امام حسین "؏" :
پروردگارا آنڪه تو را نیافت ، چه یافت
و آنڪه تو را یافت ، چه از دست داد ؟!
[ بحار ج۹۵ ص۲۲۷ ] .
حَیـّان
[ انتَ نور عِينـے ] !🖤 - حَـّیان -
[ گفتی که از نهان ِدلت با خبࢪ نی اَم ؛
تو دࢪ دلی کدام نهان بࢪ تو فاش نیست ] ؟!
- حَـّیان -
مامان ِپسر بچه ای از بقالی ِسر کوچه براش
بستنی خرید !؛
پسر بچه بستنی رو تو آستینش قایم کرد و
آورد خونه ، مامانش میگفت وقتی رسیدیم
رو کرد بهم و گفت " مامان بستنی آب شدا
اما دل ِبچه های تو کوچه آب نشد ".
این پسر ، غلامعلی ِپیچک بود که بعدها شد
یکی از فرماندهان ِعملیات و طوری شهیدشد
که براش دو مزار درست کردن :)!
حَیـّان
[۱۲/۲۵] : خدایا ازت سپاسگذاریم که بهمون قدرتِ تعقل دادی تا بتونیم سنجیده تر عمل کنیم !
[۱۲/۲۸ ] : خدایا شکرت که چشمام میتونه چهره
ی پدر و مادرم رو ببینه و گوشام میتونه صدای
خنده هاشون رو بشنوه !
۱۴۰۱ هم نیمچه سهمی از داستان ِعمیق ِزمان وحیات بود !؛
در پستوی خیالات و موالات و در وادی ِاعظم ِ نامساوات این ما بودیم که نقش ِحقیقی خودمون رو انتخاب و اجرا کردیم با شدت زمین خوردیم و با رغبت پا شدیم ..
عده ای بالشتشون بوی غم گرفت ! عده ای هم زندگیشون بوی طراوت !
تیک تاک عقربه ها برای ینفر انتظار شد برای یه نفر اشتیاق شد و برای یه نفر هم برزخ !
یکیمون رفت یکیمون اومد یکیمون دل بست یکیمون دل کند یکیمون دل شکوند ؛
هرکدوم یه مداد رنگی دستمون گرفتیم و به سلیقه ی خودمون حَوالیمون رو رنگ زدیم ، یکی با مشکی یکی با سفید یکیمون خسته شد و دست کشید یکیمون مدادش شکست یکیمون مرتب پاک کرد یکیمون هم تا ته بازی رفت !
بخشیدیم و بخشوده شدیم توبه کردیم و توبه شکستیم ؛ براشون امن شدیم و برامون ناامن شدن !
ولی با همه ی این انظار ِبی نظم ِمتمایز ، انتهای همه مون ختم ِبه یکجا شد ..
ختم ِبه وداع با ۳۰۰ و اندی روز ِپشت ِسر ! 💌
سال ِپیش ِروتون پر برکت ؛ التماس ِدعا .
- تراوشات ِذهن اِف اِچ
- به تاریخ ِ۱۴۰۱/۱۲/۲۹ ؛