عباسعلی حسنزاده
فرزند حاجی سال ۱۳۴۶ در گنبدلی سرخس به دنیا آمد و تا مقطع دیپلم تحصیل کرد . اسفند ماه سال ۱۳۶۴ پس از طی یک دوره آموزشی در مزدآوند و در جریان عملیات والفجر ۸ با شهیدان قربان خواجه ، رمضان کخایی ، اکبر سندگل ، مرحوم حسین بانوا و غلامرضا حسنی به اهواز و در قالب لشکر ۵ نصر گردان پیاده و با مسوولیت تک تیرانداز به شهر فاو اعزام شد .
روز ورود به فاو ، ابتدا با قایق از اروندرود عبور کردیم ، هوا طوفانی شده بود و عبور از اروند بسیار سخت بود .پس از عبور از اروند با تویوتا به سمت خط مقدم رفتیم که در مسیر خط هواپیماهای عراقی رسیدند و منطقه را بمباران کردند . همه از ماشین پیاده شدیم سنگر گرفتیم . خوشبختانه به کسی آسیبی نرسید . بعد از این جریان چون با بچه های سرخس در یک خودرو بودیم قرار گذاشتیم هر کدام در یک خودرو سوار شویم که اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد برای همه نباشد . حدود ۲۰ روز توی خط مقدم بودیم . دو مرحله عراقیها پاتک زدند مرحوم حسین بانوا در یکی از این پاتک ها یک تانک عراقی را با آرپی جی زد که سربازان عراقی پشت سر تانک فرار کردند و پشت تانکهای دیگر پناه گرفتند . در خط مقدم یک دوشکا داشتیم و یک تیربار و چند قبضه آرپیجی ۷ . یک روز در خط اول که بودیم یک خمپاره 60 داخل سنگر ما خورد ولی منفجر نشد . خمپاره کنار سر یکی از نیروها به نام قربانی از تربت حیدریه که خواب بود بر زمین خورد . با سرو صدای بچه ها قربانی از خواب بیدار شد ، خمپاره را که دید هول شد و فرار کرد . رفتم خمپاره را آهسته برداشتم و بردم پشت خاکریز انداختم . وقتی فرمانده جریان را فهمید گفت : چرا این کار را انجام دادی ؟ میدونی این کارت چقدر خطر داشت ؟
یه قسمت از خاکریز ما در دید مستقیم دشمن بود عراقیها هر کس که عبور میکرد و یا میخواست جایی برود را میزدند من به بچه ها گفتم اینجا را درست میکنم . عصر روز بعد که نور خورشید به نفع ما بود و عراقیها دید نداشتن نیروها را فراخوانی کردم هرچی کیسه بود رو با خاک پر کردیم و دهنه خاکریز را به ارتفاع یک متر کیسه چینی کردیم . فرمانده وقتی امد خیلی خوشحال شد ، نیروها حالا میتونستند بهصورت کمر خم از انجا عبور کنند .
حدفاصل ما و عراقیها یه اسلحه تیربار بود خیلی لازم بود که اون اسلحه بدستمون برسه یه روز که دید با ما بود رفتم و اسلحه رو آوردم خراب شده بود اسلحه را باز کردم چون اسلحه رو زیاد دوس داشتم گفتم میشه نگاه کنم یه تیر زدم مسلح نشد پوکه کشش ساییده شده بود با سوهان درستش کردم از قبل بهتر کار میکرد . فرمانده وقتی فهمید خیلی خوشحال شد بهم گفت : بچه کجایی ؟ گفتم : بچه سرخس از اون روز به من میگفت سیاه سرخسی
یه روز فرمانده به ما گفت می خواهیم چند تا سنگر بسازیم عراقیها روی ما دید دارن و با تانک ما رو می زنند . فرمانده به من گفت : تو دیدهبانی بده هر کدام از تانک ها که شلیک کرد فقط بگو شلیک کرد تا ما سنگر بگیریم . من مسیر مستقیم رو نگاه می کردم تانک روبروی من حرکتی انجام نمی داد . با صدای انفجار گلوله تانک ، فرمانده داد زد وگفت : سیاه سرخسی پس تو اونجا چکار میکنی چرا نگفتی ؟گفتم : به خدا تانک شلیک نکرد . دوربین دستم بود دوباره با دقت اطراف رو نگاه کردم و دیدم که دو تانک دیگه هم در اطراف در نقطه ای تقریبا کور مستقر هستند . مجددا مشغول شدیم که دیدم تانک روبرو دارد آماده شلیک می شود .همین که میخواستم اعلام کنم دیدم دو تانک دیگر شلیک کردند . با انفجار گلوله ها و بعد از خوابیدن گرد و خاک رفتم محل انفجار گلوله ، دیدم رمضان کخایی ترکش خورده و پاش قطع شده و درجا شهید شده بود .
بچه ها که به سنگر کمین می رفتند خیلی شرایط سختی داشتند . در یک دشت وسیع تعدادی چاله حفر شده بود و بچه ها در آن قرار میگرفتند و کمین میکردند . هیچ کار خاصی هم نباید میکردند و حتی حق تیراندازی نداشتند . بچه های عقب از کمپوت و جیره غذایی برای بچه های کمین نگه می داشتند تا در برگشت به آنها بدهند . زمانی که بچه ها میخواستند از کمین برگردند ما باید آنها را پشتیبانی می کردیم . یک روز صبح گفتند آتش تهیه بریزید تا دشمن متوجه نشه و بچه ها از کمین بیرون بیان . اسلحه ژ-3 من خراب بود دستگاه چکاننده اسلحه شهیدعلی زینالدین رو برداشتم و روی اسلحه خودم گذاشتم و شلیک کردم . هر ۴ نفرمون حدود دو ماه بعد به سرخس برگشتیم . برای سربازی از سرخس اعزام شدم ۲۳ خردادماه ۱۳۶۵ چون آموزش دیده بودم منو بردن دزفول منطقه استقرار لشکر ۲۱ امام رضا ( ع ) گردان کهف که شهید حاج حسین مجیدی فرماندهی اون رو برعهده داشت . آموزش قایقرانی و شنا رو پشت سر گذاشتم و بعد از آموزش ما را به جزیره مجنون بردند . کار من بردن نیروهای اطلاعات و عملیات برای شناسایی بود که شبها با قایق یا با هماهنگی و بیسیم به جلو میرفتیم . من و یه نفر دیگه بهعنوان تأمین کنار قایق میایستادیم و بچه ها میرفتند برای شناسایی وقتی برمیگشتند از مسیر و نشانی که داده بودند برمیگشتیم . روزها هم برای خط مقدم آب و غذا میبردیم ساعتهای 2 تا 3 شب بود که من نگهبان بودم و عراقیها پاتک زدند حدود ساعت 4 بود که آتش پاتک عراقیها قطع شد . با قطع شدن اتش عراقی ها فرصتی مهیا شد تا بخوابیم . چند دقبیقه بعد متوجه شدیم انگار از پشت سر نیروها دارد به سمت ما تیراندازی می شود . عراقی ها خط را قیچی کرده بودند و ما تقریبا محاصره شده بودیم . از سنگر زدیم بیرون تا فرار کنیم که یک تیر به پشت سر حسین الله دادی خورد و به شهادت رسید . حسین افتاد نمی تونستیم باخودمون ببریمش . ما از یک مسیر باتلاقی رفتیم بقیه نیروها مثل کراتی ، فرخ چشک (ولایتی)، حجتی و سامانی که از مسیر جاده رفتند اسیر شدند . حسین بادانگیز و مسگر هم به شهادت رسیدند . تو مسیر برگشت یه سنگر بود پر وسایل ولی سنگر شیمیایی بود و من خبر نداشتم و به خیلی از وسایل دست زدم ، موقع بیرون آمدن از سنگر دیدم نوشته که لوازم سنگر آلوده به عوامل شیمیایی است دست نزنید . هنوز اثر آن مواد شیمیایی روی پوستم باقیست و گه گداری اذیتم میکند . از آنجا به اهواز و دزفول برگشتیم و بعد هم رفتیم کردستان . ما در جبهه جنوب قایقرانی می کردیم ودر جبهه غرب در یگان قاطری قرار گرفتیم . کار ما در یگان قاطری ، انتقال مهمات غذا و انتقال مجروحین و شهدا بودم . من با حسین زه کنی در عملیات بیتالمقدس 2 سمت گرده رش و الاغلو بودیم . برف و باران زیاد بود و تردد با قاطر بسیار سخت شده بود . حسین گفت : بیا تراکتور تحویل بگیریم گفتم : من بلد نیستم گفت : خودم بهت یاد میدم . کارمون راحتتر شد با همون تراکتور امکانات رو می بردیم روی ارتفاعات و مجروحین رو برمیگردوندیم . یه قاطر داشتیم که پاش ترکش خورد و بچهها میخواستند قاطر را بکشند من اجازه ندادم پاش رو آتلبندی و پانسمان کردم . اون هم روزبهروز بهتر میشد . یک روز در مسیر برگشت از ارتفاعات یک نفربر زرهی عراقی به ته دره سقوط کرده بود به حسین گفتم : من میرم سمت نفربر ببینم چه خبره ، حسین گفت : نرو عباس ، به حرفش گوش نکردم و رفتم دیدم کسی تو نفربر نیست و نفربر عراقی کلی جیره غذایی و مهمات داشت همه رو برداشتم و برای نیروهای پیاده آوردیم . سرما خیلی زیاد بود و ما عادت نداشتیم . همیشه دعا میکردیم سرما ما رو از بین نبره . سمت گرده رش و الاغلو بودیم که نزدیک سلیمانیه بود .
در عملیات کربلای ۴ در دیماه ۱۳۶۵ حضور داشتیم که بهعلت لو رفتن عملیات مارو وارد عمل نکردند که نیروها را با قایق به جلو ببریم به ما دستور برگشت به دزفول رو دادند . تو عملیات کربلای ۵ هم آماده شدیم قایقهایی که چرخ داشته را به تویوتا بستیم به سمت شهرک دوئیجی بردیم که اونجا هم نیاز نشد و وارد عملیات نشدیم . ۲۲ شهریور ۱۳۶۷ خدمتم تمام شد . قبلاز خدمت و بعد از خدمت در شرکت بهصورت روزمزد کار میکردم دو روز بود که خدمتم تمام شده بود و در خانه بودم که دوستان گفتند شرکت برای واحد نگهداشت نیرو میخواد . علاقه زیادی به جوشکاری داشتم ، جوشکاری رو یاد گرفتم و بصورت نیروی ثابت مشغول کار شدم و بعد از مدتی به استخدام رسمی شرکت در آمدم و در حال حاضر در قسمت تعمیرات مکانیک درحال ادامه خدمت هستم .
غلامحسین حیدری
فرزند عباسعلی سال 1349 در سرخس و روستای کچولی دیده به جهان گشود . غلامحسین تا مقطع لیسانس تحصیل کرد . در خردادماه سال 1365جهت آموزش برای اعزام به جبهه راهی پادگان آموزشی راهیان نور در تربتحیدریه گردید و با تعداد 15 نفر از دیگر همشهریان خود از جمله حسین اخروی ، کریم قوامی ، قبادی ، براتی ، سهراب زهیری و عباس خزایی پساز گذراندن 35 روز دوره آموزشی بهصورت داوطلبانه در آذرماه سال 1366 از سپاه سرخس به جبهه اعزام گردید و به منطقه ایلام غرب رفت . در لشکر 21 امام رضا علیهالسلام و گردان کوثر بهعنوان نیروی حمل مجروح سازماندهی شد . از آنجا که گردان کوثر در آن مقطع نیاز به 16 نفر نیروی حمل مجروح داشت با مشورت با دوستان برنامه ای چیدند تا همگی در قالب گردان کوثر به خدمت مشغول شوند . غلامحسین در عملیات بیتالمقدس 2 شرکت داشت .
برای انتقال به بانه آماده شده بودیم و در مسیر انتقال قصد داشتم نامه ای را برای خانواده در سرخس بفرستم که بین راه با دیدن صندوق پست ایستادیم . همه جا پوشیده از برف بود و من که با منطقه اشنا نبودم با ایستادن خودرو بلافاصله از ماشین پیاده شدم و با گذاشتن اولین گام بر روی برف تا کمر در برف فرو رفتم . برایم خیلی عجیب بود که این حجم از برف در آن منطقه باریده بود . از ایلام غرب به باختران و سنندج رفتیم و یک شب در مراغه ماندیم و روز بعد به بانه رفتیم . در این مسیر بدلیل گیر کردن ماشین در برف یک شب را بین راه ماندیم و به خاطر آشنا نبودن با شرایط منطقه و سرمای شدید متاسفانه از ناحیه پا دچار سرمازدگی شدیم که هنوز با گذشت سال ها این یادگاری از جنگ را با خود به همراه دارم . بعد از رسیدن به بانه ما را با پای پیاده به قله گرده رش بردند . خوب یادم است که صبح راه افتادیم و داخل برف ،گل ، باران ، یخبندان و گلوله شب به قله رسیدیم . در بین راه خودروهای تویوتا که شهدای عملیات را باخود به عقب می بردند بسیار منظم از کنار ما رد می شدند . جیرهی غذایی ما را با هلیکوپتر و قاطر میرساندند . گوشت پخته شده منجمد و کنسرو جیره غذایی مارا تشکیل می داد . یکی دو روز از حضورمان در منطقه می گذشت . یک دستگاه لودر ویک دستگاه گریدر که در عملیات از عراقی ها در منطقه مانده بود توجه بچه ها را جلب کرده بود . بچه های مهندسی شبانه برای بررسی وضعیت دستگاهها رفتند . دستگاهها سالم بودند باتوجه به سنگینی و کند بودن آن ها عراقی ها برخی قطعات را در زمان عقب نشینی برای اینکه این دستگاهها برای ما قابل استفاده نباشد برداشته بودند . قطعات تامین شد و بچه های مهندسی با نصب قطعات دستگاهها را قابل استفاده کردند فقط مانده بود انتقال دستگاهها به پشت خط . با اولین استارت و روشن شدن دستگاه ها عراقی ها که منطقه را رصد می کردند بلافاصله با دوشکا منطقه را گلوله باران کردند تا بچه ها نتوانند دستگاهها را به عقب منتقل کنند . طوری گلوله باران می کردند که انگار باران از آسمان در حال باریدن است ولی با تمام این توصیفات بچه های مهندسی دستگاهها را به عقب منتقل کردند . در منطقه که بودیم مدام خمپاره های عراقی بچه ها را به خیز سه ثانیه وادار می کرد و ما که با این خمپاره ها آشنا نبودیم آقای فیروز مشکاتیان را که قبلا هم در منطقه حضور داشت به عنوان راهنمای خمپاره ها انتخاب کرده بودیم و ایشان از روی صدای سوت خمپاره ها به ما میگفت که خمپاره نزدیک یا دور هست . یک روز ناهار را خورده بودیم و مشغول استراحت بودیم که هواپیماهای عراقی رسیدند و منطقه را بمباران کردند . بچه ها که با منطقه و بمباران ها اشنایی نداشتند بیرون آمده بودند و هواپیماها را نگاه میکردند که هواپیما راکتی را شلیک کرد . بچه ها به گمان اینکه پدافند ما هواپیما را زده شروع کردند به خوشحالی که در همین حین راکت نزدیک بچه ها به زمین خورد که خوشبختانه راکت منفجر نشد و کسی آسیب ندید . ماموریت ما در منطقه غرب 3 ماه به طول انجامید .
یادی هم کنیم از فرمانده گردان ما آقای محمدعلی صادقی از کاشمر که به حق یکی از شجاعترین و دلیرترین نیروهایی بود که جبهه به خودش دیده بود . ایشان همیشه در همه عملیاتهایی که گردان در آن حضور داشت نفر اول بود و جلوتر از نیروها پیش می رفت و نیروها با اتکا به ایشان و با قوت قلبی که از حضور ایشان در عملیات ها می گرفتند وظایف خودشان را انجام می دادند .
علیرضا خسروی
فرزند غلامحسین در سال ۱۳۴۲ در مشهد به دنیا آمد و تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم ادامه داد . ۱۸ اسفندماه ۱۳۶۲ بود که برای انجام خدمت سربازی به پادگان ۰۶ تهران اعزام شد . سه ماه در آنجا آموزشهای مقدماتی نظامی را دید و سپس به لشکر ۲۱ حمزه معرفی شد . ۶ ماه آخر خدمتش را سهمیه گردان قدس گرفت و بهعنوان تأمین جاده و گروه پیشرو راهی کردستان و خط مقدم بانه شد .
خط را از بچههای تکاوری تهران تحویل گرفتیم . خیلی بچههای وارد و باتجربهای بودند . هر چه مین در منطقه توسط عراقی ها یا منافقین کاشته می شد را خنثی می کردند . در مدتی که در منطقه بودند با وجود تمام حملات و شبیخون های عراقی ها حتی یک شهید هم نداده بودند و این عراقی ها را خیلی آزار می داد . از پایین ارتفاعی که در آن مستقر بودیم تا بالای قله ، چندین پیچ میخورد ، یکی از این پیچ ها به پیچ مرگ معروف بود . در همین پیچ نیروهای عراقی یک گاو را کنار جاده مینگذاری کرده و بسته بودند و از حیوان زبان بسته بهعنوان تله استفاده کرده بودند ، نیروهای تکاور که با گاو برخورد کرده بودند پساز پیاده شدن از خودرو درحال کنار زدن گاو از جاده بودند که این فرصت برای ضدانقلاب مهیا شده بود تا با منفجر کردن مین از بچه ها تلفات بگیرد . در این جریان 4 نفر از بچه های تکاور ما را به شهادت رسیدند . وقتی ما رفتیم و پایگاه اصلی را تحویل گرفتیم ، توصیههای لازم را به ما کردند . به ما میگفتند : خیلی مراقب خودتان باشید آنها زخم خورده هستند ، حتماً حتماً حتماً از شما تلفات میگیرند . مواظب خودتان باشید . یادم نمی رود ، چشم تکاوران که به ما افتاد خیلی افسوس خوردند و نگران جان ما بودند . ۱۵ نفر از ما بهعنوان گروه ضربت رفتیم و پایگاه را تحویل گرفتیم . بین مرز ما تا مرز عراق حدوداً ۱۰ تا روستا بود که ضدانقلاب بیشتر در این روستاها مخفی میشدند و ما هر ۵۰ متر ۵۰ متر از گروهان ۱ تا گروهان ۳ از مرز تا بانه را با نگهبان تأمین میکردیم . یک روز به یکی از نیروها گفتم برو لب پیچ مرگ و تامین جاده رو بر عهده بگیر . من هم داشتم با یقلاوی غذایم را گرم میکردم که صدای انفجار و تیراندازی به گوشم رسید . گفتم خدا بخیر کند اینها درگیر شدهاند . سریعاً خودم را به محل تیراندازی رساندم ، همان لبه پرتگاه ، رفتم کمک کنم چشمم که به طرف افتاد ، دیدم درازکش است . فکر کردم دارد در حالت درازکش به سمت روستا تیراندازی میکند . جلوتر رفتم دیدم مجروح شده و زنده است . ضدانقلاب همیشه قبلاز محل انفجار را هم تله میگذاشت ، فاصله ام با نیروی خودی حدودا ۵ متری می شد ، با سرنیزه جاهای مشکوک را خنثی کردم . سرنیزه را درون خاک فرو میبردم تا تلههای احتمالی را کشف کنم ، خلاصه به هر بدبختی بود خودم را رساندم به نیروی خودی . دیدم پایش قطع شده با بیسیم تماس گرفتم آنجا از تلفن صحرایی خبری نبود . اون بنده خدا هم سنگین بود ، با هر مکافاتی بود او را تا کنار جاده رساندم و با رسیدن بچهها و کمک انها ، او را منتقل کردیم عقب . هر روز از 8 صبح تا 4 بعدازظهر کارمان تأمین جاده بود . بعد از آن منطقه را در اختیار یگان قرار میدادیم .
یک شب یکی از نگهبانان نقطه ای را در تپه آیفا که در بدلیل سوختن یک دستگاه آیفا در آن نقطه به این اسم معروف شده بود نشانم داد وگفت : فلانی نور رو روی تپه آیفا میبینی احتمالا عراقی ها تحرکاتی توی اون نقطه دارند . نقطه مورد نظر را با دوشکا به رگبار بستیم . نور که خاموش شد خاطرمان جمع تر شد . صبح که برای بررسی موقعیت رفتیم متوجه شدیم دیشب عراقی ها در حال کاشتن مین بودند و فقط 2 تا مین کار گذاشته بودند که با مینیاب خنثی کردیم . یکی از نگهبانها را درجای هرروز مستقر کردم برگشت و گفت من اینجا نمیایستم میروم پای آن درخت . هر چه گفتم محل نگهبانی اینجاست به خرجش نرفت ، رفت و به درخت تکیه کرد با پا برگهای درخت را کنار میزد که متوجه شد زیر پایش یک مین کار گذاشتهاند . آن مین را هم خنثی کردیم .
سر چشمه چند سنگ بزرگ بود که لباس میشستیم روی همان سنگ ها پهن میکردیم به نیروها گفتم : مواظب باشید که اینجا را مین گذاری نکنند . چند روز رفتم مرخصی وقتی برگشتم ،گفتند که فلانی توسط مین مجروح شده . پرس و جو کردم و فهمیدم در همان نزدیک چشمه این اتفاق افتاده ، عراقی ها در محلی که معمولا خودرو برای برداشت آب توقف میکرد زیر سنگ 2 مین برای ماشین کار گذاشته بودند و زیر سنگ مخصوص شستن لباس ها هم یک مین کار گذاشته بودند . نگهبان چشمه یک سنگ برداشته بود تا بهعنوان صندلی کنار همان سنگ لباسشویی بگذارد . اسلحه به دست روی سنگ مینشیند که مین منفجر میشود و طرف را پرت میکند چند متر دورتر . دادوفریاد و آخ اوخش بلند که شد گفتیم بابا بلند شو چیزی نشده خدا رو شکر فقط موج پرتابت کرده .
کومله و دمکرات با پاسداران و بسیجیان خیلی بد برخورد میکردند ولی معمولاً به ما سربازان چون تأمین جاده بودیم کاری نداشتند . بعضی کردهای محلی هم که با سپاه همکاری میکردند چون داخل روستاهای مرزی نفوذ داشتند گاهی میرفتند و تعدادی از کومله و دموکراتها را شناسایی و دستگیر میکردند و با خودشان میآوردند . یک روز که کردهای سپاه به روستاهای پایین ارتفاع و پایگاهی که ما بودیم رفته بودند و چند نفر اسیر گرفته بودند ، در حال بالا آمدن از ارتفاع با کومله درگیر می شوند . یادم هست آن روز خیلی سرد بود من با یک نفر دیگر که تأمین جاده بودیم بادگیرهای سفید پوشیده بودیم . ساعت 2 بعدازظهر بود که درگیری شروع شد تا ساعت 4 بعدازظهر درگیری به طول انجامید . ما به روستاها مشرف بودیم کسی از آنها دیده نمیشد فقط با نارنجک تفنگی لابهلای سنگها رو میزدیم . بعد از مدتی کردها عقب نشینی کردند . بچه های پایگاه هم چون بالای ارتفاع بودند ، صحنه را که دیده بودند از بالا با دوشکا و خمپاره محل استقرار کردها و کوموله ها را تیرباران کرده بودند . من در یک لحظه یک نفر با لباس شخصی دیدم که یک کلت در دست داشت ، فکر کردم از کردهای طرفدار سپاه است تا متوجه شدم آنها رفته بودند و از دیدم خارج شدند و دیگر آنها را ندیدم . هنوز درگیری بود که خودمان را کشیدیم بالا . فرمانده به یکی از نیروها گفت : روستا را با آرپیجی بزن یک خانه را نشان کرد پشت سرش درخت بود ،گفتم : مواظب باش آتش عقبه درخت را نسوزاند . رفت بالای سنگ که شلیک کند کومله و دموکرات او را دیدند و به تیر مستقیم بستند . این بنده خدا همانجا خشکش زد تا اینکه افتاد . گفتم : چی شد گفت : چیزیم نشده رفتم طرفش دیدم داره میخنده . گفت : اسلحه ام تیر خورد . گفتم : بزار زمین غلت بزن بیا این طرف تو رو هدف گرفتن . خودم سینهخیز رفتم سراغ آرپیجی دیدم گلوله خورده به موشک آرپیجی و از طرف دیگر خارج شده آهسته گلوله آرپیجی رو برداشتم گذاشتم کنار و خودمم اومدم عقب بیسیم زدیم به بالا که بچههای پایگاه بیاین پایین کمک ما تیرهای ما داره تموم میشه . هر طور بود با کمک بچه ها و بعد از عقب نشینی کردها خودمان را به پایگاه رسوندیم .
تو اون منطقه جاسوس زیاد بود یک جمال یکدست بود که داخل ما نفوذ کرده بود و جاسوس بود بعداً متوجه شدیم نارنجک داخل دستش منفجر شده . یک روز همین جمال یکدست از یکی از سربازها تقاضای آب میکند سرباز بهش آب میده میگه این آب که گرمه برو از سر چشمه آب سرد بیار وقتی سرباز برای آوردن آب میرود و درحال آب کردن قمقمه است دو نفر با کلت اونو اسیر میکنن و میبرن به مرز بانه ، تا مرز ۲۵ کیلومتر فاصله بود بعد از یک ماه قسمت شد بیاییم بانه برای حمام و تلفن نمودن به شهرستان با یکی از نیروها در برگشت حدود ساعت 4 بود پایگاه اول جلوی نیروها را میگرفت چون امنیت نداشت . نزدیک غروب بود دونفری پیاده میرفتیم که پایگاه اول جلوی مارو گرفت پرسیدند :کجایی هستیم . گفتیم بچه های پایگاه بعدی هستیم . دوستم به فرمانده نگفته بود یعنی مرخصی نگرفته بود تا ما رسیدیم تأمین ها را جمع کرده بودند از دژبانی رد شدیم . هوا تاریک شد . 25 کیلومتر راه را دویدیم چند ماشین کردها هم رد شدند ما را سوار نکردند به دوستم گفتم بیا لابهلای همین تختهسنگها بخوابیم تا صبح گفت نه باید حتماً برویم من مرخصی نگرفتم مسیر را طی کردیم تا به پایگاه رسیدیم از پایین ارتفاع با سروصدا داشتیم بالا میرفتیم خودمان را رساندیم نگهبان به ما ایست داد ما هم .ایستادیم فرمانده آمد جلو و به ما گفت کجا بودید گفتیم رفتیم حمام گفت خب اسلحههایتان را زمین بگذارید یکییکی با فاصله بیایید بالا . با خودشان فکر کردند شاید ما را اسیر کرده باشند و پشت سر ما وارد شوند . بخاطر دویدن در این مسیر تا دو روز توی سنگر افتاده بودیم واز شدت پا درد نمی توانستیم تکان بخوریم .
گروهان ارکان کل جاده فرماندهی رو ایست و بازرسی گذاشته بود مردم صبح زود کالای قاچاق مثل لباس را از اطراف میآوردند یک روز یک ماشین را نگه می دارند معمولاً در ایست و بازرسی سرنشینان خودرو را پیاده کرده راننده را نیز پیاده میکنند زمانیکه راننده پیاده میشود نفر کنار دست راننده که لباس سربازی بر تن داشته است پیاده نمیشود به او میگویند بیا پایین باید بازرسی شوی میگه بفرمایین شیرینی و سیگار . من سربازم اینم برگه مرخصیم . امضاء فرمانده گردان آنها را همپای برگه مرخصی زده بودند . سرباز بازرسی مشکوک میشه دست میزنه به لباسش متوجه اسلحه و نارنجک میشه تا به نفر مسلح میگه که فلانی این بابا اسلحه داره با مشت ضربه محکمی بهصورت و چشم سرباز می زنه و خودش از ماشین پیاده میشه و به سمت پرتگاه فرار میکنه سرباز بازرسی کمرشو محکم میگیره نفر مسلح شروع میکنه به تیراندازی هوایی اما فایدهای نداره نیروی کومله که متوجه میشه نمیتونه از دست اینها خلاص بشه دست میکنه و نارنجک را بیرون میاره تا خودش رو منفجر بکنه که نیرویی که باهاش درگیر بوده جلوی اینکار رو میگیره و اجازه نمیده که ضامن نارنجک رو بکشه و در همین حال هم از بچه های اطراف طلب کمک میکرده . تو همین لحظه یکی از بچههایی که برای آب آوردن با تراکتور می رفتند لب چشمه خودش رو از بالای تراکتور میندازه روی اونها و همان دستی که نارنجک در دستش بود را چنان میتاباند که دستش از مچ شکسته بود و نارنجک قبلاز اینکه از ضامن خارج بشه از دست کومله میافتد . اون رو اسیر میکنند درحال بردنش به عقب متوجه میشن فوت کرده گویا یک قرص سیانور خورده بود یک قرص هم توی جیبش پیدا شد بعداً متوجه شدند از سران کومله و دموکرات بود که حدودا 45 سال سن داشت و خودش را گریم کرده بود و در نقش یک سرباز در حال خروج از منطقه بود . بعداً گفتند ما این پایگاه را میزنیم خلاصه تا 48 ساعت پایگاهی که این نیرو را اسیر گرفته بودند محاصره کردند و تیراندازی و دو طرف میزدن کمکی هم نمیشد به آنها رساند . تا اینکه فرمانده پایگاه با مرکز تماس میگیرد که اگر کمک نیاید ما هم اسیر میشویم درنهایت بعد از 48 ساعت نیروهای سپاه و کردهای مسلمان پیشمرگ به کمک آنها میروند و نیروهای کومله وقتی متوجه قضیه میشوند اطراف پایگاه را تخلیه کرده و دور میشود .
از داخل روستا نگهبانها را میزدند یک روز دیدم دوستم دارد به سمت روستا رگبار میزند گفتم چرا الکی تیرها را حروم میکنی گفت بیا رفتم دیدم تیرخورده بغل سرش و پوست رو سوزونده حالا یا طرف دقیق نزده بود یا سر جابهجا شده بود که تیر به پیشانیاش نخورده بود
یک نیروی درجه دار داشتیم که مینیابی می کرد . خیلی دیگر حرفهای شده بود چند روز که مین نمیگذاشتند می گفت: بچهها مواظب باشید که وقتشه همین روزها باید مین بکارند . جاده پایگاه از پایین ارتفاعات تا خود پایگاه پنج تا پیچ میخورد یک روز که برای مینیابی رفته بودند وقتی شروع به مین یابی کرد تا پیچ آخر هیچچیزی پیدا نشد در پیچ آخر گفت بچهها ببینید اینجا مین ضد خودرو گذاشتند همتون برید عقب همه رفتیم عقب یک نارنجک گذاشت کنار مین و خودش هم آمد دورتر سنگر گرفت وقتی منفجر شد و رفتیم دیدیم حدوداً یک متر جا را بر اثر انفجار گود کردهاست یعنی اگر این مین خنثی نمیشد تا چرخ ماشین روی مین میرفت ماشین با همه نفراتش به ته دره سقوط میکرد . ۱۸ اسفندماه ۱۳۶۴ بود که خدمتم تمام شد با آشنایانی که در مشهد داشتم برای امتحان و آموزش به شرکت رفتم .۲۰ بهمنماه ۱۳۶۶ بود که وارد شرکت شدم در تعمیرات ترابری شروع به کار کردم و هماکنون در تعمیرات ابزار دقیق مشغول انجام وظیفه هستم .