هِنآس؛
میگفت :
_اصلا براماهمیت نداره که حتی سر سوزنی ام منو نمیخوای ،
مهم اینکه من برات میمیرم ...
دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود
و پاییز بود و پنجره باز . . .
استاد شفیعی کدکنی رو به دانشجو ها:
خاك بر سرِ دانشجویی که عاشق نشود !
دلم میخاد برم همه آدمای اطرافمو بغل کنم و بابت اینکه کنارشونم ازشون معذرت خواهی کنم و برم خودمو از یه بلندی پرت کنم پایین و تموم .
#واسه_تویی_که_درک_میکنی