eitaa logo
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
983 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
491 ویدیو
55 فایل
•[ بـِـسْمِ رَبِّ الشُّهَدا ]• •{ڪانال شہید محمد ابراهیم همت}• 🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود،عَقْل عاشق مے شود،آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌷شهید مصطفی چمران🌷 @deltange_hemmat68 @shahidhemmat68 انِتقاد،پیشْنَهاد،پروفایلِ سفارشی
مشاهده در ایتا
دانلود
✳️منتظران ظهور Ⓜ️ بسیار مهم و کارآمد 🔸دستورالعمل امام صادق علیه السلام برای شب نیمه شعبان بعد از نماز عشا (حدودا دوساعت بعد از غروب) 👈 دورکعت نماز رکعت اول حمد و سوره قل یا ایها الکافرون رکعت دوم حمد و قل هو الله احد 33 مرتبه سبحان الله 33 الحمدلله 34 الله اکبر 👈 بعد دعای یا من الیه ملجأ العباد....الی آخر( کوتاه است حدود دو صفحه، مراجعه به مفاتیح) 👈 بعد از دعا به سجده می‌روی و می‌گویی 20 مرتبه یارب 7 مرتبه یا الله 7 مرتبه لا حول و لا قوة الا بالله 10 مرتبه ماشاالله 10 مرتبه لا قوة الا بالله و بعد صلوات بر محمد و آل محمد و بعد حاجت میطلبی 💎 امام صادق علیه السلام فرمودند: قسم به خدا که اگر حاجت بخواهی بسبب این عمل بعد قطرات باران هر آینه خداوند عزوجل آن حاجت ها را به تو برساند، به کرم و فضل خود. 🔰به نیابت از قمر العشیره ابالفضل العباس علیه السلام بجا می‌آوریم برای فرج مولایمان صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. 💛🌹 👌نکته : عزیزان سعی بفرمایند با نهایت توجه و حضور قلب بجا بیارن که اهل‌بیت فرمودن دو رکعت نماز با توجه افضل است از 1000 رکعت نماز بدون توجه ❗️ 🍃🌸🌹🍃🌸🌹🍃🌸🌹🍃 @HEMMAT_CHANNEL
"بسم رب الشهدا والصدیقین" 🌸✨اخلاق ناب فرماندهی...... محمد ابراهیم داشت محوطه رو آب وجارو میکرد رفتم به زحمت جارو را ازش گرفتم.ایشون هم ناراحت شدوگفت:بذار خودم جارو می کنم اینجوری بدی های درونم جارو میشه.... کار هرروزش بود #کارهرروزیک_فرمانده_لشگر.... #شهیدمحمدابراهیم_همت #فرماندهی_ازآن_توست_یاحسین #ظرافتهای_فکری_اخلاقی_شهدا 🌺 @HEMMAT_CHANNEL 🌺
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 9⃣6⃣ از لب
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 0⃣7⃣ و آتش اندرآن هیزم افکندند و نه شبانه روز می سوخت و حرارت آن چنان شد که هیچ کس را زهره نبود که از آن حوالی گذر کند.پس ابراهیم را بیاوردند.دست و پای در زنجیر کرده ،استوار بسته،بی جبه و پیراهن .پس به حیلت ابلیس ،ابراهیم را اندر منجنیق نهادند و در میان آتش انداختند و آتش اندر وی رسید و خواست که او را در خود فروبرد ،که خداوند جبرئیل را بر کی نازل کرد که ((برو ابراهیم را بر پر گیرو جبرئیل ابراهیم را بر پر گرفت و به او گفت که ((من جبرئیلم .هیچ حاجت داری؟اگر حاجتی داری بخواه.😊 و ابراهیم گفت:که ((من حاجت به خداوند خویش دارم و او هر کجا خواهد مرا فرو آورد))👌 و آتش به امر خدای متعال بر ابراهیم سرد گشت و چون نیک نظر کرد ،چشمه ای آب دید در کنار او پدید آمده💧💧🌊 تازه روی و پرجوش.جرعه ای از آن بیاشامید گوارا.پس صدای مرغان هوا برخاست و به روزی چند آن جای مرغزاری پدید گشت،نزه و خرم به امر خدای و نمرود چون ابراهیم را بدان جای و بدان حال دید ،اندوهگین و متعجب گشت و سخت بشکست در خویش😔 ژیلا چشم به در دوخته بود و حرکت عقرب ها🦂و مهدی👶را در اغوش می فشرد ،همان گونه که روی رختخواب ها ،و بالای تخت نشسته بود و در خیال خویش آمدن ابراهیم را می دیداز میان آتش و خون،از میان دود و باروت و توپ تانک و خمپاره میدان های بی پایان معین و انفجار و الله اکبر.😰😰 شب آمده بود و ابراهیم اما هنوز نیامده بود.عقرب ها🦂🦂نبودند.عقرب ها شب ها نبودند.یا بودند و ژیلا آن ها را نمی دید.😏😏 پند روز بعد کسی در زد.ژیلا از جا پرید.می خواست برود در را باز کند که صدای گریه مهدی را شنید👶 ترسید که مبادا عقرب ها به او نیش زده باشند،😰😰 به سرعت به سمت مهدی برگشت او را از روی رختخواب بلند کرد.لباس هایش را بالا زد و چیزی ندید😰😰 او را لخت کرد و لباس هایش را تکاند .باز هم چیزی ندید.😥😥 دوباره صدای در زدن آمد.ژیلا با ترس و احتیاط از روی رختخواب پایین آمد و به طرف در رفت😢😢 بعد یادش آمد که چادر سرش نکرده .برگشت.چادرش را سر کرد و دوباره رفت سمت در و پرسید:کیه؟😢😥 جوابی نیامد...یعنی چه؟😕 دوباره پرسید:کیه؟☹️☹️ باز هم کسی جواب نداد.مضطرب شد.با دقت بیشتری نگاه کرد.😰😰 ناگاه سایه ی مردی روی شیشه ،روی در بلند آلومینیومی اتاق افتاد.👨 سایه ی یه مرد غریبه توی هال .ژیلا ترسید😰😰 آن سایه ،سایه ی ابراهیم نبود .چون اولا همیشه او دو سه ساعت بعد از نیمه شب می آمد😰😰 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 ادامه ی این داستان ان شاالله فردا در کانال تخصصی شهید همت @Hemmat_channel
#حاج_حسین_یکتا شهدا #وصیت‌نامه نوشتند شما #وقف‌نامه بنویسید‌ خودتان را وقف امام زمان(عج) کنید... @hemmat_channel
1_60246893.mp3
12.68M
از در خونه ے 🌱 ||✨ تو آقــا || حاجتـمو میگیرم 🌸🍃 {من که ندیده عاشقتم} ♥ ببینمٺ میمیرم 💫🌈 ╭━━━⊰❄️⊱━━━╮ ||• @hemmat_channel ╰━━━⊰❄️⊱━━━╯
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 0⃣7⃣ و آتش
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 این قسمت دشت های سوخته فصل سوم قسمت 1⃣7⃣ ثانیا آن سایه،به هیکل ابراهیم نمی آمد. سایه،کلاه بخصوصی داشت و چیزی شبیه چپق هم توی دستش بود. ژیلا جرأت نکرد دوباره بپرسد:((کیه))؟؟😰 اما همینطور منتظر ایستاد. نفسش بند آمده بود. سرش گیج می رفت. سرش که گیج رفت. افتاد زمین و دیگر چیزی نفهمید.😥😥 از هوش رفت. ده بیست دقیقه بعد طول کشید تا دوباره به هوش آمد. آهسته از روی زمین برخاست و دوباره نگاه کرد.😢 سایه هنوز همانجا بود،یکی دو در،آن طرف تر.😱 ژیلا رفت آن طرف تر و قفل را امتحان کرد. در بسته بود و کلید داخل آن بود. کلید را از داخل در بیرون آورد. آمد وضو گرفت و روبه قبله مشغول خواندن نماز شد.😥 نماز را نمی توانست درست بخواند. چند بار نیت کرد،چندبار تمرکز کرد و هربار در نماز اشتباه کرد.😐😯 مشغول دعاخواندن شد. دعاخواند و نماز خواند و کم کم دلش آرام گرفت.😌 دلش که آرام گرفت،تازه یاد عقرب ها🦂🦂افتاد.😥😰😱 نگاه کرد.عقرب ها🦂🦂دوباره راه افتاده بودند.😱 این دفعه اما تعدادشان زیاد نبود. در هر گوشه ای یکی دوتایی به چشم می خورد. سجاده اش را جمع کرد. رفت سراغ مهدی،مهدی خواب بود.👼 به ساعت نگاه کرد. نه شب بود. پنج دقیقه مانده به نه شب ،یاد ابراهیم افتاد. چقدر به او ،به دیدن او،به حرف زدن با او احتیاج داشت.😥😥 تنهایی و ترس و اضطراب کم کم داشت ژیلا را از پا در می آورد.😥 دوباره صدایی شنید. هراسان رو به در برگشت.این بار ابراهیم بود. ابراهیم پشت در بود و آهسته داشت در می زد. ژیلا سایه ی ابراهیم را می شناخت. در زدن ابراهیم را می شناخت و صدای نفس کشیدن او را–حتی از پشت در–تشخیص می داد.🙂 در را باز کرد. ابراهیم خسته،پریشان و لبخند بر لب اما ،به ژیلا سلام کرد.🙂 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 ادامه ی این داستان به زودی در کانال تخصصی شهید همت @hemmat_channel
ارسالی از طرف یکی از اعضای کانال دعاگوی همگی اعضای کانال بودم🙏
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 این قسمت دشت های سوخته فصل سوم قسمت 1⃣7⃣ ثانیا
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 این قسمت دشت های سوخته فصل سوم قسمت 2⃣7⃣ سلام! ژیلا رنگ رو پریده ،لرزان و مضطرب مثل یک گنجشک کوچک باران خورده ،خودش را انداخت توی بغل همسرش ابراهیم.😢 ابراهیم بوی باران ،بوی خاک،بوی آرامش و بوی زندگی میداد..😩 پرسید:چی شده خانم جان؟😞چرا رنگ به روت نیست امشب؟😔چی شده باز؟از دست من ناراحتی؟😭 ژیلا بغض کرده گفت:((دزد،دزد آمده بود))😢😩 و تا ابراهیم او را دلداری داد و آرام کرد،ژیلا گریه اش گرفت😭میخواست گریه نکند.😭سعی کرد جلوبغض خود را بگیرد اما نتوانست😭😩 ابراهیم نگاهش کرد. لبخند زد و گفت:((ترس نداشته که عزیز من. نگهبان بوده حتما.))😌 ژیلا گفت:این چه حرفیه که میزنی؟نگهبان مگر چپق هم میکشد؟))😢😭 ابراهیم گفت:((خب شاید یک چیز دیگر توی دستش بوده ،تو فکر کردی که چپق میکشیده.))😊 ژیلا گفت:((نه.آن کس که من دیدم نگهبان نبود.))😩 اشتباه میکنی خانم. حتما نگهبان بوده . اینجا امنیت داره!😌 ژیلا ناراحت شد گفت:((مگر ساختمان حزب جمهوری نگهبان نداشت که آن جور منفجرشد؟))😢 ابراهیم دوباره لبخند زد وگفت:((نه اینجا ساختمان حزب جمهوری است.نه تو آقای بهشتی.))😊 ژیلا در حالیکه به طرف آشپزخانه میرفت،تا چیزی برای ابراهیم درست کند،گفت:😢😒حالا من هر چی میگم نر است .جناب عالی میگی بدوش!😐😐 بعد کتری را پر از آب کرد و گذاشت روی چراغ خوراک پزی علاءالدین و شعله اش را زیاد کرد. ادامه دارد.... 🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌸 ادامه ی این داستان ان شاالله به زودی در کانال تخصصی شهید همت😊 با ما همراه باشید👌 @hemmat_channel
✨﷽✨ #برگے_از_خاطراٺ 🔴 #اولاد_خلـــــف 🍀ابراهیم می‌گفت: من توی مکه، زیر ناودون طلا، از خدا خواستم که نه زخمی بشم و نه اسیر، فقط #شهادتم را از خدا خواستم. 🍃مادرش بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت: ننه، آخه این چه حرف‌هاییه که میزنی؟ چرا مارو اذیت می‌کنی؟ 🍀می‌گفت: نه مادر، مرگ حقه و بالاخره یه روزی همه‌مون باید از این دنیا بریم. این حرفش در ذهن من باقی مانده بود. 🍃یک روز ولی‌الله آمد و گفت: ظهر اخبار رو گوش کردی؟ گفتم: نه، مگه چی شده؟ گفت: از ابراهیم خبری، چیزی داری؟ گفتم: نه، چطور مگه؟ گفت: میگن ابراهیم زخمی شده، تا گفت زخمی شده، فهمیدم #شهیـــــد شده است. 🍀حرف آن روزش همیشه در ذهن بود و می‌دانستم که خدا به خاطر اخلاصی که دارد، دعایش را برآورده می‌کند. آمدم خانه و خبر دادم. مادرش در حالی که گریه می‌کرد، گفت: یادت میاد که این بچه رو توی ۳ماهگی کی به ما داد؟ 🍃گفتم: بله. گفت: یه خانم بلند بالا #حضرت_زهرا(س). این بچه، هدیه‌ی امام حسین بود؛ همون کسی که اون روز این بچه رو به ما داد، امروز هم در 29 سالگی اونو ازمون گرفت. 🍀بعدش هم گفتیم: ✨انا لله و انا الیه راجعون✨. خداوند اولاد خلفی به ما عطا فرمود که همواره مایه‌ی افتخار و سربلندی ماست و ما همیشه به خاطر این نعمت شرمنده و شکرگزار او هستیم..👌 مجموعه‌ای از خاطرات ⇩⇩ #شهیــد_محمدابراهیم_همت🌷 @hemmat_channel