Lav
برای النا میمیرم
گفت برایت میمیرم ، دست به خون الوده کرده ( بدانید که سرخی زندگیاش به چای خلاصه میشود ، نه جان دیگری ) و مرز جابهجا میکنم، از فرسنگها فاصله به شوق دیدار تو پر کشیده و سر به فلک میگذارم، حتی اگر آتش زبانه کشیده ، ستاره خاموش، و برف به تیرگی رنگ باخت، من آنجا خواهم بود.
کلمات، توان گنجاندن پاسخم را در خود نداشتند.
کاش گفته بودم : من برای تو ز خودم میگذرم.
برایم زندگی کن، که اکنون زنده ماندن ،جسارتی بیش از مردن میخواهد.