eitaa logo
چای قند پهلو
19 دنبال‌کننده
47 عکس
31 ویدیو
23 فایل
به یاد قند پهلو های کنار هم بودن . به یاد شنیدن صدایت که اسمم را مرور می کردی . به یاد باهم بودن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
جنگ صلیبی فقط چشمان من و گیسوان تو!🌿
این دل به عطر لبخند تو نفس می کشد . کمی برایم بخند 🌸
پنجره ها باز بود . نسیم به داخل وزید . عطر تو را با خود آورد آورده بود. و من هر لحظه برای دیدنت بی‌تاب تر می شدم. ای نگار شب های تار من و ای روشنی ظلمات من تورا می خوانم تورا! از فرسنگ ها دورتر و نزدیک تر از رگ گردن ... دوستت دارم همانگونه که دوستم داری همانگونه که زمزمه دوست داشتن هایت را با درختان بهاری ، میوه های تابستانی ، برگان پاییزی و هوای زمستانی همراه کردی ☃ دوستت دارم به اندازه مهتاب به اندازه خورشید و به اندازه جان که برایم عزیز گذاشتی تا وقتی به تو رسیدم بدانم این جان عزیز در برابر جانان هیچ است و اصلاً چیز دیگر نیست . تا بدانم تو بزرگ ترینی تو بهترینی و تو خدای دنیایم هستی ❤️ و من هیچم از هیچ آمدم و به هیچ میروم و آمده ام فقط تورا بنگرم زیبایی ات را مهربانی ات را و بزرگی ات را برای بخشیدن جان و نام و انس و مونس و یادآوری خودت تا بدانم همگی اینها جلوه ای از توست و من هیچ نیستم جز آینه ای برای نشان دادن تو جز وسیله ای برای محبت و دوستی و راهی برای نشان دادن عشق تو به دیگران و تو همه هستی و من هیچ نیستم تو احد و واحدی و من صفر مطلق غرق شده در زیبایی هایت تو خدایی و من بنده کوچک ات از سیاره ای بسیار کوچک هستم. :)
تا حالا به نسبت صفر و یک دقت کرده ای ؟ من بنده و خدا هم همین هستیم صفر را بر هر عدد ضرب کنی صفرمی شود ، خار می شود و ذلیل ... صفر را در هر عدد جمع کنی همان عدد می شود ، گویی چیزی نبوده است و نیامده.. صفر را به هر توانی برسانی تعریف نشده است چون خار و ذلیل است . اما یک یک را ضربدر هر عددی کنی همان می شود ، انگار یک همان بوده ، رنگ و عطر و بوی همان را گرفته ... یک را در هر عدد جمع کنی بزرگ می شود ، به قدرت می‌رسد و عزیز ... یک را به توان بینهایت برسان ، یکتا و یگانه یک باقی می ماند . اما یک رابطه ای میان صفر و یک است ... هر عدد را به توان صفر برسانی به یک می‌رسی :) همین قدر راحت تو خود را غرق در هیچ و فنای ابدی کن ، خدایی می شوی ! فاصله صفر و یک تنها یک عدد طبیعی است ... همین قدر نزدیک و میان این دو عدد بینهایت عدد صحیح است ... همین قدر دور ولی تو نزدیک تر از شمارش اعداد به یکدیگر و بزرگ تر از این فلسفه های ناقص منی .. تو یکتایی تو یگانه ای تو تنها یک زندگی منی :)❤️
+ دست بردار میثم . مکن برادر اسرار عشق فاش نکن - دست خودم نیست عشق علی مجنون و رسوایم کرده. لا یکمل الایمان عبده حتی یظنون الناس عنه و مجنون. تا مردم گمان نکنند دیوانه ای ایمانت کامل نمی شود + این که فرمودی حدیث نبویست؟ - حدیث عشق است بن عفیف حدیث عشق:))) ... دو قطره حدیث عشق برای قلب های بیجان من لطفا❤️🙂
گر میروی بی حاصلی گر می برندت واصلی رفتن کجا ؟ بودن کجا ؟🌺
دخترکی امشب مهمانمان بود . اول آمدن به رسم همیشگی از او پرسیدم : نامت چیست؟ لب های کوچکش تکان خورد : نفس ! نفسم با صدایش برید:)
شاعران مرور کردند خواندن از تو که بودنت را با فکر به تو گذرانده ام و حالا که رفته ای دردم این گشته به کجا از نبودنت پناه بیاورم یکی باران را طلب می کند که خاطراتت را بشوید دیگری کوچ دل را می خواهد تا خاطراتت را فراموش کند اما من اینجا ایستاده ام به انتظارت خاطراتت را مرور می کنم با خاطراتت می خندم و گریه می کنم نفس می کشم و حرف میزنم با خیال تو غذا میخورم و می خوابم گویی این دیوار های محصور و تنگ برایم مانع دیدن چهره تو نگشته من تو را در هر لحظه و هر کجا می خواهم و می بینم🙂☕️
آب را پشت سرت ریخته بودم که بازگردی خودت را می گویم پس چرا شاخه گل به رنگ عشق گلگون برایم بازگشت حالا چه چیزی را در آغوش بگیرم برادر شاخه گل سرخ روی تابوتت را ؟ یا کفن به خون رنگ شده ات را؟ قرار نبود آب بازگشت تو همراه با خبر بی سر شدنت باز گردد . قرار نبود برادران برایت بر سر خود بزنند و اشک بریزند مگر قول بودن و تکیه گاه بودن به من و خواهران را نداده بودی ؟ حالا با تو و تن بی سر چه کنم؟ سری در بالین نداری که غرق در نگاه و بوسه اش کنم . عکس هایت برای اینکار کافی است؟ راضی می شوی برادر ؟ پیراهن هایت را ببویم و قاب بالای قبرت را ببوسم . اینها برایت کافی است ؟ برای رها کردن همه چیز برای رسیدن و فنا شدن برای آزادی 🕊
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حلّ معمّا نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر اُفتد نه تو مانیّ و نه من
حقیقت زندگی انسان فقط جایی که جناب مولانا می فرمایند : ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم
یعنی آدم داستان زندگی استاد شهریار رو میخونه باید قلبش بگیره . درمورد عشق قدیمی و جوانی که بهش نرسیدند یک شعر می خوانند عالی : ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ:))))