیشب مارو بردی تا دم در مغازه.... بــــــــله... در یک حرکت فوق سریع لیوان را سر میکشم. بیا! خوب شد باقری. چند نفر دیگر به ما اضافه می شوند. بله آنها را هم سریع در گناه خودمان شریک میکنیم. خیالم کمی آرام شده. حداقل تنها نیستیم و با این حس دوگانه میرویم برای خواب.
#به_هوای_سیل
#سفر_به_پلدختر
نوشته اسماعیل واقفی
قسمت سی و یک ام
صبح زود عباس میآید و دیگر داد نمیزند. شش نفری میپریم بالای نیسان سفید کمپرسی دار و میرویم. عباس میگوید چند تا خونه دیدم دونه دونه باید بریم. فقط یکی اتاق و آشپزخانه. جلوی چند خانه معطل میشویم. صاحبخانه اش نیست. میرویم به همان خانه دیشبی. صاحبخانه گفته بود حمامش را هم تمیز کنیم که دیشب وقت نشده بود.
دوباره، کارواش، بازی در آورده. عباس میگوید: به خدا امانته مواظب باشین آب توش نریزه. اعتمادش را جلب میکنیم که باشه حتماً. خودش دوباره مینشیند تا کارواش را از سجاد بگیرد و درست کند و ما میخندیم. او هم همراه ما میخندد. ما به او و کارهایش میخندیدیم او نمیدانم به چه. دلش دریاست. آبی است. صاحبخانه با دخترو همسرش میآید. دخترش میگوید حیاط را هم بشویید. عباس میگوید نه آب نداریم چند جای دیگه باید بریم. کارواش راه میافتد و سجاد دست به گان. من و وحید هم خاک های حیاط را تمیز میکنیم.
مجتبی هم میرود کمک سجاد و کف و دیوار حمام را از گِل و لای وحشتناک چسبنده تمیز میکند. قلب خانه ای است که از گل و لای انباشه شده است. از کینه ها. از گناه های چسبنده. از چیزهایی که نمیگذارد به خدا برسیم بهراه خدا برویم. اگر سجادی باشد که رو به خدا سجده های کثیر داشته باشد شاید قلب ما هم تمیز شود.
سجاد درون ما دیگر سجده نمیکند برای خدا. سجاد بر وزن فعال. زیاد سجده نمیکند برای خدا. یا اگر زیاد هم سجده میکند برای خدا نیست. برای ایزد منان نیست. برای پروردگار یکتا نیست. کسی میتواند قلبش را پاک کند از گل و لای که سجاد درونش فقط برای خدای یکتا سجده کند. نه برای خدایان دورغین. نه برای اله های ساختگی. آیا دیده ای کسی که هوای نفس خودش را میپرستد. آیا دیده ای؟ دیده ای؟
أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ.
(ای رسول ما) آیا مینگری آن را که هوای نفسش را خدای خود قرار داده و خدا او را دانسته (و پس از اتمام حجت) گمراه ساخته و مُهر (قهر) بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وی پرده ظلمت کشیده؟ پس او را بعد از خدا دیگر چه کسی هدایت خواهد کرد؟ آیا متذکر این معنی نمیشوید؟
من، تو، همه آنهایی که هنوز نتوانسته ایم دردانه خلقت را از پس پرده غیبت ببینیم و بیاوریم همین گونه ایم. یکی مان کمتر یکی مان بیشتر...هر کار میتوانیم باید برای خودمان بکنیم. یکی رحما بینهم باشیم، یکی اشداء علی الکفار. تا میتوانیم باید دوست را خوشحال کنیم و دشمن را عصبانی. آقایمان گفت بروید به مناطق سیل زده. سربازش سردار سلیمانی هم گفت مدافع حرم میخواهی باشی برو مناطق سیل زده. ما آمده ایم تا یار را خوشحال کنیم. عبا و عمامه را هم بر دوش گرفته ایم و بیل میزنیم تا دشمن را عصبانی کنیم تا بفهمند بیل زدن ما فقط کمک انسان دوستانه به سبک آمریکا و دشمنان بشریت نیست. تا بفهمند اسلام و ایدئولوژی ماست که میگوید به بشر کمک کنیم. تا عصبانی شوند دشمنان غربی و داخلی از این عبا و عمامه به سرهای چکمه پوش. تا آنانی که گربه رقصانی میکنند پوزه شان به خاک بخورد. تا دهانشان بشکند. دهان های گشاد اینستایی نجس شان.
همین تفاله های مغز پوسیدهِ باقی مانده از نسل وُدکا و تریاک و حقارت. این مملکت باید از مغز های پوسیده که عاشق آمریکا هستند پاک شود. آقایان و خانم های سلبریتی و لا سلبریتی، ایزد خودتان را هوی نفس قرار ندهید که مهر بر قلب و چشم و گوشتان خواهد خورد و بیچاره خواهید شد.
تا غافل میشوم عباس رفته کارواش را گرفته و خودش دارد فعالیت میکند... به خاطر همین دوبرابر طول میکشد کارمان. دوباره با وحید میخندیم. بچهها تمام گِل های کف حیاط را کنده اند.
بچهها ایوان را هم شستند آب کف حیاط جمع شد. شروع کردیم با زمانی و وحید و حرمزه و مجتبی حیاط بزرگ را طی زدیم. ده متر در پانزده متر. شاید هم کوچکتر، البته بدون باغچه. به زمانی گفتم :
- می خوای تا خانم صاحبخونه هست بگم یه دختر لر برات پیدا کنه.
- نه. نگی ها. آبروریزی میشه.
- نه بابا. چرا خب. پسر به این خوبی.
در حین طی زدن به حاج خانوم و دخترش گفتم:
- حاج خانوم این رفیق ما خیلی پسر خوبیه
زمانی داشت طی میزد. با حالت عادی. وقتی این جمله را گفتم سرش را بالا آورد با حالت خاصی نگاه کرد که یعنی نگو. گفتم:
- این آقای زمانی کار خونه هم بلده
وحید و حرمزه زدند زیر خنده. زمانی سرخ شده بود. سرعتش در طی زدن دوبرابر شده بود. ادامه دادم که
- این آقا محمد رسول ما خیلی هم پسر خوش اخلاقیه غذا هم بلد درست کنه. نگاه کنید چقدر خوب طی میزنه.
May 11
#به_هوای_سیل
#سفر_به_پلدختر
نوشته اسماعیل واقفی
قسمت سی و دوم
زمانی را انگار آتش زده باشی تند تند طی میزد و با حالت خاصی که گفتم هر بار که طی میزد دو سه بار طی را میزد زمین تا آب گلی که به طی چسبیده بود کنده شود. یعنی طی را با فاصله میگرفت و میکشید سمت خودش. برای اینکه طی کثیف را نکشد روی زمین، همانجا جلوی خودش چند بار محکم میزد زمین. وقتی ازش تعریف کردم به جای دو بار سه چهار بار طی را میزد زمین و همه داشتیم منفجر میشدیم از خنده. ادامه دادم که:
- این آقا محمدرسول ما میخواد داماد بشه
آقااااا این حرف از دهان ما خارج شد و این حاج خانوم روی هوا زد و گفت داشته باشید حالا چه جمله ای گفتند، ایشون گفت:
- اصلاً داماد ماست
ما رو میگی قفل کردیم. حاج خانوم ادامه داد که :
- یه دختر دانشجو براش پیدا میکنم
و این جمله یعنی یک دختر با فهم و کمال و تحصیلکرده برای زمانی پیدا خواهم کرد. حالا زمانی را میگویی با قدرت هزار لوکومتیو در دقیقه در حال طی زدن بود. مثل لبو شده بود. داشت دسته طی را میشکست که گفتم:
- زمانی! بابا بی خیال حالا کاریه که شده. نمیخواد زمینو سوراخ کنی.
رفتیم کناره حیاط و زمانی گفت:
- آقا نگو این حرفهارو... فکر میکنند قصد و غرض داشتم دیشب اینجا موندم
من گفتم:
- ای آب زیرِکاه.
وحید گفت:
- بابا حاج خانم جای مادر بزرگته دخترش هم جای مادرت.
من هم گفتم ببین مگه نمیخوای داماد بشی. بیا حاج خانوم هم گفت که داماد خودمونه بهترین فرصته فقط زود اقدام کن که رقیب لر پیدا نشه وگرنه که فایده نداره. فقط زود باش. گفتیم و خندیدیم و زمانی سرخ شد. سفید شد. زرد شد. آبی شد. بنفش شد. سورمه ای شد. گلبهی شد. حنایی شد. دلفینی راه راه شد. یشمیِ خالخال پشمی شد. تا بالاخره حیاط تمام شد.
حرمزه اما خط و نشان میکشید که در مورد او چیزی نگوییم. عجیب بد دردی است این مجردیِ کوفتی. خدایا به حق همین زمانی و جهادگران دیگرت همه مجردان عالم را غیر از حرمزه همسر عطا کن. آمین. خودش آنجا گفت نمیخواهد به من چه. از اتاق فرمان اشاره میکنند حرمزه را هم بگو. باشه! خیلی خب هل نده..... خدایا یک دانه از آن ته بار هم به حرمزه عطا کن از همانهایی که باید به دهن بزی شیرین بیاید... توکل بر خدا... علی برکت الله.
البته ازدواج خودش یک نوع جهاد است فلذاست که جهادگرانی که بیل به کمرشان نخورده در اولین فرصت همسری اختیار کرده و به خودشان و مملکت سرو سامانی بدهند و از هرگونه کمک دولتی و غیر دولتی چشم طمع بردارند و گونی نیاز به درگاه ایزد بی نیاز بیاورند که ایزد در بیابانت دهد باز. "باز" میتونه مخفف بابازید بوده باشه. یعنی شاید شاعر منظورش این بوده که زمانی! زن بگیر. از همین بابازید هم بگیر که اگر در بیابان هم باشی خدا نعمتت دهد.
این هم چند خط از زبان زمین، به حَسَب وظیفه برای عزیزان بی همسر که این زمین پدر مارو درآورده از بس نفرین کرده شماهارو. بروید زن بستانید و امید به ایزد بندید عزیزان من... تا کی چایی و نیمرو.... بیا! ببین چه کار کردی!... اصلاً زاویه حرکت ما رو در خاطره نویسی منحرف کردی رفت... الان باید بریم خانه دوم. خانه یک پیرزنِ شیرزن... بریم تا دیر نشده.
سلام.🌷
بازخورد قسمتِ سی وسوم خیلی خوب بوده. ☝️
خدا رو شکر....
امان از بحث شیرین ازدواج .... خدایا توبه😊😁
#به_هوای_سیل
#سفر_به_پلدختر
نوشته اسماعیل واقفی
قسمت سی و سوم
x) یا همه اش یا هیچی
وسایل را بردیم داخل یکی از کوچه های روستا. نیسان نیامد داخل کوچه. شیلنگ آبمان هم نمیرسید. عباس گفت خانه خودش تانکر دارد و اینکه فقط آشپزخانه و یک اتاقش را میشوییم. من و وحید فقط به هم نگاه کردیم. عباس گفت:
- به جون خودم فقط آشپزخانه و یک اتاق
ما هم گفتیم:
- ما که چیزی نگفتیم عباس جون. ما دیگه رفیقیم.
اردوی جهادی بهانه است ما آمده ایم تا خودمان را... موتور برق و کارواش و سیم و شیلنگ و بیل و طی و همه را کشیدیم تا توی خانه پیرزن... پیرزن یک زن لر غیور بود از آنهایی که چادر به کمر میبندند و یک لشکری را حریف اند. پیرزن تا ما را دید گفت همه خانه را باید تمیز کنید. ما گفتیم مادر آشپزخانه و یک اتاق را تمیز میکنیم تا کارت راه بیفتد خدایت بزرگ است ما چند جای دیگر هم باید برویم. عباس بیرون بود هنوز. به پیرزن گفتیم که ما مسئولمان گفته فقط یک اتاق. پیرزن یک کلام بود. هر چه گفتیم کوتاه نیامد. خانه اش هم نوساز بود. کولر گازی اش آب خورده بود ولی فکر کنم هنوز سالم بود. آخرش عباس آمد و در یک معامله بُرد بُرد هر چه داشتیم بر باد فنا داد. یعنی حس ما وقتی عباس مذاکرده میکرد دقیقا مثل کسی بود که منتظر خوردن گلابی های برجام بود. که هیچ وقت نصیب هیچ کس نشد. به همین برکت. البته فکر کنم مشکل از درخت گلابی باشد که دیر بَر میدهد. القصه پیرزن یک تنه گروه پنج به اضافه یک مارا ترکاند و مجبورمان کرد که همه خانه اش را تمیز کنیم الّا یک اتاق که خودمان بین خودمان قرار گذاشتیم اگر وقت شد تمیز کنیم اگر نه که هیچی. گروه چهار نفره ما با سجاد پنج نفر و زمانی که یکم احساس خطر میکرد نفر ششم بود. از ما جدا گرفته بود خودش را. پنج نفر به اضافه زمانی. همان اول هم طی اش را برداشت و با ما طی کرد که از زن گرفتن و اینها حرف نزنیم و این حرفها یک چیز شخصی است و آبرویش میرود. آخر مگر ما که زن خواستیم بی آبرو بوده ایم.
شیرزن آمد و بیل از مجتبی گرفت و گفت خوب بیل نمیزنی بیل را درست بگیر. مجتبی بنده خدا بهترین نیروی کاری ما بود. تا پیرزن بود ما دست به هیچ وسیله ای نبردیم. دوباره آمد و لجن کش را از وحید گرفت و گفت باید بزاری روی گلها و به سمت خودت بکشی. آنقدر کار یادمان داد تا خسته شد از گوش به حرف نکن بودنمان و رفت بیرون از خانه.
اتاق خانه شیرزن یک کمد دیواری بزرگ سه تیکه داشت که هم کمد لباس بود هم کمد رختخواب و هم دکور به عرض چهار متر. که حسابی هم آب خورده بود. از اتاق شروع کردیم. بچهها کف اش را با بیل خالی کردند و گلها را ریختیم وسط هال. البته هال را قبلا گروه دیگری تقریبا خالی کرده بود. ولی اتاق هایش مانده بود. سجاد شروه کرد به شستن کمد. داخلش را شست و گل شره کرد از درزهای کمد چوبی. سیل خانه را بلعیده بود. تا زیر سقف رد آب بود. کمد در گِل آب سیل غوطه خورده بود. واقعاً قابل تصور نیست. یک بار دیگر هم گفته ام که تصورش مشکل است. خاصه برای آقا زاده ای که توی خانه دوبلکس یا سوبلکس یا چوبلکس زندگی کند و نفهمد اتاق گودتر از سطح زمین را. چوبِ کمد حسابی آب خورده بود ولی چوب خوبی بود. سجاد همچنان مشغول شستن کمد بود که عباس آمد و گفت زود باش نمیخواد اینقدر مته به خشخاش بزاری. یک خورده آب و گل را با طی زدم بیرون و رفتم توی حیاطِ دو در شش متری پیرزن روی تختش نشستم. بچهها داخل داشتند کار میکردند. حرمزه هم خسته شده بود و آمد استراحت کند گلها را از داخل اتاق تا داخل حیاط خانه آورده بودیم و تلنبار میکردیم و مجتبی بیل به بیل میبرد بیرون خانه روی گِلهای تلنبار شده دیگر خالی میکرد. نیاز به مجتبی درون دارم تا گل ولای قلبم را ببرد بیرون. آه ای قلب من بس است دیگر سیاهی و تباهی و در گِل و لای زیستن. پاک شو!
#به_هوای_سیل
#سفر_به_پلدختر
نوشته اسماعیل واقفی
قسمت سی و چهارم
شیرزن بیرون بود. برایمان از مسجد میان وعده آوردند مثل دیروز صبح که یادم رفت بنویسم. داداش خیلی روی دقیق بودن این خاطرات حساب نکن. من اینها رابرای تاریخ نمینویسم برای دلم مینویسم. برای دل اون طلبه ای مینویسم که شاید اسمش را یا شاید رسمش را توی این خاطرات ببیند و لبخندی بیاید روی لبهایش. همین... برای حرمزه مینویسم برای وحید برای شمس برای ایزدی برای زمانی برای سجاد برای همه ی بچه های با معرفتی که زن و زندگی و خانه و درس ومشق و کار وبارشونو ول کردن و اومدن توی منطقه بدون هیچ امکانات رفاهی حتی اولین نیازهاشونم اینجا تامین نمیشد. یعنی یک دستشویی تمیز هم نداشتند... همانهایی که زودتر از ما آمدند و ایزدیها هم جزشان بودند. همانهایی که هیچ کدامشان خاطراتی ننوشتند تا ریا نشود. آب از سر من گذشته من مینویسم. باید بنویسم. سید مرتضی امر کرده. امر مولوی هم نباشد امر ارشادی که هست. سید مرتضی آقای شهیدان اهل قلم است. ما که باشیم که به ندای سید لبیک نگوییم... سید جان لبیک. دستی بر آر و ما را از گل ولای گندیده نفس بیرون بکش. ما را از پرستش هوای نفس باز دار. نفس ما را نزد خودمان خوار دار.
میان وعده مان را خوردیم. ما منتظر گلابی های برجام بودیم ولی خب سیب های درجام نصیبمان شد. سیب های زرد تَسُّر الناظرین. جام همان ظرفهای شیشه ای است دیگر. مثل همین همین شیشه هایی که سیل شکست شان و آمد توی خانه های مردم.
برگشتم توی اتاق. جلّ الخالق عباس از آن موقع تا حالا هنوز داشت کمد را میشست. یعنی سجاد کارواش را داده بود عباس ولی به صورت کاملاً نامحسوس داشت برای عباس تصمیم سازی میکرد بدین صورت که باریکه های گل و لای شره کرده از درزهای کمد را به عباس نشان میداد و میگفت ببین خیلی زشته که صاحب خونه بیاد ببینه هنوز تمیز نشده. وحید که اصلاً بیلش را زده بود زیر چانه اش و داشت تیم دو نفره عباس و سجاد را سیر میکرد. یعنی سجاد یک قدرت قانع کنندگی داشت بیا و ببین. یعنی باید میفرستادیمش آمریکا قانعشون میکرد که صنعت هسته ای شونو بدن تا دیگه تحریمشون نکنیم. بعد که بر میگشت تازه میفهمیدن که اِ چه کلاهی سرشون رفته. وقتی هم که توی رآکتورشون بتون میریختند ما قرارداد و پاره میکردیم و به ریششون قاه قاه میخندیدم. ولی خب متاسفانه نشد که سجاد رو بفرستیم. میپرسی چرا؟ خب معلومه دیگه. سجاد باید خونه های مردم رو تمیز کنه وقت نداره. ان شاالله یک وقت دیگه.
آقا القصه این دو نفر اینقدر این کمد روشستن و شستن که آب تانکر تموم شد. یعنی یک تانکر آب رو خالی کردن روی کمد بدبخت. آخرشم عباس گفته که هرچی گل و لای توی اتاق بشورین و حداقل یک اتاق تمیز داشته باشه بنده خدا.
شیرزن که آمد گفتیم آب تانکرتان تمام شد مادر. کمد را شستیم برایتان و یکهو زمانی گفت: البته کمدش زیادی آب خورده به درد نمیخوره. شیرزن هم گفت خب بکندیدش بیاندازیدش بیرون. وحید گفت:
- نه مادر خراب نشده
شیرزن گفت:
- من که چیزی نگفتم شما گفتین خراب شده منم گفتم بندازینش بیرون.
زیر لب چیزهایی گفت که به نظرم یک خورده ای... میفهمی.... آره! یعنی شش نفر آدم عَنَر عَنَر بلند شدین اومدین یک ساعته یک کمد شستین فقط. در حال جمع کردن بودیم که زمانی خیلی خوب کار میکرد. گفتم یک ثوابی کرده باشم. یک لفظی آمدم که :
- مادر شما چند تا بچه دارین.
یادم نیست چند تا گفتن بعد نگاهی به زمانی کردم. شاخک های زمانی تکان خورد. گفتم مادر همه شون پسر هستند؟ گفت که نه! دو تا دختر هم دارم و همه بچه هام هم ازدواج کردن ده دوازده تا هم نوه دارم. زمانی داشت شیلنگ را جمع میکرد. خب میدونید من دلم نازکه نمیتونم ببینم یک جوانی عزب باشد و من دستم برسد و کاری نکنم. دیگه ضربه رو زدم و گفتم مادر این دوست ما خیلی پسر خوبیه. زمانی سرعت کارش زیاد شد.
دیگه ادامه ندادم که قلیه را از مزه نبرده باشم. زمانی البته از ما بیشتر توقع داشت. چون تاکید هم کرده بود که چیزی نگوییم به نظرش خیلی بد شده بود. ولی اصلنم بد نشد. خیلی هم خندیدیم....جای شما خالی. آقا جمع و جور کردیم و رفتیم یک خانه دیگر.
عباس گفت:
- بچهها این خونه فقط دو تا اتاق داره
یعنی اینو گفت، من و وحید یک لبخند ریزی زدیم و گفتیم:
- داداش حله، بی خیال.
دو تا اتاق داره یعنی تا سه ساعت معطلیم. وسایلو ریختیم پایین که عباس اومد گفت: بچهها این خونه برقش وصله مواظب باشین برقتون نگیره. خانه آن طرف جاده بود. خسارت خاصی ندیده بود. ولی خب گل و لای آمد بود تا نصف اتاقها را گرفته بود. دو تا پسر جوان داشت صاحبخانه. یکی شان هیکل تنومندی داشت. به زمانی گفتیم: بیا بریم زمانی. گفت آقا من دیگه با شما نمییام.