هِنآس؛
شد ، شد ؛ نشد میرم اینفلوئنسر میشم :)
شد ، شد ؛
نشد قلبمو میزارم زیر پام قدم بلند شه :)
هِنآس؛
میگفت:
_ میدونی که تموم شب فکر تک تک حرفات
صدا خنده هات
عطر و خمِ موهات
رنگ خمار چشمات
نمیزاره چشم رو هم بزارم ،
ولی تو راحت بخواب دورت بگردم :)!
نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم
یا از عاشقی
دلتنگ تر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفته ای
بیآنکه نباشی...
هِنآس؛
_سرش را تکان داد و بی تفاوت گفت:من از دیوونه ها خوشم نمیاد! +داد زد:من دیوونه نیستم؛ _عاقلم نیستی...
راست میگفت :
نه دیوانه بود و نه عاقل ،
فقط عاشق بود 🖇