هدایت شده از ⋆ شوالیه
یعنی چی که فردا هم باید بریم مدرسه؟
بسه دیگه اَه.
«روباهیزیردرختنارنج»
یعنی چی که فردا هم باید بریم مدرسه؟ بسه دیگه اَه.
کاش یه روز درمیون میرفتیم
این شما و این متنی که یه پادشاه دریایی برام نوشته و به نظرم دوستداشتنی ترین دیکتاتوریه که تاحالا دیدم😭💞✨
-------
نارنج و نهال از ماشین آرایلی پیاده شدن ، جنگلهای شمال بهترین صحنه ای بود که میتونستن ببینن.
شاید هر سه تاشون تو دلشون آرزو کردن کاش این صحنه.. درختای سز به فلک کشیده و سبز ، آسمون نیلی رنگ که خورشید داره حضورش رو از اونجا محروم میکنه، صدای نسیم، بوی طبیعت، احساس آرامش، آوای نفس هاشون و بعد خنده هاشون... برای همیشه بمونه و زمان متوقف بشه. اره آرزوی غیر قابل قبولیه ولی خب امید هم چیز خوبی بود.
درسته هیچ چیز تو دنیا موندگار نیست جز عشقی که هرکسی نداره، اما خاطرات همیشه باقی میمونن حتی اگر یک نفر اونا رو یادش باشه.
نارنج گفت: خب بچه ها بیاید زیر انداز و وسایلو بچینیم بعدا میتونیم درختا رو نگاه کنیم
آرایلی گفت: تا حالا درختای زیادی رو یه جا ندیده بودم چون تو همیشه جلو چشمم بودی ، یه تک درخت دراز
نهال صدای خنده هاش پیچید و نارنج نگاه معنا داری به آرایلی انداخت.
دونه دونه وسایلو انداختن ، چادر رو سرپا کردن ، و در اخر هم آتیش درست کردن و دورش روی صندلی هاشون نشستن.
هرکدومشونم یه دونه مارشمالو زدن به سیخ های فلزی و گرفتن روی اتیش تا حالت کبابی بشه و بخورنش
نارنج گفت : یاد خاطراتمون افتادم، فکر نمیکردم یه روز جلو چشمام ببینمتون
نهال گفت: همشونو خوب یادمه، چقد خوش میگذشت
نارنج گفت: یادتونه اون شبی رو به هم اعتماد کردیم؟ و به هم قول دادیم مکان هم باشیم؟
آرایلی گفت : یادتونه اون شبی که برای بار اول ریل های همو دیدیم؟ یادتونه چقد خوشحال بودیم؟
نهال: هیچوقت فکر نمیکردم دلقکا انقد خوشگل باشن
صدای قهقهه های عجیبشون بخاطر حرف نهال توی فضای تاریک جنگل پیچید.
نارنج گفت: یادتونه اون شبی رو که فامیلی هامون رو به هم گفتیم؟ همون شبی که به هم اعتماد کردیم.
آرایلی گفت: اره، یادمه هممونم اسرار داشتیم فامیلی هامون بده جز نهال!
نهال صداش به معنای اعتراض در اومد و بعد به خنده تبدیل شد.
نارنج گفت: تنها کسی که میگفت فامیلیم خوبه نهال بود، که آخرم من و تو نتونستیم فامیلیشو بخونیم
نهال گفت: خدا زده ها بی سوادید آخه
آرایلی گفت: بخدا تا حالا نشنیده بودم(با خنده)
نارنج گفت: و یادمه بعد از چند دقیقه گروه که انگار توش بمب ترکیده باشه از خنده منفجر شد و نهالی که با ناامیدی به صفحه گوشی نگاه میکرد
صدای خنده های هر سه تاشون بلند شد. هرکدومشون از ته میخندیدن. انگار سالهاست کنار هم زندگی میکنن. ولی اونا تو موبایل هاشون با هم میخندیدن و زندگی میکردن. زندگی رو توی دنیای مجازی با هم میگذروندن. و خاطره هاشونو میساختن.
نهال گفت : اون روز رو یادتونه که آرایلی وصیت نامه رو به اشتباه نوشت چصیت نامه؟ و چقد مسخرش کردیم؟
نارنج گفت: آخرم به بحث دارکی کشیده شد-
آرایلی گفت: یااا من خواستم برای فان اون حرفو بزنم وگرنه نهال دختر خودمه
نهال گفت: نه ما وسط بحث جدی بودیم پادشاه، براچی وقتی گفتم تنها دخترت منم گفتی از کجا میدونی....
آرایلی گفت: تو کی منو موقع بحث جدی دیدی؟
نارنج پرید وسط بحثی که داشت بالا میگرفت: دعوا نکنید خدا زده ها مارشمالو هامون سوخت، انقد گرفتید رو اتیش الان به عنوان الماس میتونیم بفروشیم( چیزی که میسوزه تبدیل به کربن میشه و کربن توی دمای بالا تبدیل به الماس میشه)
نارنج گفت: خداروشکر هم کوریم هم آلزایمر داریم نمیتونیم تو چیزی نرینیم
نهال و آرایلی هماهنگ گفتن و خندیدن: اره خداروشکر
نهال گفت: اوه دیدی همزمان گفتیم!
آرایلی گفت:پشمام چقد خفن
نهال گفت: این یعنی ما برای هم ساخته شدیم (نگاه شیطونی انداخت)
نارنج نگاه عاقل اندر سهیفه ای انداخت و بعدش اونم خندید آرایلی و نارنج بلند شدن که مارشمالو های جدید رو بیارن که روی آتیش بگیرن، با هم پیداش کردن و برگشتن. نهال سر جاش نبود، با نگرانی دور و برشون گشتن، به زودی تونستن پیداش کنن، داشت پایه دوربین رو میذاشت که از خودشون فیلم بگیره
آرایلی با صدای جدی نهال رو صدا کرد.
نهال با تعجب به سمتش چرخید و با چشمای قشنگ تیلهایش نگاهش کرد.
آرایلی با جدیت گفت: بنظرم فیلم نگیریم، خاطرات تو قلبمون بمونه قشنگ تر نیست؟ خاطرات توی ذهن و روحمون حک میشن
نهال که همونطوری داشت نگاهشون میکرد نارنج با جدیت چیزی اضافه کرد: اولا که ما هم از ماهی هم کمتریم و آلزایمر داریم(تکرار این جملات برای بار هزارم) و بهتره که فیلم بگیریم، ولی نکته دوم، الان همه جا تاریکه قیافه هاتون معلوم نیست چجوری میخوایم تو فیلم بیوفتیم؟
آرایلی گفت: دقت نکرده بودم به این نکته، آفرین
نهال گفت: هه چی فکر کردید راجب من؟ چراغ با خودم آوردم