دانشگاه حجاب
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ #رمان 209ستاره سهیل 4 چهار سال بعد ... روزی که خانم نیاسری برای حکم عفو عمومی ستاره را آ
⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
210ستاره سهیل
فرشته انگشتش را روی شیشه، پر سرو صدا کشید بالا.
-اونجا... یکم نزدیک خورشید... صابر یه حرف قشنگی میزنه... میگه دخترای خوب، مثل ستاره سهیلن که نگاه و دست یه مرد غریبه بهشون نمیرسه.
- ستاره سهیل! قشنگه.
-ضرب المثلشم که حتما شنیدی. اسم خودتم که ستاره است... دیگه جالب تر!
ستاره پرده را رها کرد و سرش را به دیوار تکیه داد.
-تو شناسنامه صبرینام... از ستاره بدم میاد... منو یاد اون روزا میندازه.
-صبریناتم، قشنگه! زندگی جدیدتو با این اسم شروع کن... اینطوری یادت میمونه چقدر سختی کشیدی و باید صبور تر باشی.
خندید، ولی تلخ!
-آره، من از اولی که به دنیا اومدم صبرینا بودم.
تمام شب را با هم حرف زدند، خندیدند و اشک ریختند.
صبح زود پیام عمو را با چشمانی پف کرده خواند.
-سلام عموجان! من بیرونم. بیا منتظرتم عمو.
به کمک فرشته وسایلش را جمع کرد. چمدانش را برداشت. قبل از اینکه برود به تک تک بچهها سر زد. بغلشان کرد. بوسیدشان. آرزو کرد به پاکی و زلالیشان برسد.
در و دیوار و صورت بچه های معصوم را توی ذهنش ثبت کرد. به حفظ این صحنهها احتیاج داشت.
از مدیر خداحافظی کرد و قدم به حیاط بزرگی گذاشت که انتهایش را نمیدید. فرشته شانه به شانهاش قدم میزد.
-اگه باید به کارات برسی، برو عزیزم. نمیخوام مزاحمت بشم.
-وا؟ چه حرفا میزنی؟ صابر پشت دره. منم باید برم.
نمیدانست پشت آن در آبی، چه چیزی در انتظارش بود. صدای قرقر چرخ ها انگار ضربان قلبش بود که زیر قدمهایش میزد.
نگهبان در را برایشان باز کرد.
باد شدیدی میوزید. لبه شالش را گرفت. فرشته هم، چادرش را به خودش چسباند.
عمو با دیدن صبرینا از ماشین پیاده شد. صابر هم، با دیدن فرشته.
نگاهی به صابر انداخت. در آن گرمکن مشکی و ژاکت شیری، جذاب به نظر میرسید. اخمی توی نگاهش نبود، شاید چون او دیگر ستاره نبود. فقط یک صبرینا بود. یک صبرینای معمولی. یاد محراب افتاد. دلش شکست.
دستش را از روی دسته چمدان برداشت و محکم فرشته را بغل کرد.
-نمیدونم چجوری جبران کنم.
فرشته، دهانش را آورد نزدیک گوشش.
-با درست استفاده کردن از آزادیت!
هنوز باد میآمد. اشک توی چشمش یخ زد.
از توی کیفش قرآن یاسی رنگش را بیرون آورد. دستش را کشید روی شیارهای جلدش. با سر انگشت کمی از خاک توی شیارها را گرفت.
- برام قرآن میگیری؟
سرش را خم کرد. از این محکم ترین سقف دنیا رد شد. چشمانش را بست. انگشتش را بین صفحات قرآن چرخاند. قرآن را باز کرد. سوره اسرا آمد. آیه هشتاد.
وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا
دلش آرام گرفت. قرآن را بست و بوسیدش. بوی خاک پیچید زیر ببینیاش. برای آخرین بار فرشته را از روی چادر بغل کرد.
به طرف ماشین عمو قدم برداشت. برگشت و دوباره فرشته را نگاه کرد. اطمینانِ توی چشمهای فرشته، قوت قلبش شد.
عمو بغلش کرد. سرش را بوسید. نگاهش خسته بود. چروکهای زیرچشمش زیاد. چین پیشانیاش عمیق.
نشست توی ماشین. با بسته شدن در، اشک روی پلکش هم، چکید روی صورتش.
- کجا میریم عمو؟
عمو با انگشت شستش، اشک صورتش را پاک کرد.
-میریم امام رضا!
نفس عمیقی کشید و دنده را جا زد.
ستاره، سرش را به پشتی ماشین تکیه داد.
- کمربند تو ببند، عمو! خیالم راحت شه.
ماشین راه افتاد. سرش را کج کرد.
از آینه بغل، به فرشته و صابر نگاه کرد. تصویرشان هر لحظه در آینه کوچک و کوچکتر می شد.
پایان
طوبی💫
@tooba_banoo
🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
سلام ممنون از شما
خودمم دوست داشتم شهید بشه
ولی داستانه... و نباید کلیشه بشه.
یه سری نکات رو تو این قسمت میخواستم برسونم.
این که آدم ها فکر میکنن کسایی که عاشق شهادتن، لزوما به فکر مردنن اشتباهه... ❌
اینکه در راه شهادت، قدم بذاری ولی شهید نشی هم به معنی از بین رفتن اجر شهادت نیست
اینکه هرکی بره جبهه، حتما بلایی سرش میاد و از دست میره ولی اگه نره، سالم میمونه و زنده، اینم تفکر اشتباهی است❌
یه سری تفکرات اشتباه هست که ممکنه تو ذهن هر کدوممون باشه و هیچ وقت بیان نشه.
شاید یه نویسنده دیگه بود، شهیدش میکرد.
ولی ما ابنجا کتاب ستاره سهیل میخونیم رمانی که نمیخوایم، کلیشه بشه. می خوایم بعدراز تموم شدنشم بهش فکر کنیم.
قطعا کسی که در راه جهاد باشه
چه از نوع فیزیکی چه فکری و تبیینی
اگر بتونه خلوصش رو رعایت کنه
شهید حساب میشه از نظر خدا، چون مهم مقام و جایگاه شهادت هست.
و نه صرفا لفظ شهادت
مثل اون شهیدی که زمان پیامبر شهید شد ولی به خاطر اخلاق بدش با همسرش باید اول به اعمالش رسیدگی میشد و...
ممنون که اینقدر همراه هستین.☺️😍
سلام و نور
✍سخن آخر
به لطف خدا امشب رمان تموم شد.
طلب حلالیت دارم از همگی. کمی و کاستی ها رو ببخشید. برای نوشتن، شرایط سختی داشتم. ولی فقط لطف خدا بود که کمکم کرد.
از دوستان عزیزی که در قسمتهای آخر رمان برای تایپ داستان کمک کردند، تا زودتر به دست شما عزیزان برسه کمال تشکر رو دارم. همینطور از کانال دانشگاه حجاب 🙏🌺
از همراهی و تحمل و صبر شما عزیزان ممنونم. ☺️ الان شمام هرکدوم با خوندن این داستان یه صبرینا شدین😁
و هر آغازی یه پایانی داره...
ان شاءالله که پایانمون ختم به زیباترین، شهادت ها بشه 🤲
با آرزوی موفقیت برای تک تک شما بزرگواران.🌹🌹
@tooba_banoo
طوبی💫
کتب ضاله و اسلام.mp3
4.56M
دانشگاه حجاب
🔥 اعتراض ⇦اغتشاش⇦اختلال در آموزش ⇦گزارش حقوق بشری⇦ ... 📌گروهی که فقط در یک فقره همدستی با صدام و
9.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◗دانمارک کشوری شاد، اما نه برای زنان‼️
•
•
+من شاهد خشونت علیه بدنم بودم !
+بدنم مثل یک تکه گوشت[🥩'] به نمایش گذاشته میشد…!
#زن_در_غرب
🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✅ علت مسمومیت دانش آموزان مدرسه خیام در پردیس مشخص شد
🌸 @hejabuni 🌸
💠 امام علی(ع) در کلام حکیمانه ای می فرمایند:
💍 «إِذَا رَأَی أَحَدُکُمُ امرَأَةً تُعجِبُهُ فَلیَأْتِ أَهلَهُ فَإِنَّ عِندَ أَهلِهِ مثلَ مَا رَأَی وَ لَا یَجعَلَنَّ لِلشَّیطَانِ إِلَی قَلْبِهِ سبِیلًا وَ لْیصرِف بَصَرَهُ عنهَا؛
💍 هرگاه فردی از شما زنی (زیبا) را دید که او را به شگفتی واداشت، به نزد همسر خود برود؛ چرا که همسر او نیز مثل همین خصوصیات را داراست. پس اجازه نفوذ شیطان را به قلب خویش ندهد تا چشم خود را از آن زن برگرداند.»
📚 تحف العقول، حرانی، ص125.
#فضائل_امیرالمومنین
#تولیدی
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓