خبر آمد خبرے در راه است ...
باز هم شهرم میهمان دارد اما چه میهمانی ...
مادر نازنینم چشمت روشن....
مبارک باشد بازگشت دردانه ات...
بهانه ها و دلتنگی هایت را فقط مادر میداند و بس...
بسیجی مدافع حرم
#شهید_مجید_قربانخانی🌷🍃
ولادت ۱۳۶۹ شهادت ۱۳۹۴ خانطومان
پیکر مطهر شناسایی شده و بزودی به آغوش میهن باز میگردد ....
خوش آمدی قهرمان❤
@hemmat_channel
5.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه اعلام خبر پيدا شدن پيكر مطهر شهيد مجيد قربانخاني به مادر بزرگوارشان باحضور فرماندهان و هم رزمان شهيد 😭😭
@hemmat_channel
17.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان عجیب شهید مدافع حرمی که از قلیان و خالکوبی به آزادگی و شهادت رسید!
وقتی داستان اخراجی ها تکرار می شود...
روایت تکاندهنده و حماسی ثریا از شهید مدافع حرم مجید قربانخانی.
شهدای مدافع حرم، معجزه دهه چهارم انقلاب
خوش اومدی قهرمان 😭😭
خوشابه سعادتت😭😭😭
دعامون کن😭😭
@hemmat_channel
✳️منتظران ظهور
Ⓜ️ بسیار مهم و کارآمد
🔸دستورالعمل امام صادق علیه السلام برای شب نیمه شعبان
بعد از نماز عشا (حدودا دوساعت بعد از غروب)
👈 دورکعت نماز
رکعت اول حمد و سوره قل یا ایها الکافرون
رکعت دوم حمد و قل هو الله احد
33 مرتبه سبحان الله
33 الحمدلله
34 الله اکبر
👈 بعد دعای یا من الیه ملجأ العباد....الی آخر( کوتاه است حدود دو صفحه، مراجعه به مفاتیح)
👈 بعد از دعا به سجده میروی و میگویی
20 مرتبه یارب
7 مرتبه یا الله
7 مرتبه لا حول و لا قوة الا بالله
10 مرتبه ماشاالله
10 مرتبه لا قوة الا بالله
و بعد صلوات بر محمد و آل محمد
و بعد حاجت میطلبی
💎 امام صادق علیه السلام فرمودند:
قسم به خدا که اگر حاجت بخواهی بسبب این عمل بعد قطرات باران هر آینه خداوند عزوجل آن حاجت ها را به تو برساند، به کرم و فضل خود.
🔰به نیابت از قمر العشیره ابالفضل العباس علیه السلام بجا میآوریم برای فرج مولایمان صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. 💛🌹
👌نکته : عزیزان سعی بفرمایند با نهایت توجه و حضور قلب بجا بیارن که اهلبیت فرمودن
دو رکعت نماز با توجه افضل است از 1000 رکعت نماز بدون توجه ❗️
🍃🌸🌹🍃🌸🌹🍃🌸🌹🍃
@HEMMAT_CHANNEL
"بسم رب الشهدا والصدیقین"
🌸✨اخلاق ناب فرماندهی......
محمد ابراهیم داشت محوطه رو آب وجارو میکرد رفتم به زحمت جارو را ازش گرفتم.ایشون هم ناراحت شدوگفت:بذار خودم جارو می کنم اینجوری بدی های درونم جارو میشه....
کار هرروزش بود
#کارهرروزیک_فرمانده_لشگر....
#شهیدمحمدابراهیم_همت
#فرماندهی_ازآن_توست_یاحسین
#ظرافتهای_فکری_اخلاقی_شهدا
🌺 @HEMMAT_CHANNEL 🌺
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 9⃣6⃣ از لب
زندگینامه شهید حاج محمد
ابراهیم همت
🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻
این قسمت دشت هاے سوخته
فصل سوم
قسمت 0⃣7⃣
و آتش اندرآن هیزم افکندند و نه شبانه روز می سوخت و حرارت آن چنان شد که هیچ کس را زهره نبود که از آن حوالی گذر کند.پس ابراهیم را بیاوردند.دست و پای در زنجیر کرده ،استوار بسته،بی جبه و پیراهن .پس به حیلت ابلیس ،ابراهیم را اندر منجنیق نهادند و در میان آتش انداختند و آتش اندر وی رسید و خواست که او را در خود فروبرد ،که خداوند جبرئیل را بر کی نازل کرد که ((برو ابراهیم را بر پر گیرو جبرئیل ابراهیم را بر پر گرفت و به او گفت که ((من جبرئیلم .هیچ حاجت داری؟اگر حاجتی داری بخواه.😊
و ابراهیم گفت:که ((من حاجت به خداوند خویش دارم و او هر کجا خواهد مرا فرو آورد))👌
و آتش به امر خدای متعال بر ابراهیم سرد گشت و چون نیک نظر کرد ،چشمه ای آب دید در کنار او پدید آمده💧💧🌊
تازه روی و پرجوش.جرعه ای از آن بیاشامید گوارا.پس صدای مرغان هوا برخاست و به روزی چند آن جای مرغزاری پدید گشت،نزه و خرم به امر خدای و نمرود چون ابراهیم را بدان جای و بدان حال دید ،اندوهگین و متعجب گشت و سخت بشکست در خویش😔
ژیلا چشم به در دوخته بود و حرکت عقرب ها🦂و مهدی👶را در اغوش
می فشرد ،همان گونه که روی رختخواب ها ،و بالای تخت نشسته بود و در خیال خویش آمدن ابراهیم را می دیداز میان آتش و خون،از میان دود و باروت و توپ تانک و خمپاره میدان های بی پایان معین و انفجار و الله اکبر.😰😰
شب آمده بود و ابراهیم اما هنوز نیامده بود.عقرب ها🦂🦂نبودند.عقرب ها شب ها نبودند.یا بودند و ژیلا آن ها را نمی دید.😏😏
پند روز بعد کسی در زد.ژیلا از جا پرید.می خواست برود در را باز کند که صدای گریه مهدی را شنید👶
ترسید که مبادا عقرب ها به او نیش زده باشند،😰😰
به سرعت به سمت مهدی برگشت او را از روی رختخواب بلند کرد.لباس هایش را بالا زد و چیزی ندید😰😰
او را لخت کرد و لباس هایش را تکاند .باز هم چیزی ندید.😥😥
دوباره صدای در زدن آمد.ژیلا با ترس و احتیاط از روی
رختخواب پایین آمد و به طرف در رفت😢😢
بعد یادش آمد که چادر سرش نکرده .برگشت.چادرش را سر کرد و دوباره رفت سمت در و پرسید:کیه؟😢😥
جوابی نیامد...یعنی چه؟😕
دوباره پرسید:کیه؟☹️☹️
باز هم کسی جواب نداد.مضطرب شد.با دقت بیشتری نگاه کرد.😰😰
ناگاه سایه ی مردی روی شیشه ،روی در بلند آلومینیومی اتاق افتاد.👨
سایه ی یه مرد غریبه توی هال .ژیلا ترسید😰😰
آن سایه ،سایه ی ابراهیم نبود .چون اولا همیشه او دو سه ساعت بعد از نیمه شب
می آمد😰😰
🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻
ادامه ی این داستان ان شاالله فردا در کانال تخصصی شهید همت
@Hemmat_channel
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
🌹خــــاطراتـــ شمـــاره ي شش🌹 🌷شــہید حاج محمــد ابراهیـم همت🌷 @hemmat_channel
🌹خــــاطراتـــ شمـــاره ي هفت🌹
🌷شــہید حاج محمــد ابراهیـم همت🌷
@hemmat_channel
1_60246893.mp3
12.68M
از در خونه ے 🌱
||✨ تو آقــا ||
حاجتـمو میگیرم 🌸🍃
{من که ندیده عاشقتم} ♥
ببینمٺ میمیرم 💫🌈
╭━━━⊰❄️⊱━━━╮
||• @hemmat_channel
╰━━━⊰❄️⊱━━━╯
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 0⃣7⃣ و آتش
زندگینامه شهید حاج محمد
ابراهیم همت
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
این قسمت دشت های سوخته
فصل سوم
قسمت 1⃣7⃣
ثانیا آن سایه،به هیکل ابراهیم نمی آمد. سایه،کلاه بخصوصی داشت و چیزی شبیه چپق هم توی دستش بود. ژیلا جرأت نکرد دوباره بپرسد:((کیه))؟؟😰
اما همینطور منتظر ایستاد. نفسش بند آمده بود. سرش گیج می رفت. سرش که گیج رفت. افتاد زمین و دیگر چیزی نفهمید.😥😥
از هوش رفت. ده بیست دقیقه بعد طول کشید تا دوباره به هوش آمد. آهسته از روی زمین برخاست و دوباره نگاه کرد.😢
سایه هنوز همانجا بود،یکی دو در،آن طرف تر.😱
ژیلا رفت آن طرف تر و قفل را امتحان کرد. در بسته بود و کلید داخل آن بود. کلید را از داخل در بیرون آورد. آمد وضو گرفت و روبه قبله مشغول خواندن نماز شد.😥
نماز را نمی توانست درست بخواند. چند بار نیت کرد،چندبار تمرکز کرد و هربار در نماز اشتباه کرد.😐😯
مشغول دعاخواندن شد. دعاخواند و نماز خواند و کم کم دلش آرام گرفت.😌 دلش که آرام گرفت،تازه یاد عقرب ها🦂🦂افتاد.😥😰😱 نگاه کرد.عقرب ها🦂🦂دوباره راه افتاده بودند.😱
این دفعه اما تعدادشان زیاد نبود. در هر گوشه ای یکی دوتایی به چشم می خورد.
سجاده اش را جمع کرد. رفت سراغ مهدی،مهدی خواب بود.👼 به ساعت نگاه کرد. نه شب بود. پنج دقیقه مانده به نه شب ،یاد ابراهیم افتاد. چقدر به او ،به دیدن او،به حرف زدن با او احتیاج داشت.😥😥
تنهایی و ترس و اضطراب کم کم داشت ژیلا را از پا در می آورد.😥
دوباره صدایی شنید. هراسان رو به در برگشت.این بار ابراهیم بود. ابراهیم پشت در بود و آهسته داشت در می زد. ژیلا سایه ی ابراهیم را می شناخت. در زدن ابراهیم را می شناخت و صدای نفس کشیدن او را–حتی از پشت در–تشخیص می داد.🙂
در را باز کرد. ابراهیم خسته،پریشان و لبخند بر لب اما ،به ژیلا سلام کرد.🙂
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
ادامه ی این داستان به زودی در کانال تخصصی شهید همت
@hemmat_channel
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
🌹خــــاطراتـــ شمـــاره ي هفت🌹 🌷شــہید حاج محمــد ابراهیـم همت🌷 @hemmat_channel
🌹خــــاطراتـــ شمـــاره ي هشت🌹
🌷شــہید حاج محمــد ابراهیـم همت🌷
@hemmat_channel