eitaa logo
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
983 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
491 ویدیو
55 فایل
•[ بـِـسْمِ رَبِّ الشُّهَدا ]• •{ڪانال شہید محمد ابراهیم همت}• 🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود،عَقْل عاشق مے شود،آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌷شهید مصطفی چمران🌷 @deltange_hemmat68 @shahidhemmat68 انِتقاد،پیشْنَهاد،پروفایلِ سفارشی
مشاهده در ایتا
دانلود
خبر آمد خبرے در راه است ... باز هم شهرم میهمان دارد اما چه میهمانی ... مادر نازنینم چشمت روشن.... مبارک باشد بازگشت دردانه ات... بهانه ها و دلتنگی هایت را فقط مادر میداند و بس... بسیجی مدافع حرم #شهید_مجید_قربانخانی🌷🍃 ولادت ۱۳۶۹ شهادت ۱۳۹۴ خانطومان پیکر مطهر شناسایی شده و بزودی به آغوش میهن باز میگردد .... خوش آمدی قهرمان❤ @hemmat_channel
5.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه اعلام خبر پيدا شدن پيكر مطهر شهيد مجيد قربانخاني به مادر بزرگوارشان باحضور فرماندهان و هم رزمان شهيد 😭😭 @hemmat_channel
17.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان عجیب شهید مدافع حرمی که از قلیان و خالکوبی به آزادگی و شهادت رسید! وقتی داستان اخراجی ها تکرار می شود... روایت تکاندهنده و حماسی ثریا از شهید مدافع حرم مجید قربانخانی. شهدای مدافع حرم، معجزه دهه چهارم انقلاب خوش اومدی قهرمان 😭😭 خوشابه سعادتت😭😭😭 دعامون کن😭😭 @hemmat_channel
✳️منتظران ظهور Ⓜ️ بسیار مهم و کارآمد 🔸دستورالعمل امام صادق علیه السلام برای شب نیمه شعبان بعد از نماز عشا (حدودا دوساعت بعد از غروب) 👈 دورکعت نماز رکعت اول حمد و سوره قل یا ایها الکافرون رکعت دوم حمد و قل هو الله احد 33 مرتبه سبحان الله 33 الحمدلله 34 الله اکبر 👈 بعد دعای یا من الیه ملجأ العباد....الی آخر( کوتاه است حدود دو صفحه، مراجعه به مفاتیح) 👈 بعد از دعا به سجده می‌روی و می‌گویی 20 مرتبه یارب 7 مرتبه یا الله 7 مرتبه لا حول و لا قوة الا بالله 10 مرتبه ماشاالله 10 مرتبه لا قوة الا بالله و بعد صلوات بر محمد و آل محمد و بعد حاجت میطلبی 💎 امام صادق علیه السلام فرمودند: قسم به خدا که اگر حاجت بخواهی بسبب این عمل بعد قطرات باران هر آینه خداوند عزوجل آن حاجت ها را به تو برساند، به کرم و فضل خود. 🔰به نیابت از قمر العشیره ابالفضل العباس علیه السلام بجا می‌آوریم برای فرج مولایمان صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. 💛🌹 👌نکته : عزیزان سعی بفرمایند با نهایت توجه و حضور قلب بجا بیارن که اهل‌بیت فرمودن دو رکعت نماز با توجه افضل است از 1000 رکعت نماز بدون توجه ❗️ 🍃🌸🌹🍃🌸🌹🍃🌸🌹🍃 @HEMMAT_CHANNEL
"بسم رب الشهدا والصدیقین" 🌸✨اخلاق ناب فرماندهی...... محمد ابراهیم داشت محوطه رو آب وجارو میکرد رفتم به زحمت جارو را ازش گرفتم.ایشون هم ناراحت شدوگفت:بذار خودم جارو می کنم اینجوری بدی های درونم جارو میشه.... کار هرروزش بود #کارهرروزیک_فرمانده_لشگر.... #شهیدمحمدابراهیم_همت #فرماندهی_ازآن_توست_یاحسین #ظرافتهای_فکری_اخلاقی_شهدا 🌺 @HEMMAT_CHANNEL 🌺
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 9⃣6⃣ از لب
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 0⃣7⃣ و آتش اندرآن هیزم افکندند و نه شبانه روز می سوخت و حرارت آن چنان شد که هیچ کس را زهره نبود که از آن حوالی گذر کند.پس ابراهیم را بیاوردند.دست و پای در زنجیر کرده ،استوار بسته،بی جبه و پیراهن .پس به حیلت ابلیس ،ابراهیم را اندر منجنیق نهادند و در میان آتش انداختند و آتش اندر وی رسید و خواست که او را در خود فروبرد ،که خداوند جبرئیل را بر کی نازل کرد که ((برو ابراهیم را بر پر گیرو جبرئیل ابراهیم را بر پر گرفت و به او گفت که ((من جبرئیلم .هیچ حاجت داری؟اگر حاجتی داری بخواه.😊 و ابراهیم گفت:که ((من حاجت به خداوند خویش دارم و او هر کجا خواهد مرا فرو آورد))👌 و آتش به امر خدای متعال بر ابراهیم سرد گشت و چون نیک نظر کرد ،چشمه ای آب دید در کنار او پدید آمده💧💧🌊 تازه روی و پرجوش.جرعه ای از آن بیاشامید گوارا.پس صدای مرغان هوا برخاست و به روزی چند آن جای مرغزاری پدید گشت،نزه و خرم به امر خدای و نمرود چون ابراهیم را بدان جای و بدان حال دید ،اندوهگین و متعجب گشت و سخت بشکست در خویش😔 ژیلا چشم به در دوخته بود و حرکت عقرب ها🦂و مهدی👶را در اغوش می فشرد ،همان گونه که روی رختخواب ها ،و بالای تخت نشسته بود و در خیال خویش آمدن ابراهیم را می دیداز میان آتش و خون،از میان دود و باروت و توپ تانک و خمپاره میدان های بی پایان معین و انفجار و الله اکبر.😰😰 شب آمده بود و ابراهیم اما هنوز نیامده بود.عقرب ها🦂🦂نبودند.عقرب ها شب ها نبودند.یا بودند و ژیلا آن ها را نمی دید.😏😏 پند روز بعد کسی در زد.ژیلا از جا پرید.می خواست برود در را باز کند که صدای گریه مهدی را شنید👶 ترسید که مبادا عقرب ها به او نیش زده باشند،😰😰 به سرعت به سمت مهدی برگشت او را از روی رختخواب بلند کرد.لباس هایش را بالا زد و چیزی ندید😰😰 او را لخت کرد و لباس هایش را تکاند .باز هم چیزی ندید.😥😥 دوباره صدای در زدن آمد.ژیلا با ترس و احتیاط از روی رختخواب پایین آمد و به طرف در رفت😢😢 بعد یادش آمد که چادر سرش نکرده .برگشت.چادرش را سر کرد و دوباره رفت سمت در و پرسید:کیه؟😢😥 جوابی نیامد...یعنی چه؟😕 دوباره پرسید:کیه؟☹️☹️ باز هم کسی جواب نداد.مضطرب شد.با دقت بیشتری نگاه کرد.😰😰 ناگاه سایه ی مردی روی شیشه ،روی در بلند آلومینیومی اتاق افتاد.👨 سایه ی یه مرد غریبه توی هال .ژیلا ترسید😰😰 آن سایه ،سایه ی ابراهیم نبود .چون اولا همیشه او دو سه ساعت بعد از نیمه شب می آمد😰😰 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 ادامه ی این داستان ان شاالله فردا در کانال تخصصی شهید همت @Hemmat_channel
#حاج_حسین_یکتا شهدا #وصیت‌نامه نوشتند شما #وقف‌نامه بنویسید‌ خودتان را وقف امام زمان(عج) کنید... @hemmat_channel
1_60246893.mp3
12.68M
از در خونه ے 🌱 ||✨ تو آقــا || حاجتـمو میگیرم 🌸🍃 {من که ندیده عاشقتم} ♥ ببینمٺ میمیرم 💫🌈 ╭━━━⊰❄️⊱━━━╮ ||• @hemmat_channel ╰━━━⊰❄️⊱━━━╯
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 این قسمت دشت هاے سوخته فصل سوم قسمت 0⃣7⃣ و آتش
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 این قسمت دشت های سوخته فصل سوم قسمت 1⃣7⃣ ثانیا آن سایه،به هیکل ابراهیم نمی آمد. سایه،کلاه بخصوصی داشت و چیزی شبیه چپق هم توی دستش بود. ژیلا جرأت نکرد دوباره بپرسد:((کیه))؟؟😰 اما همینطور منتظر ایستاد. نفسش بند آمده بود. سرش گیج می رفت. سرش که گیج رفت. افتاد زمین و دیگر چیزی نفهمید.😥😥 از هوش رفت. ده بیست دقیقه بعد طول کشید تا دوباره به هوش آمد. آهسته از روی زمین برخاست و دوباره نگاه کرد.😢 سایه هنوز همانجا بود،یکی دو در،آن طرف تر.😱 ژیلا رفت آن طرف تر و قفل را امتحان کرد. در بسته بود و کلید داخل آن بود. کلید را از داخل در بیرون آورد. آمد وضو گرفت و روبه قبله مشغول خواندن نماز شد.😥 نماز را نمی توانست درست بخواند. چند بار نیت کرد،چندبار تمرکز کرد و هربار در نماز اشتباه کرد.😐😯 مشغول دعاخواندن شد. دعاخواند و نماز خواند و کم کم دلش آرام گرفت.😌 دلش که آرام گرفت،تازه یاد عقرب ها🦂🦂افتاد.😥😰😱 نگاه کرد.عقرب ها🦂🦂دوباره راه افتاده بودند.😱 این دفعه اما تعدادشان زیاد نبود. در هر گوشه ای یکی دوتایی به چشم می خورد. سجاده اش را جمع کرد. رفت سراغ مهدی،مهدی خواب بود.👼 به ساعت نگاه کرد. نه شب بود. پنج دقیقه مانده به نه شب ،یاد ابراهیم افتاد. چقدر به او ،به دیدن او،به حرف زدن با او احتیاج داشت.😥😥 تنهایی و ترس و اضطراب کم کم داشت ژیلا را از پا در می آورد.😥 دوباره صدایی شنید. هراسان رو به در برگشت.این بار ابراهیم بود. ابراهیم پشت در بود و آهسته داشت در می زد. ژیلا سایه ی ابراهیم را می شناخت. در زدن ابراهیم را می شناخت و صدای نفس کشیدن او را–حتی از پشت در–تشخیص می داد.🙂 در را باز کرد. ابراهیم خسته،پریشان و لبخند بر لب اما ،به ژیلا سلام کرد.🙂 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 ادامه ی این داستان به زودی در کانال تخصصی شهید همت @hemmat_channel
ارسالی از طرف یکی از اعضای کانال دعاگوی همگی اعضای کانال بودم🙏