eitaa logo
چای قند پهلو
19 دنبال‌کننده
47 عکس
31 ویدیو
23 فایل
به یاد قند پهلو های کنار هم بودن . به یاد شنیدن صدایت که اسمم را مرور می کردی . به یاد باهم بودن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
آب را پشت سرت ریخته بودم که بازگردی خودت را می گویم پس چرا شاخه گل به رنگ عشق گلگون برایم بازگشت حالا چه چیزی را در آغوش بگیرم برادر شاخه گل سرخ روی تابوتت را ؟ یا کفن به خون رنگ شده ات را؟ قرار نبود آب بازگشت تو همراه با خبر بی سر شدنت باز گردد . قرار نبود برادران برایت بر سر خود بزنند و اشک بریزند مگر قول بودن و تکیه گاه بودن به من و خواهران را نداده بودی ؟ حالا با تو و تن بی سر چه کنم؟ سری در بالین نداری که غرق در نگاه و بوسه اش کنم . عکس هایت برای اینکار کافی است؟ راضی می شوی برادر ؟ پیراهن هایت را ببویم و قاب بالای قبرت را ببوسم . اینها برایت کافی است ؟ برای رها کردن همه چیز برای رسیدن و فنا شدن برای آزادی 🕊
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حلّ معمّا نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر اُفتد نه تو مانیّ و نه من
حقیقت زندگی انسان فقط جایی که جناب مولانا می فرمایند : ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم
یعنی آدم داستان زندگی استاد شهریار رو میخونه باید قلبش بگیره . درمورد عشق قدیمی و جوانی که بهش نرسیدند یک شعر می خوانند عالی : ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ:))))
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر زین سفر راه قیامت میروی تنها چرا.... یعنی وقتی بعد از مدت ها معشوقه اش رو دید اینجوری ازش پذیرایی کرد آخ قلبم من مردم من دیگه نمی کشم 🤧
بی احساس از کنارم گذشتی . انگار نه انگار روزگاری هم را می شناختیم . دلم پشت قدم هایت لرزید ، افتاد و شکست . چشمانم بود که رد قدم هایت را ملتمسانه دنبال می کرد . و صدا و بغضی خفته در گلویم بود که بر من چنگ می انداخت . روزها را با خودم مرور کردم ... این نیز می گذرد ... من نیز تورا فراموش می کنم ... زخم هایم مداوا می شود ... خاطراتت از ذهنم پاک می شود ... اما نشد . هر چه که گفتم نشد ... و تو از کنارم همچون غریبه ای گذر کردی:)))💔
از سختی هایی که کشیده بود به گوشه ای از اتاق نمور پناه آورد . با خودش تصویر سازی می کرد که او می آید و در را بهم می کوبد اسمش را صدا می زند و نازش را می خرد. هرچقدر منتظر ماند کسی نیامد... اشک هایش سرازیر شد انتظارش به سر رسیده بود چشم هایش از چشم به در بودن خشک شده بود . خدا را واسطه بازگشتش قرار داده بود . بارالهی ! من جز تو چه کسی را دارم؟ به فریادم برس که تنها مانده ام . نمی دانم به چه کسی پناه ببرم و این درد آدم کش را به چه کسی بسپارم؟ دردم درمان ندارد . درد من عشق بوده و هست . در این بازار دنبال خریدار این درد هستم . خریداری نیست . یوسف دلم را آورده ام ... عزیز مصر و زلیخایی نیست . پیرزنی نیست هیچ نیست ، هیچ ! دوباره برای خود مرور می کند . اتاقی تاریک دری بسته اسمی که صدا زده می شود آغوشی که برای مرهم زخمش باز می گردد ... اشک های آتشین روی گونه عشق و عشق و عشق !
چه ترکیب قشنگی است همنشینی نام علی در کنار رخ پیمبری:) ۳ روز مانده به ولادت حضرت علی اکبر (علیه السلام) و روز جوان🍎
آهوی گریزپای کوهستان دلم در میان صخره های مرتفع چشمت گم شد:)❤️
ثانیه ها ، دقیقه ها ، لحظه ها خاطرات و انسان ها جامعه ها و تمدن ها حکومت ها و ... همگی گذشتند بدون آنکه « بفهمند تو نیستی » و باز هم می گذرد مثل گذشته و مردم نمی دانند تو اینجا هستی ولی نیستی . حضور داری و نمی بینیمت کمک میکنی و چون نمی شناسیم نمی فهمیم باز هم می گذرد کودکان و سربازان دیگر متولد می شوند کودکان گذشته جوان می شوند جوانان گذشته پیر می شوند پیران گذشته می میرند اینها همگی ادامه دارد تا زمانی که این عالم و عالمیان به ایمان قلبی برسید که « فرزند آدم را در کنار مسیح » می خواهد . آنگاه همچون بنی اسرائیل گریه و ناله کند تا به زمان وعده داده شده برسد همین چند جمله همگی کل فلسفه احیاء میلادت بود که من بفهمم تو نیستی و بفهمانانم به دیگران که تو را می خواهیم تو حضور داری به اندازه رهگذر کوچه هایمان و نیستی به اندازه درک نکردنت تولدت مبارک بابای مهربانی ها:)❤️
پیام تبریک آمده بود برای یک مادر « روز سربازان گمنام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مبارک باد » مادر لبخند زد . شیرینی را این بار در نبود پسرش در موکب محله پخش کرد سال قبل همین روز ها پسرش شهید شده بود و مادر حتی خبر نداشت پسرش سرباز است و خبر نداشت پسرش شهید شده همین قدر ساکت آرام گمنام !