Part01_آه ترجمه مقتل نفس المهموم.mp3
12.79M
📚 بازخوانی کتاب آه
(ترجمه مقتل)
✅مرگ معاویه و خروج امام از مدینه
#آه
#تاریخی_مذهبی
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
#مشهد
🔰 راهپیمایی خانوادگی روز عفاف حجاب
🔹همجواران بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام
🔹در سالروز سرکوب خونین قیام علیه
کشف حجاب در مسجد گوهرشاد
🔺دعوتید به
🌷راهپیمایی خانوادگی روز ملی عفاف حجاب 🌷
🔺وعده دیدار ما
🔹پنج شنبه ۲۱ تیرماه
🔹ساعت ۱۶:۳۰
🔹عرصه میدان شهدا
👈 لطفاً رسانه باشید
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
توصیه به نحوه حضور در روضه های حسینی،طبق روایات وایات قرآن
#جهادتبیین
#انتشار_با_شما
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 این خانم تو ارتش آمریکا خدمت میکرده که مورد سواستفاده... قرار میگیره!
🔹بعد از اینکه ماجرا رو به مقامات گزارش میده، اتفاق عجیبی میافته که شوکه میشه، حالا داره با گریه اون رو تعریف میکنه
سالانه تو ارتش آمریکا ۱۹.۰۰۰ نفر مورد ... قرار میگیرن و تنها ۸ درصد از پروندهها به دادگاه میره؟!
#جهادتبیین
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
📌 #پوستر
📎 «قسمت اول برنامه تلویزیونی سفیران مهر، سه شنبه حوالی ساعت ۱۸ عصر»
♦️ من میخوام باحیا باشم...
@saafiranemehr
6.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀🍂
دختر شهید فاطمیون:
دلتنگ بابام هستم.
میتونید منو ببرید پیش بابام؟!😭
دانشگاه حجاب
رمان واقعی«تجسم شیطان» #قسمت_سی_یکم🎬: شمسی نگاهی به فتانه کرد و با شتابی در کلامش گفت: فتانه بیا بیر
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_سی_دوم 🎬:
حسن آقا مثل مرغ سرکنده این طرف و آن طرف میرفت، نگاهی به روح الله سه ساله که با چشمان معصومش به او خیره شده بود انداخت و رو به همسرش زهرا گفت: آخه ببین این بچه مظلوم و با اشاره به گهواره ای که عاطفهٔ نُه ماهه در آن خوابیده بود ادامه داد: یا اون طفل بیگناه، به عقوبت کدام گناه باید اینجور دربه در بشن؟! چرا نباید سایه پدر و مادر روی سرشون باشه...
چقدر به محمود گفتم بیا زنگ بزن به مطهره، اینا خانواده درس خونده و فهمیده ای هستن همه شون معلم و کارمند و...هستن و سری توی سرا دارن، گفتم یه ذره کوتاه بیا، ما مرد قدیم هستیم و نمی فهمیمم شما که میفهمید یه کم ناز این زن را بکش، به خدا برمیگرده، اما تو گوشش فرو نمیره...
زهرا نفسش را محکم بیرون داد و گفت: خوب حسن آقا، شما چرا این بچه ها را آوردی؟ میذاشتی کنارش باشن شاید فشار بهش میومد و خودش میرفت دنبال مطهره و برش میگردوند..
حسن آقا دستش را محکم روی پایش کوبید و گفت: انگار نفهمیدی چی گفتم، این دخترهٔ پتیاره که اون جوون بدبخت را به کشتن داد تو خونه اش بود، میگفتن عقد کردن، آخه من این بچه ها را به چه اطمینانی اونجا بزارم؟! میترسیدم یه بلایی سر این بیچاره ها بیاره،وجدانم اجازه نمی داد این طفل معصوما را اونجا همینطور رها کنم.
زهرا اشک گوشهٔ چشمش را با روسری اش گرفت و گفت: آخه از محمود بعید بود، چطور گول این دختره را خورد؟! مگه نمی شنید که توی روستا چه حرفا پشت سرش هست؟! بعد نگاهی به بالا کرد و ادامه داد: خدایا توبه! چه گناهی کردیم که این دختره سر از یقه و آستینمون درآورد...بعد صدایش را پایین تر آورد و گفت: حسن آقا! میشه هنوز عقدش نکرده باشه؟! بیا یه زنگ به مطهره بزن ،شاید رفت سر خونه زندگیش و این دختره چش سفید را انداخت بیرون...
حسن آقا نگاه تندی به زهرا کرد و دو دستی روی سرش کوبید وگفت: میگم من شب اونجا بودم اون دختره هم بود، با محمود یک جا خوابیدن..اون زن شاید هرزه باشه اما محمود اینقدر بی دین و ایمون نیست که با یه زن نامحرم یک جا باشه...
در همین حین حسن آقا دستش را روی قلبش گذاشت و آخی گفت و نقش بر زمین شد...
روح الله که پدر بزرگش را خیلی دوست داشت با دیدن این صحنه از جا برخواست و همانطور که گریه میکرد بالای سر پدربزرگش آمد و شروع به بوسیدن او کرد، روح الله فکر میکرد پدر بزرگش با بوسه های او چشمانش را باز میکند که نکرد...
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872