تفسیر زیبای #زن_زندگی_آزادی توسط #محمدرضاپهلوی درمصاحبه با #فالاچی:
#زن در زندگی مرد،اهمیت ندارد مگر زیبا و #جذاب باشد
شما زنان حتی یک سرآشپز بزرگ نداشتید. هیچ چیز بزرگی نداشتید ،هیچ چیز!
شما زنان وقتی به قدرت می رسید #بیرحم و #سنگدل هستید. شما #مکار هستید؛ شما زنان، #خبیث و #شیطانی هستید،همه شما
️🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻 .
┈┉┅━❀🌺❀━┅┉┈
「⃢🦋➺ @hejab_o_efaf
.┈┉┅━❀🌺❀━┅┉┈
🔴 به لباس های که میخرید توجه کنید جدیداً نماد های شیطانی و فراماسونری رو لباس ها میبینیم و انرژی های منفی داره
#فراماسونری
#شیطانی
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻 .
┈┉┅━❀🌺❀━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━❀🌺❀━┅┉┈
.
🔍 ماجرای زن بدکاره 🧝🏻♀و پیرمرد عابد👳♂️
🔞🔞🔞😱😱😱
🌴از #امام_جعفر_صادق عليه السّلام روايت کرده اند که : 👇👇👇
👥👤👥👤در #بنى_اسرائيل مرد عابدى بود که به هيچ وجه به دنيا آلوده نشده و گرد آن نگشته بود🚶♂
شيطان که از وضع او رنج می بُرد از بينى خود فرياد کشيد تا لشكريانش به دور او جمع شدند.🧞♂🧞♀🧞♂🧞♀🔊🔊🔊
به آنها گفت: کداميک از شما است که بتواند اين شخص را از راه به در کند؟🤔
يكى گفت: من حاضرم☝️
گفت: از چه راه به سراغش می روى؟
پاسخ داد: از راه #زنان💃
شيطان گفت: تو حريف او نيستى، چون او زنان را نيازموده و لذتى از آنها نبرده که گول بخورد🤕
ديگرى گفت: من!☝️
پرسيد: تو از چه راه گولش می زنى؟ گفت: از راه باده گسارى و خوشی ها 🍷
شيطان بزرگ گفت: تو هم مرد اين کار نيستى، چون او اهل اين ها نيست🤒
سومى گفت: من او را گمراه مي کنم☝️پرسيد: از چه راه؟ گفت:
از راه #کار_خير!
شيطان گفت: برو که تو حريف او هستى!!😈😈😈
شيطانک آمد و در برابر او جايى را انتخاب کرد و شروع کرد به نماز خواندن!👳🏻♂📿
و آن عابد چنان بود که قدرى در شبانه روز میخوابيد و استراحت می کرد، ولى شيطانک هيچ نمیخوابيد و استراحت نداشت، يكسره نماز میخواند و مشغول عبادت بود😐
آن مرد عابد که با اين اوصاف، خود را در برابر او کم ارزش می ديد و عبادتش را کوچک می دانست، نزد آن شيطانک #عابدنما رفت و به او گفت:
اى بنده خدا! چه چيز تو را به اين همه نماز خواندن و عبادت نيرو داده و وادار کرده؟!🤔🧐
شيطانک پاسخش را نداد🤫
بار دوم پرسيد، باز هم پاسخش را نداد🤫
تا بار سوم؛ وقتی که پرسيد، شيطانک گفت: اى بنده خدا! من گناهى کرده ام و از آن #توبه نموده ام و هر گاه آن گناه را به خاطر می آورم، به نماز خواندن نيرو میگيرم😨😰
مرد عابد گفت آن گناه را به من هم بگو تا انجام دهم و به دنبالش #توبه کنم، و در نتيجه مانند تو بر خواندن نماز نيرو بگيرم 😥
شيطانک بدو گفت: به شهر برو و سراغ فلان #زن_فاحشه را بگير! و دو درهم به او بده، و با او کام خود برگير و سپس توبه کن تا مانند من بر عبادت نيرو بگيرى!🙄🤧
عابد گفت: دو درهم را از کجا بياورم؟! من که نمیدانم #درهم چيست؟😓 شيطان از زير پاى خود دو درهم بيرون آورد و به او داد👣 💰😎
عابد برخاست و با همان جامه و لباس خود که در آن عبادت می کرد به شهر درآمد و سراغ منزل آن زن را گرفت👀
مردم او را به خانه آن زن راهنمايى کردند و گمان کردند براى موعظه ی او آمده است!😍🤦♂️
عابد به نزد آن زن رفت و دو درهم را پيش او انداخت و بدو گفت: برخيز! زن برخاست و به درون اتاق خود رفت و به مرد عابد گفت: داخل شو!
#عابد به درون اتاق رفت. آن زن بدو گفت: اى مرد تو در وضع و لباسى به خانه من آمده اى که معمولا کسى با اين وضع و لباس به نزد من نمي آيد🤷♀️
شرح حال خود را براى من بگو! عابد سرگذشت خود و شيطان را براى آن زن تعريف کرد🗣
زن گفت: اى بنده خدا! ترك گناه، آسان تر از توبه کردن است؛ و چنان نيست که هر کس توبه کند بدان برسد و توبه اش پذيرفته گردد!
به نظر مي رسد که آن فرد که اين راه را پيش پاى تو گذارده #شيطانى👺 بوده که در نظرت مجسم شده تا تو را از راه به در کند⚠️
اکنون بازگرد، کسى را در آنجا نخواهى ديد💁♀
عابد بدون آنكه به گناه آلوده شود، برگشت و آن زن همان شب از اين جهان رفت! 🕊🕊🕊
و چون صبح شد ديدند بر در خانه اش نوشته شده: بر سر جنازه فلان زن براى دفن و کفن او حاضر شويد، که او از اهل_بهشت است🧕
🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧
🌳🌱🌳🌱🌳🌱🌳🌱🌳
مردم همه در شک و ترديد فرو رفتند. و به خاطر همان ترديدى که در کار او پيدا کرده بودند، تا سه روز جنازه اش را به خاك نسپردند🤔🧐🤨⚰
🕋 خداى عزّوجلّ به پيغمبر آن زمان_که جز موسى بن عمران (ع) کسى ديگر را سراغ ندارم_ وحى فرمود: بالاى جنازه فلان زن برو و بر وی نماز بخوان!
و به مردم بگو: بر او نماز بخوانند که من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب کردم!
👈👈چون فلان بنده ی مرا با انجام 💎امر_به_معروف_و_نهی_از_منكر از گناه و نافرمانى من باز داشت👏👏👏
(📙الروضة من الكافي ترجمه رسولى محلاتى ج ۲ ص ۲۴۲ )
(📗وسائل الشيعه ج ۱۶ ص ۱۳۲)
✍برگرفته از دوره ی احادیث موسسه تمدن موعود🌠
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
#حجاب
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻 .
┈┉┅━❀🌺❀━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━❀🌺❀━┅┉┈
🧕🏻حجاب و عفاف🧕🏻
🍄رمان جذاب #رهایی_ازشب 🍄 قسمت ۷۸ _چت بود؟ مجبور بودم با زیرکی بحث رو به جای دیگری بکشم. گفتم: _ح
🍄رمان جذاب #رهایی_ازشب🍄
قسمت ۷۹
فاطمه فهمید چقدر حالم خرابه. بحث رو عوض کرد:
_میگم شما که اینقدر خوب هستی همش به من چایی و شربت میدی راه دسشویی هم نشونم میدی؟
خنده ام گرفت و بادستم به دستشویی اشاره کردم.
🍃🌹🍃
عجب شب پرماجرایی بود..
در عرض یک شب همه چیز به یکباره تغییر کرد.تاهمین دیروز فاطمه رو رقیب خودم میدونستم.. تا همین دیروز فاطمه رو خوشبخت قلمداد میکردم.. تا همین دیروز فکر میکردم تنهام!! ولی الان تازه فهمیدم چقدر کج فهم بودم!!همیشه فکر میکردم دختر باهوشی هستم ولی امشب فهمیدم هیچی نمیدونستم.!!
حاج مهدوی یکبار ازدواج کرده بود و اینقدر عاشق بود که با گذشت پنج سال هنوز هم تجدید فراش نکرده بود!!
فاطمه نامزدی وفادار داشت که با وجود مشکلات و ناراحتیها هنوز به وصال او امید داشت و وقتی از او حرف میزد چشمهایش غرق عشق و نیاز میشد.
با این تفاسیر من باید خوشحال باشم! چون دیگه نمیترسم که رقیب عشقیم دوست صمیمی و مومنم باشه. ولی خوشحال نیستم.چرا که من در رفتارهای حاج مهدوی هیچ نشانه ای از علاقه به خودم ندیدم و هرچه بیشتر میگذرد بیشتر به خودم لعنت میفرستم که کاش هیچ گاه با او آشنا نمیشدم و دلبسته اش نمیشدم.واقعیت این بود که حاج مهدوی حق من گنهکارو عاصی نبود! ولی یکی بیاد اینو به این دل وامونده اثبات کنه..چه کنم؟ با این دلی که روز به روز مجنون تر و بیتاب تر میشه چه کار کنم؟
🍃🌹🍃
#میای_نمازشب_بخونیم_به_نیت_بازشدن_گره_هامون؟؟
فاطمه با دست وصورتی خیس مقابلم ایستاده بود و با این سوال منو از افکارم پرت کرد بیرون.
آره..چقدر دلم میخواست نماز بخونم! و یک_دل_سیر گریه کنم و خدا رو التماسش بدم به بنده های خوبش.. پرسیدم:
_چطوریه؟!یادم میدی؟
دقایقی بعدکنار هم ایستادیم و قامت بستیم.
🍃🌹🍃
وقتی #تکبیره_الاحرام رو میگفتم...
با خودم فکر کردم که چه شبهایی نسیم کنارم بود و باهم مشغول چه کارهای بیهوده ونقشه های #شیطانی ای میشدیم و آخرش هم
#بدون_ذره_ای_آرامش_واقعی میخوابیدیم
ولی امشب با این #دختر_آسمانی،خونه پایگاه #ملائک شده و جای پای شیاطین از این خونه محوشده.
نماز خوندیم…
چه نمازی.!!چه شور وحالی.!!.
بدون خجالت از همدیگه گریه میکردیم و آهسته برای هم دعا میکردیم.
اون شب من #نفسهای_ملائک رو کنار گوشم حس کردم…
اونشب من #صدای_خنده_های_آقام رو شنیدم..
اونشب من ایمان داشتم که خدا #توبه ی منو #پذیرفته و حاجتم رو میده..
اون شب زیبا و معنوی با بانگ اذان صبح به پایان رسید و ما با آرامشی دلچسب درگوشه ای خوابیدیم.
🍃🌹🍃
قبل از اینکه چشمم بسته شه فاطمه با صدایی که خواب درآن موج میزد گفت:_رقیه سادات..یه قرار..
با خواب الودگی گفتم:_هوم.؟؟
_بیا قرار بزاریم هرکس حاجتش رو زودتر گرفت قول بده برای برآورده شدن حاجت اون یکی، هرشب نمازشب بخونه.قبول؟؟
چشمم سنگین خواب بود.. با آخرین باقی مونده های رمقم گفتم.:
_اوووم..قبول!
👈 ادامه_دارد....
🌷رمان رهایی_از_شب
✍ نویسنده ؛ « ف_مقیمی »
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟