و امروزی که به زیباترین شکل ممکن سپری شد👧🏻🤍✨
#روز_دختر
🗓 یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
📸| @hayati_text
«رنگِ سبزِ چشمهایت را میگویم... همانکه میانِ صورتِ معصومانهات آنطور بیتابانه میدرخشید. آنقدر ظریف بودی که نمیدانم برای توصیفِ آن پیکرِ نحیف، باید از کدام واژهی نارسِ این زبانِ بیپناه کمک بگیرم.
تو با کفشهای سپید، با گوشوارههای صورتی، و آن پیراهنِ گلدار که انگار از باغهای بیخزانِ رویا آمده بود، میانِ سبزههایی قدم میگذاشتی که ما عمریست بهشت صدایش میکنیم.
حالا اما، جایِ خالیات، سنگینیِ عجیبی دارد رویِ تکتکِ نیمکتهای شهر. زنی شاخهای گل برایت آورده است، برای تو، دخترِ شهیدِ سرزمین آفتاب.
تاریخ، چه تکرارِ تلخ وِ سرگیجهآوری دارد؛ انگار دوباره میخواهند معصومیت را زیرِ چرخِ دندههایِ کُندِ افکارِ پوسیده و نادان، به خاک و خون بکشند.
به چه کسی تبریک بگویم دخترِ سرزمینِ خورشید؟ به کدامین پنجره؟ به کدامین آینه؟
تبریکِ روزِ دختر را به سویِ آسمانی روانه میکنم، که تو در کنارِ ستارههایش، حالا دیگر نه ترسِ تاریکی داری و نه هراسِ تکرارِ تاریخ... تو آنجا، در امنیتی که ما رویِ زمین هنوز بلد نیستیم، با همان پیراهنِ گلدارت ایستادهای و به ما میخندی.
ما اینجا، در تقویمهایِ بیوقفه، هنوز به دنبالِ جایِ خالیِ لبخندِ تو میگردیم.
روزت مبارک... ای که حالا خودِ خودِ نور شدهای.
نگران نباش؛ ما تا وقتی که هنوز زندهایم، دست از روایتِ زیباییِ تو برنمیداریم.
✍🏻نجمه فرهادنژاد
حتی وسط روز که نور خورشید از پنجرهی اتاق گذر میکند دوست دارم لامپ ها را روشن کنم! تا همه جا نورانی نباشد، هیچکاری نمیکنم.
سمت کتابخانه میروم و کتاب را برمیدارم. صفحات آخرش را با بی حوصلگی میخوانم. انگار یک دینی گردنم است و باید حتما ادا شود.
«چراغ ها را من خاموش میکنم» اولین کتابی است که در سال جدید مطالعه میکنم. روایت زنی که از روزمرگی هایش مینویسد. نه آنچنان پر تنش و جذاب که یک لحظه هم آن را زمین نگذاری، نه آن قدر خشک و بیروح که بگویی:«خب که چی؟!» آرام است و ساده و صمیمی. وقتی پدرم مرا در حال مطالعه میبیند میگوید :«چراغ ها را تو خاموش میکنی؟ تو حتی تخت خوابت را هم مرتب نمیکنی!» چراغ اتاق را میبندد و خندهکنان میرود.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روز_نوشت
📝| @hayati_text
اصرار روی اصرار که امشب من میخواهم روی دستت نقاشی کنم. هرچه تو برای بچهها این کار را انجام دادی، بس است. نمیخواهم دلش بشکند، میگویم: «چشم!»
پروانه ای با رنگهای سبز و سفید و سرخ روی دستم میکشد. آن را نشان مادرش میدهم و میگویم:«هنر دخترت را ببین»
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
هدایت شده از سِرِ ّدِل|
مردم ایران برگای اندیشکده های خارجی رو خزان کردن چون تنها ملتی ان که منتظرن جنگ شه
@seredell
هدایت شده از سِرِ ّدِل|
گوگل حداقل میفهمید چی میخوام
ذرهبین اینطوریه که میزدی نماهنگ مهدی رسولی یهو نحوه نصب ویندوز ۱۱ واست میومد.
@seredell
دخترجان!
رج به رج میبافم گیسویت را
دلت به پیچ و تاب موهایت خوش باشد.
#ادیت_عکس
📸| @hayati_text
مشغول تراش کردن مدادرنگی ها هستم که چشمم به چشمان مستأصل و نگرانش میخورد.
«میخوای برات بازش کنم؟ ساندویچ رو بخور، بعد بقیهی نقاشی رو رنگ کن» برق نگاهش را میبینم.
یک گاز میزند، کمی رنگآمیزی میکند، دوباره کمی میخورد و قسمت دیگری را رنگ میزند.
کارش که تمام میشود نشانم میدهد:«خوبه؟!» میگویم:« بله عزیزم چقد قشنگ شده، آفرین بهت» از جا میپرد و آن را نشان بغلدستی اش میدهد «خاله گفت خوبه😍»
دنیای بچهها دوستداشتنی است با یک آفرین ساده دگرگون میشود.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 چهارشنبه/ ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
از دزفول چند کیلومتر فاصله دارد. مسافتی است که برای رسیدن به آن، لحظهها را میشمریم. دختر بچههای ابتدایی، منتظر ما هستند.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
فاطمه هماهنگیها را با مدیر مدرسه انجام میدهد و ساعت دو و نیم بعدازظهر خودمان را به بچههای مدرسه میرسانیم. تعداد زیادی از بچهها بلافاصله پس از دیدن او میپرند بغلش. حسابی دلشان برای معلمشان تنگ شده. یک نفر از آخر با عجله خودش را میرساند و دسته گل قرمزرنگی به او میدهد. مدیر به ما سهنفر، سلام و خوش آمد میگوید و به حسینیهای که برایمان تدارک دیده هدایت می کند. استقبال گرم و پر شوری است که انتظارش را نداشتیم. شاخه های گل، همچون دختران مدرسه زیباست و انگیزهی شروع فعالیت امروز را به ما میدهد.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
یا توپ ها را باید در دهان ترامپ و نتانیاهو پرتاب میکردند؛
یا موشک های ایرانی را وسط پرچم نکبتبار اسرائیل میرساندند؛
و یا با لیلی بازی کردن،لگد محکمی بر روی عکس بدخواهان میکوفتند.
اینجا حتی بازی ها هم رنگ دشمنستیزی دارند.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
🖇 #روایت
📝| @hayati_text
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت جور نمیشد که اردوهای جهادی با دوستام رو شرکت کنم.
اما این بار خدا یه نگاه ویژه بهم انداخت و چند ساعتی رو با بچههای ابتدایی یکی از شهرهای اطراف دزفول گذروندم.
📸| @hayati_text