هِنآس؛
میگفت :
_اصلا براماهمیت نداره که حتی سر سوزنی ام منو نمیخوای ،
مهم اینکه من برات میمیرم ...
دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود
و پاییز بود و پنجره باز . . .
استاد شفیعی کدکنی رو به دانشجو ها:
خاك بر سرِ دانشجویی که عاشق نشود !